روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از چارچوب

روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از چارچوب

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

1. هرجام جهانی به ما این مهم، که سالهای سال میخوان(و میخوایم) از ما بگیرن رو پس میده: «ما می‌تونیم».

2. انشاءالله طبق روال هرسال، تابستون و پاییز، به شکل منظم و هفتگی برنامه کوه‌پیمایی سبک داریم. با دکتر که همت اساسی خرج کرد و پاش رو رسوند.

مسیرهای کلکچال،دارآباد،شیرپلا رو به حسب کیفیت حال گروه میریم و حالشو می‌بریم. اصراری نیست حتما جمع وبلاگی‌ باشه؛ غرض اینه با کوه و طبیعت و ورزش حالمون رو بهتر کنیم. نگران آمادگی جسمی نباشین؛ سبک و با کمترین فشار میریم(قول D:). فقط یه روز کامل رو باید خالی داشته باشین. روزای پنج‌شنبه میریم که این مسیرها نسبتا خلوت‌تره. هماهنگیای لازم،ساعت،محل قرار و وسایل مورد نیاز رو جداگونه انجام میدیم. اگه آمادگی و علاقه داشتین همینجا خصوصی به من یا دکتر بگید.

3. با تاخیر زیاد، کلیپ دشت لار بالاخره آماده شد. با این توجیه ببینید که توی شرایط سخت و محدود(سربازی) ساخته شده. D:

.

کلیپ دشت لار

۲۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۲۶
حاج مهدی

همین دیشب رامبدجوان از مدیری این سوال رو پرسید و مدیری جواب رو به بهونه‌ی باید فکر کنم پیچوند. این سوالیه که همیشه از خودم می‌پرسم، «سخت‌ترین انتخاب توی زندگیم چی بوده؟» جوابش برای من اصلا سخت نیست: رفتن به حوزه. اما داستانش کمی پیچیده‌ست. اینکه چقدر توی انتخابم آزاد بودم؟ چقدر از انتخابم راضی بودم؟ و اصلا چی شد که این شد سخت‌ترین انتخاب؟ میخوام پیرامون همین سوال و جواب، یه عالمه اعتراف باحال بکنم که همگی حال کنیم، حتی اگه کسی حال نکنه این منم که با این نوشته از یه مرحله عبور میکنم و بزرگتر میشم. (شاید باورش سخت باشه که نزدیک دوساله همچین پستی میخواد نوشته بشه اما نمیشه یا نصفه رها میشه یا میره توی پیش‌نویس).

.

حوزه رفتن من توی اون دوره، یه انتخاب و اتفاق کاملا فضایی بود! برعکس تصور خیلی‌ها که مسیر نوجوونای تنبل و کم‌استعداد و دنبال فرار از سربازی رو منتهی به حوزه می‌دونن، من اتفاقا در وضعیتی نزدیک به ایده‌آل بودم که یهو این گزینه اومد روی میز و با جمع شدن علت و معلولای نسبتا عجیب و غریب و همراه با آرمانای گنده گنده، راهی شهر سابق و کشور فعلی قم شدم.

.

اولین ضربه روحی رو از فامیل خوردم(توی فامیلای نزدیک و نیمه‌نزدیک هیچ فامیل روحانی/طلبه نداریم). قدم اولی که برداشتن، زدن برجک انتخابم بود. «پسر! تو حروم میشی. تو گولّه استعدادی. تو الی و بلی! نگاه جوونای فامیل کن همه دکتر و مهندس. چیه آخه قم! ایییش! الهی دیپورتت کنن». قدم بعدی سرسنگین شدنشون بدون هیچ دلیل بیرونی و مشخص بود که این یکی از درون نابودم کرد. واقعا نابودم کرد! برعکس الان، آدمِ بی‌خیال و بی‌رگی نبودم و احساساتم به شدت زنده بود، به شدت گرم بودم و به شدت فامیل‌دوست. نزدیک‌ترین فامیلامون که مدام باهم بگو بخند داشتیم دیگه حتی سلام و حال و احوالشونم زورکی شده بود. در حالی که من همون مهدی همیشه بودم. نه رفتارم نه ظاهرم نه تعاملم نه حتی حرفام! تغییر خاصی نکرده بود. اما محکوم شده بودم و جرمم انتخاب مسیر تحصیلی‌م بود( چه خوشگل مظلوم‌نمایی می‌کنما ). همین شد که یه دوره نسبتا بلند، به اقتضای سنّم همه‌ی فامیل رو بایکوت کردم! مهمونیا و دورهمیا و عروسیا رو تا جایی که زورم به پدر و مادر می‌رسید نمی‌رفتم و طی یه حرکت تندتر توی یکی از محفل‌ها به پسرعموم  گفتم فامیلای ما به شدت دم دستی و حوصله‌سر بر هستن...که همین حرفم توی فامیل پخش شد و اوضاع رو از قبل بدتر کرد. شک ندارم اگه حمایتای فوق‌العاده خانوادم نبود همون اول جا زده بودم. ( الان که بهشون فکر میکنم میگم دست‌مریزاد! مگه میشه اینقدر خوب بود؟ حتی برادر بزرگم که اعتقادات و رشته‌ش هیچ ربطی به من نداشت معرکه رفتار کرده بود! ).

غیر از این، قبولی دبیرستان پر طمطراقی که آزمون ورودیش به قاعده کنکور سخت بود؛ رغبت شخصیم(قلقلک) به ادامه دادن فوتبال توی پرسپولیس؛ عدم شناخت کافی و مبهم بودن «فضای حوزه»، انتخابم رو پیچیده کرده بود. غلبه احساس و هیجان و عاطفه‌ی معمول نوجوونی به عقل و منطق و حساب کتابم مزید بر علت. و سر آخر شد آن چه شد. اون ایام، برعکس الان، احساسات معنوی درونم به قدری زنده و زلال و ساده بود که خیلی راحت گفتم دبیرستان و فوتبال من رو از خدایی شدن منحرف می‌کنه...(غافل از اینکه پرسپولیس یه روزی بازیکنی میاره که بهش میگن حاج آقا D: ) پس...

کجا برام بهتر از مدینه فاضله‌ی قم؟ 

دومین ضربه‌ی روحی رو از حوزه خوردم. فقط یک هفته زندگی کافی بود تا بفهمم خبری از مدینه فاضله نیست! و سه سال کافی بود تا برگردم خونه و به پدرم بگم من دیگه نمی‌خوام برم حوزه. به همه روز و شبای خوب و حتی بدی که توی قم داشتم احترام میذارم. به همه رفیقای نابی که پیدا کردم و مثلشون رو گیر نمیارم، می‌بالم. به «روش فکر کردنی» که حوزه(درس‌ها،برخی اساتید،برخی رفیقان) یادم داد و هیچ جای دیگه برام حتی نزدیکشم نبود؛ به یادگیری و درک «روش نقد کردن و نقد شدن». به اهمیتش. به رشدی که به رفتار و فکر و حرف زدنم داد افتخار می‌کنم اما...هیچ وقت یادم نمیره ضربه‌های سنگین روحی که مثل نقل و نبات اشکم رو در میاوردن و هر روز خسته‌ترم میکردن. بخاطر چیزایی که فقط خنده‌دارن! هنوز که هنوزه می‌پرسم، چرا جایی که به سرچشمه تربیت دینی وصل شده...انقدر توی تربیت بد عمل میکنه؟ البته به طور مشخص، اینجا وقتی از حوزه حرف می‌زنم از «مدرسه‌ای» که رفتم حرف می‌زنم.(مدرسه‌های مختلفی توی قم وجود داره که سبک کار و تربیتشون کاملا متفاوت نسبت به بقیه‌ست). جایی که 6 سال زندگی شبانه‌روزیم اونجا بود. جایی که مدیراش باور داشتن «طلبه باید متحجر باشه». و توی همین مسیر به قول خودشون «بزی» میخواستن که هرچی بهش گفتن سر تکون بده و با یه معهههع بگه «چشم». سنّ کمی داشتم. جوّ محیطم جوری بود که تقریبا هرکسی با هر تیپ و اعتقادی میومد استحاله میشد و تبدیل میشد به چیزی که اون محیط میخواست. قصه‌ی من با بقیه ورودی‌ها فرق می‌کرد. قوّه‌ی تربیتی فرهنگی خانواده‌م پر زور بود و برای همین استحاله نمیشدم و بجاش مدام توی کش و قوسِ تغییر بودم. اما چیزی که هیچ وقت تغییر نکرد تیپ و لباس پوشیدنم بود. بستن دکمه بالایی یقه، اجباری نبود اما جوری مانور میدادن و براش جوسازی میکردن که اگه توی جمع، یقه بالا رو نبسته بودی احساس شرمندگی میکردی. خیلی سخت مقاومت کردم و هیچ وقت داخل جمع یقه بسته‌ها نشدم اما پوشیدن پیرهن رنگی و چارخونه و کلا طرح‌دار، برام تبدیل به عذاب الیم شده بود! شلوار غیر پارچه‌ای که حاشا و کلا! هربار که از تهران می‌رسیدم قم، متلک‌ها بود که بارم میشد. اگه الان بود که چه حالی میداد برجک زدنام ولی اونموقع، سن کم و همچنان ترس از محیط جدید، متلک‌ها و هم‌رنگ جماعت نبودن رو مایه آزار کرده بود. استدلالم هیچ وقت تغییر نکرد. می‌گفتم توی تهران و هرجای دیگه مدل لباس و موهام همینه، اینکه توی جایی خاص به شکلی که واقعا نیستم لباس بپوشم، چیه جز نفاق و دو رویی؟ و اونا هم میگفتن «زی طلبگی» باید رعایت بشه، که من بهش میگم «زی تحجّرگی».

وقتی برای مصاحبه وارد مدرسه شدم شلوار بگ(اونموقع مد بود) پام بود و پیرهن اسپرت که آستیناش رو تا آرنج بالا زده بودم. موهامم خیلی بلند بود(داداشم بهم میگفت قلم‌مو D: ). دوتا مدیرای مدرسه با خنده و لبخند، بهم رسوندن که تیپت اصلا جالب نیست! اما متاسفانه قبولم کردن و دیگه توی این دنیای جدید و عجیب، هر روز شوک تازه‌ای بهم وارد میشد. یه روز استاد اخلاق سر کلاسش میگفت آستین بالا زدن چقدر کار مسخره و عبثیه! مگه قصابه آدم؟ یقه باز گذاشتن خیلی زشته مگه اراذله آدم؟ بعد من با خجالت و زیر نگاهای سنگینِ بقیه، یواشکی آستینام رو میدادم پایین(ولی بازم یقه رو نمی‌بستم D: ). یه روز گفتن تو حق نداری با کسی بیرون از مدرسه ارتباط داشته باشی(مشاوره تحصیلی داشتم که باهاش مراوده خانوادگی داشتیم،روحانی بود و کار درست. فکر باز و عالی...حیف که نذاشتن باهاش ادامه بدم). یه روز بهم انگی زدن که توی کل مدرسه بی‌آبرو شدم. یه روز گفتن مبایل نیار مدرسه(یه 1100 داشتم از دار دنیا برای تماس با خونمون). یه روز گفتن با مبایل حرف میزنی برو یه جا قایم شو کسی نبینتت! و خلاصه روزی رسید که وقتی چارچوب‌های ساختمون مدرسه رو می‌دیدم میخواستم زار بزنم از حال بد!

از فوتبال دیگه نگم...! چه دوره سختی بود دوری دوسه ساله از فوتبال دیدن و بازی کردنی که عشق من بود حق من بود... چون حضرت مدیر، فوتبال رو «زی طلبگی» نمیدونست! تیکه‌ش این بود و همه با وجود بی مزه بودنش می‌خندیدن: «چیه اینا خجالت نمیکشن با شُرت میفتن دنبال یه توپ؟ شُرت کاپیتان!».  

.

چیزی که مشخصه اینه که همه کاسه‌کوزه‌ها رو نمیشه سر بقیه خراب کرد. اشتباهای خودم که توی اون محیط داغونم می‌کرد کم نبود؛ بزرگترینش«روابط». اعتراف می‌کنم توی انتخاب آدما برای روابطم همیشه ضعیف بودم و هستم و خواهم بود! بیشترین لطمه رو از همین آدمای اشتباهی خوردم که «همیشه» خودم راهشون دادم! 

توی یه دوره خاصم بها دادن بیش از حد به دلم که فکر میکنم یه جور انتقام از وضع موجود بود، آب‌روغنم رو حسابی قاطی کرد. بگذریم...

.

دوست دارم دستای پدرم رو ببوسم ولی هیچ وقت اجازه نمیده. وقتی با چشمای گریون و بغض گلو بهش گفتم «حوزه برای من تموم شده، می‌خوام تا دیر نشده برم سراغ راه دیگه...» محکم وایساد و گفت « نه!» از من اصرار و از ایشون انکار. گفت «رفتن انتخاب خودت بود! نظر من خیلی مثبت نبود ولی چون خودت میخواستی قبول کردم. اما الان باید راهتو ادامه بدی. هر مشکلی هم باشه حمایتت میکنم». اونموقع توی دلم گفتم دیکتاتور! بعدتر که بزرگتر شدم و راهم آسون‌تر شد و حالم بهتر و رضایتم بیشتر، بعدتر که هرکی می‌پرسید بازم برگردی میری حوزه و بدون معطلی میگفتم آره آره...گفتم تو چی میدونستی که این بار، «خیلی بجا» دیکتاتور شدی و نذاشتی خودم انتخاب کنم؟ ای من قربون این کولر خاموش کردنات بشم!  

عنوان حوزه همیشه روی دوشم سنگینی میکنه. من معمولی‌ترین آدمی بودم و هستم که یه روزی پا شد رفت خاص‌ترین جا روی کره زمین درس خوند! و همه زورشو زد و میزنه که همون آدم معمولی که قوه‌ی واقعیشه بمونه اما همیشه بخاطر عنوانی که روش رفته حال سختی داره. آره، بعضی وقتا فکر کردم از خودم جداش کنم ولی نه تنها به خورد پوست و گوشت و روحم رفته بلکه من هنوزم به خوب بودنش باور عمیق دارم. یه دوره‌ کوتاه دانشگاه رو تجربه کردم، فضاهای آکادمیک خصوصی و دولتی رو بارها تجربه کردم، و هربار خوشحال‌تر و راضی‌تر شدم که چقدر برنده شدم با انتخابم! اما مشکل اینه از پسِ توقع‌های عجیب و غریبی که میخوان به یه آدم غیرمعمولی تبدیلم کنن بر نمیام. من مسئول همه امور حکومتی نیستم. من یه کاراکتر سیاسی ندارم. شیر نفت توی جیب من نیست. شیر سماور هم که برای داوره. آدم کاملا سفید و خوبی نیستم! نمیتونم وقتی با یه خانوم محترمه حرف میزنم توی صورتش نگاه نکنم. نمیتونم امام جماعت باشم. نمیتونم با نماز خوندن پول دربیارم. نمیتونم دعا بخونم بقیه آمین بگن. نمیتونم بالای منبری برم که فقط خودم حرف بزنم و بقیه فقط گوش کنن. من هنوزم با گوشی و کامپیوتر بازی میکنم و لذت می‌برم. هنوزم فوتبال رو خوره‌وار دوست دارم. فوتبال بازی کردن بدون شورت ورزشی برام ممکن نیست! گاهی عصبانی و تند میشم. گاهی فحش میدم. جوکای بی‌ادبی میخونم. شلوار جین و تیشرت می‌پوشم. گاهی سیبیل و ته‌ریش میذارم. موسیقی گوش میدم. سینما رو دیوانه‌وار دوست دارم. عدد فیلمایی که دیدم از دستم در رفته. فایلای متعدد موسیقی دارم و تقریبا هیچ فایل نوحه یا روضه‌ای روی کامیپوترم ندارم. و از همه مهم‌تر: من شغل دارم! شغلی که بخش مهمی از مهارت و درآمد منه. البته روزایی بوده که مسافرکشی کردم چون پول نداشتم ولی هیچ وقت ازش پشیمون نشدم.(شبیه مشاهیر فوتبال و سینما شد که همشون یه روزی کارگر و باربر و عمله بودن D:).  همین! همین چیزهای معمولی که هرکسی میتونه توی زندگیش داشته باشه! «من فقط میخوام خودم باش؛ خودِ خودِ معمولی‌م». چیزی که همیشه بودم و «خود حوزه» برام به تجلی رسوندش. اونجایی که این سخن حضرت امیر(ع) رو بهم نشون داد: «نفاق المرء مِن ذُلّ یجده فی نفسه»

دو رویی، نشان از حقارتی‌ست که منافق، درون خودش دارد.  

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

عیدتون مبارک باشه واقعا.

پ.ن: قصد چالش راه انداختن ندارم. دعوت میکنم اگه دوست داشتین و حرفی بود پاسخ سوال اول پست رو بنویسین.

«به شرط مبسوط و دلی و راحت بودن»  

۶۹ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۳۲
حاج مهدی

بعد از کلیپ‌هایی که توی پست‌ها گذاشتم برخی از دوستان که تعدادشون از عدد انگشتای دست عبور کرده پرسیدن برای ویرایش فیلم چه نرم‌افزاری مناسبه.به احترام این حضرات،راغب شدم توی یه پست،مختصر و مفید و کابردی چندتا خوبشو سوا کنم و معرفی کنم بلکه زکات اندک دانش فنی خودمو آخر این ماه مبارکی پرداخته باشم.پس بدون مقدمه اضافی بریم سر اصل مطلب.

اول:«استفاده روزمره و عمومی»

اونایی که نمیخوان کارای پیچیده کنن.اونایی که با یه Cut ساده و قرار دادن Music یا Sound effect روی تصویر مورد نظرشون کارشون راه میفته.اونایی که سیستم قوی ندارن و میخوان مثلا در حد درست کردن یه آلبوم جشن تولد یا مراسم هیئت(یا مراسم غیرخرافی خودمون سپنچرمازگان داریم،هالووین،مهمونی کامی و ...) Photo/video clip داشته باشن،میتونن از نرم‌افزارهای زیر بهره ببرن که خداروشکر به لطف کشور فاقد قانون کپی رایت،همه نسخه‌ها رو میشه از سافت98 و امثالش دانلود کرد.

"The Recruit"(برای تازه‌کارها و ساده‌کارها)

رتبه اول Avs video editor: 

این نرم افزار بهترین گزینه و نزدیکترین گزینه برای اینه که کار تمیز در بیارید.تقریبا روی هر نوع سیستمی هم جوابه.فقط یه نکته بگم وقتی صفحه نرم‌افزار باز شد نگرخید! تقریبا اکثر نرم افزارهای ویرایش فیلم/صدا شلوغن ولی کار کردن باهاشون اصلا سخت نیست.نیم ساعت یه ساعت حوصله خرج بدید همه کاربردی‌ها رو خودجوش یاد میگیرین.عوضش کلیپ‌های قشنگ قشنگ میسازید و نشون بقیه میدین کیف کنن.همینطوری که الان بلدید با بیان و بلاگ کار کنید و پست‌های قشنگ بذارید. Avs جان با همین نام، نرم افزار ویرایش صدا،عکس و تبدیل فیلم هم داره که اونا هم خوبند تا حدودی.

رتبه دوم Magix Vegas Pro:

کار با این یکی از بالایی کمی آسونتره.با این مهم که تقریبا از اکثر فرمت‌های ویدیویی پشتیبانی میکنه که مسئله بسزایی‌ست."توضیح فرمت‌ها خیلی مفصله،لذا همین که میگم مهم،یعنی واقعا مهمه :| ". یکی از قابلیت‌های خیلی خوب مجیکس خان،اینه که خیلی راحت و خوشگل میشه از متن و تیتر و تایتل روی تصاویر استفاده کرد.باقی کاربردها رو خود سایت‌ها توضیح دادن.توی پایان پست،نکته‌های ریز و مهمی که میتونه کلیپ‌ها رو خوشگل کنه میگم.

رتبه نهم Windows Movie Maker:

این نرم افزار مشهور(!!)، همینطور که از اسمش پیداست خیلی ضایعس. اصلا توصیه نمیکنم. خودمم باورم نمیشه یه زمانی چقدر باهاش کلیپ ساختم و چقدر بین دوست و آشنا دیده شدم! یه چیز فاجعه‌ایه اصلا. یعنی paint ویندوز شرف داره بهش.حالا جرئت دارید ازش استفاده کنید :| فقط اینکه خیلی خیلی سبک و کم‌حجمه. رابط کاربری بسیار بسیار ساده و راحتی داره و البته بسیار دم دستیه!

.

نرم‌افزارهای مبایلی هم

خیلی زیادن و پرطرفداراش با یه سرچ پیدا میشن.اما جز درحال ناچاری،توصیه نمیشه.چرا؟چون اگرچه به نظر میرسه کار باهاشون خیلی سادس،ولی قدرت و درک زیبایی‌شناسی ویرایش رو از شما می‌گیرن.به این مهم اضافه کنید محدویت امکانات،محدودیت اندازه صفحه نمایش،خروجی ضعیف(چون برای Cpu مبایل طراحی شده و شما اون کلیپ رو فقط روی مبایل میتونید خوشگل ببینید.یکی دیگه ازون توضیحای مفصل که به ذکر مهم بودنش :| بسنده میشه). عجالتا،خودم اگه خدای ناکرده مجبور باشم از Action Director استفاده می‌کنم.حتما نسخه کرک شده دانلود کنید تا از واترمارک مزاحم در امان باشید.

دوم: «کاربری حرفه‌ای حق همگانی»

این نرم‌افزارها ویژه تدوین حرفه‌ای فیلم،مستند و ... هستن اما استفاده عمومی ازونها نه تنها منافاتی نداره بلکه پیامدهای بسیار مثبتی داره. در کل برای اونایی که دنبال کار حرفه‌ای و دقیقن.اونایی که میخوان روی سیستم قوی‌شون نرم‌افزار باکلاس داشته باشن. و از همه مهم‌تر،اونایی که دنبال یه حرفه هنری جذاب و نون و آبدار و البته سخت هستن این بخش رو معرفی میکنم. 

طبیعیه کار با این حرفه‌ای‌ها سخت‌تره اما به ازاش بهترین خروجی رو خواهیم داشت.ولی بازم میگم کار با اینها نیز ساد‌ه‌س.هر نوع آموزشی رو بخواین توی گوگل میتونید پیدا کنید.که من آموزش‌های رایگان ولی فوق‌العاده استادگرامی،قند،نمک، شیرین‌بیان،«طوفانی»رو به شدت توصیه میکنم.

"LéonThe Professional"

رتبه اول Adobe Premiere pro:

مدیونید فکر کنید چون خودم باهاش کار میکنم بهش رتبه یک دادم.همین که بدونیم با این پسر با کلاس،خوشگل‌ترین فیلمای سینمایی رو شاخ‌ترین تدوینگرای ایرانی و خارجی ادیت کردن کافی نیست؟ این پسر جوان از خانواده Adobe به قدری خوب بوده و هست که باقی شرکتای سازنده نرم‌افزار، مثل چی از روش اسکی رفتن. یکی از مهم‌ترین کاربردهای نرم‌افزارای حرفه‌ای وجود پلاگین‌ها،پریست‌ها و افکت‌های متعدد تصویری و صوتی هست.با یه Draq ساده، برش نما به نمای شما حسابی جذاب میشه.

پرده سبز،یکی دیگه از پدیده‌های جذاب نرم‌افزارای حرفه‌ایه.از اصلی‌ترین حقه‌هایی که جادوی سینما رو به کمال رسوند. هرچی فیلم و سریال اکشن و حتی غیراکشن مثل شهرزاد که تا حالا دیدید رو خودتون میتونید بسازید.کافیه به مامان خونه بگید سری بعدی پرده‌های خونه رو سبز بگیره D: .یه تصویر با زمینه پرده سبز از خودتون بگیرید بعد Background رو به هرچی که دوس دارین تغییر بدین(من خودم رو گذاشتم کنار کاراکتر محبوبم اسمیگل ارباب حلقه‌ها). بحث پرده سبز هم اینجا گفتم چون به حسب تجربه میدونم اعمال پرده سبز،توی این نرم‌افزار از باقی حرفه‌ای‌ها بهتر انجام میشه.

لازم به ذکره که نسخه جدیدش(2018)خیلی سنگین شده و سیستم قوی و به روز میخواد.اما همچنان میشه با نسخه‌های 2015 و قبلیاش روی سیستم‌های متوسط به بالا کار کرد و کارای خوب ساخت. 

نکته: Final cut pro هم نسخه ویژه سیستم‌های Mac هست که محصول همین شرکت Adobe است.فقط یک بار باهاش کار کردم و متوجه شدم عه! چقدر آسونه کار کردن باهاش! مرگ بر سیب گاز زده :|

رتبه دوم Grass Valley Edius

ایشون سوگولی صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستن.باکس تدوین صداوسیما کلا با این بزرگوار بسته میشه.غیر از این هنوز هم ترجیح خیلی از تدوینگرا،کار با ادیوس هست بنا به این دلایل:سریع،ساده،سبک،روان. ظاهرش بی‌کلاسه اما کار کردن باهاش لذت‌بخش و راحته. فرق خاصی در کابردها و امکانات با بالایی نداره جز اینکه اگه دنده و فرمون یکی سمت چپ باشه اون یکی سمت راسته مثلا.البته کار با این نرم‌افزار روی سیستم‌های متوسط هم دوشواری نداره و بیشتر بخاطر همین پرطرفداره.

در کل "اگه روزی خواستید تدوینگر بشید حتما باید هر دوی اینها رو بلد باشید".شخصا برای خودم مورد کاری پیش اومده که صاحب‌کار اصرار داشته به ادیوس مسلط باشم،جای دیگه هم بوده که فقط پریمیرکار میخواستن.

رتبه سوم 

Corel Video Studio

شخصا با ایشون کار نکردم.اما چون بین رفقای همکار،به کاربری بسیار راحت شهرت داره بد ندیدم معرفی بشه.ظاهرا و تقریبا همه کارهای حرفه‌ای رو میتونید به شکل ساده و بدون نیاز به آموزش با ایشون انجام بدید.ولی توی شکل و شمایل، تفاوت آنچنانی با بقیه داداشای حرفه‌ای نداره.

رتبه چهارم

Pinnacle Studio

این نرم‌افزار هم جزو خوبا بوده در قدیم! به خاطر به روز نشدن داره به تاریخ می‌پیونده. اما هنوز هم خیلی‌ها ازش استفاده میکنن که عمده‌ دلیلش وجود افکت‌های فراوون! توی دل خودشه. چون بسیاری از افکت‌ها نیاز به نصب جداگونه دارن که میشه گفت مزیت مهمی به حساب میاد خصوصا برای کسایی که میخوان کلیپ‌های خوشگل بسازن.

یکی از خاطرات بدِ ادیتم برمیگرده به یه کار مستند کوتاه که فرد نیمه‌نابلدی با این نرم‌افزار کار کرده بود و من مجبور بودم با شازده‌ی خودم غلطاش رو بگیرم.مثل این می‌موند که لکه گیری پراید با رنگ مخصوص پورشه انجام بشه!   

رتبه پنجم و ششم هم داریم ولی فکر میکنم همینا کافی باشه.

اما در پایان؛

. هیچ وقت اعجاز تصویر رو دست کم نگیرین. چه کار شما هست چه نیست همیشه دست به دوربین باشین(مشخصا نه از دعوا و تصادف‌های خیابونی) و فیلم بگیرین. دست کم برای ثبت توی خاطرات شخصی خودتون. الان دیگه اکثر مبایل‌ها با کیفیت خوبی فیلم می‌گیرن پس از هر فرصتی برای ثبت تصویر (و احیانن ویرایش) که قوی‌ترین عنصر حسی برای آدمیزاده بهره ببرین. 

. رعایت قاب‌بندی مناسب،گرفتن نمای زیبا و اصولی،اعمال برش(Cut)فقط دقیقه‌ای تأمّل میخواد و اندکی دقت به نمونه کارهای خوب.

. به اعجاز صدا نیز(اعم از موسیقی،افکت صوتی،صدای محیط و ...) کاملا آگاه باشین و جدی‌ش بگیرین! 

. اعجاز قصه‌گویی رو فراموش نکنید! حتی فوتوکلیپ‌ها اگه دارای روایت و قصه باشن بیش از انتظار جذاب میشن. 

. اگه با مبایل فیلم میگیرین همیشه افقی(Landscape) بگیرید. اگه دیدید موقع عمودی فیلم گرفتن یکی داره سرتون داد میزنه اون منم. دارم برای استوری اینستاگرام می‌گیرم و اینا هم نداریم :)) 

. در پایان کار با نرم‌افزارها باید خروجی(Export)بگیرید.نرم‌افزار انواع فرمت‌ها و رزولوشن‌ها رو به شما پیشنهاد میده.اگه قرار باشه حرفه‌ای بشید حتما باید با انواعش آشنا بشید اما به صورت کلی فرمت Mp4 روی حالت h.264 بهترین خروجی رو به شما میده.  

. نرم‌افزار یه وسیله‌ست مثل ماشین. رانندگی بد با بهترین ماشین توفیری نداره.چیزی که یه بسته تصویری رو زیبا و دیدنی می‌کنه میزان خلاقیت و درک زیبایی‌شناسی تصویره. در صورتی که به اندازه کافی فیلم‌های ضبط‌شده خوب داشته باشیم،کافیه برای هر برش و هر نما «حداقل یک دلیل مناسب و هدفمند» وجود داشته باشه تا ویرایش خوبی داشته باشیم. و هدف چیزی نیست جز میخکوب نگه داشتن بیننده از آغاز تا پایان.

. «ریتم» و ما ادراک ریتم! همون چیزی که حین گوش کردن به موسیقی ما رو وادار به حرکت فیزیکی سر و گردن(باقیش Fault حساب میشه D:)میکنه.اگه برای فیلم و کلیپ‌تون از موسیقی به عنوان زیر صدا استفاده میکنین،حتما حتما ریتمش رو حین Fade in , Fade out , Cut ها در نظر داشته باشین.

. سریال شهرزاد رو همه دیدیم. غیر از دکور،لباس‌ها و شخصیت‌ها و داستان،چیزی که مخاطب رو به اون تاریخ می‌بره رنگ و لعاب تصویره. دوربین‌ها در حالت عادی‌ تصاویر رو خام ضبط میکنن. با «اصلاح رنگ» که آخرین مرحله فیلمسازیه البته قبل از صداگذاری،فیلم تبدیل میشه به حال و هوایی که بهش تعلق داره.همون رتوش/میکاپ که توی عکس‌ها زیاد هست.اکثر این نرم‌افزارها حتی مبتدی‌ها قابلیت‌ اصلاح رنگ رو دارن.یه فیلتر ساده گاهی اوقات جذابیت کلیپ رو چندین برابر میکنه.چون هیچی به اندازه «حس بیننده» مهم نیست.

. در پایان،کتاب بخونیم.

کتاب نه تنها یاد میده. بلکه ما رو برای عمل به علاقه‌مندیامون به وجد میاره!

اگه لازم شد حتما کتاب‌های مرتبط با زیبایی‌شناسی تدوین معرفی میکنم.

------------------------------------------------------------------------------------------

توضیح عکس:

دستگاه موویلا. پیش از پیدایش دیجیتال و نرم‌افزارهای کامیپوتری،تدوینگرها با این دستگاه کار میکردن.برای کسایی که سختی کار تدوین رو میدونن تصورش دشواره که تدوینگرای قدیم چطوری با نگاتیو،قیچی و چسب،خروجی‌های درخشانی مثل فیلمای دهه شصت و هفتاد شمسی و هشتاد و نود میلادی داشتن.

۲۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۰۷:۰۲
حاج مهدی

جام جهانی چشمات راه انداختن! بخوابونم دهنشون؟ چشمات حق انحصاری جهان من بود. مال من بود. حق من بود. رمزی می‌نویسم خودت بگیر؛ پاییز،تجریش،قهوه‌خونه،پرتقال‌نعناع،پنجره،صدای آب،نگاهِ چشمات...چشمات...غیرتی هم نشوم، چشمت می‌کنن بنویسم چشمات چی بودن.افتادن نه، پرت شده بودم روی زمین. جوری که قرار نبود حالاحالاها بلند بشم. زندگی لگدم زده بود عینهو لگد دی‌یونگ به ژابی‌آلونسو توی جام‌جهانی آفریقا. ولی یارو حتی کارت زرد هم نگرفت! سوخته بودم. یکهو تو سر رسیدی و جوری از جا بلندم کردی که یادم رفت لگد چی بود کِی بود کجا بود. چطوری؟ با چشمات. جان گرفتم و برگشتم بازی. مرد یخی بودم.فضایی نه،گلِ واقعی می‌زدم به سبک اینیستای فینال آفریقا. هی آفریقا آفریقا می‌کنم چون تو بودی.در اوج بودی. درست که حین بازی‌ها حواسم محو تیکی‌تاکا بود و دیر نگات می‌کردم...همونطور که دیر فهمیدم تو اصلا فوتبالی نبودی. فوتبال نگاه می‌کردی که من رو نگاه کنی! ولی...ولی نداره.حالا نه تو هستی،نه من می‌تونم طرفدار اسپانیا باشم.دست آقای کافو درد نکنه با اون قرعه درآوردنش! لابد می‌خواست بگه پا نذارم توی جام جهانی‌ای که آدمش نیستم. به قول پشت‌وانتی‌ها؛ من بد نبودم، بلد نبودم. چشمانت رو. جهانت رو. تمامت رو.

-------------------------------------------------------

حریر دعوت کرده بود. چرا منُ صحنه‌سازی درست می‌کنی؟؟ :))

۳۹ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۰۰
حاج مهدی

*در جایی دیگر توضیح داده شده که دعا سه گونه است:

1. وسیله‌ای هنگام شکستن وسیله‌ها و کلیدی پس از به کار گرفتن و از کار افتادن کلیدهای دیگر.

آنها که از همه‌ی وسیله‌ها و امکاناتشان استفاده کرده‌اند و در راه مانده‌اند،اینها که به وسیله‌سازی معتقد شده‌اند و به نظام‌آفرینی پیوند خورده‌اند،اینها در یأس‌شان امید هست همانطور که در امیدشان یأس. چون دیده‌اند چگونه امیدها و بت‌ها را می‌شکنند و دیده‌اند چگونه در یأس‌ها و تنهایی‌ها یار می‌سازند و امیدها می‌آفرینند. و اینها بر همین اساس،به آنچه امید ندارند امیدوارترند. چون امیدها و بت‌ها قطعا شکسته می‌شوند،اما آنچه بدان امیدی نیست،شاید باری بیاورد!

«کُن لِما تَرجُوا أَرجی» به آنچه امید نداری امیدوارتر باش! 

2. وسیله‌ای همراه وسیله‌ها. آنها که از آن تجربه‌ها و عبرت‌ها برخوردارند.آنها که عقم و عجز وسیله‌ها را دیده‌اند،دیگر حتی همراه همه وسیله‌ها نمی‌گویند رسیدیم و بدون وسیله نمی‌گویند ماندیم. و این است که با همه وسیله‌ها و امکانات،التهاب و اضطراب‌شان هست و این است که دعا وسیله‌ای حتی در هنگام وجود وسیله‌هاست و امیدی حتی همراه امیدها.

3. در یک مرحله،دیگر دعا وسیله نیست،مقدمه نیست که تو را به چیزی برساند،بل خودش هدف است،خودش عمل است،خودش مقصد است. آنها که می‌خواهند در یک جمله،از فقر و ضعف و عجز خویش و از توجه و لطف و قرب و بخشش او حرفی بزنند،با یک جمله این همه را نشان بدهند،اینها دعا می‌کنند تا نشان بدهند فقیرند و نشان بدهند غنی و سمیع و قریب و مجیبی هم هست. اینها با دعا می‌خواهند فقط از این ربط و پیوند و از این وجود ربطی و وابسته،نشانی بدهند. و می‌خواهند غنا و قرب و سمع و اجابت او را یک جا امضا بنمایند.

*شیخ علی صفایی جان

موافقین ۲۸ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۶
حاج مهدی

               

                              

                                        نمای اول: دنی(پسر جک) در فیلم Shining - راهروی هتل

                                       نمای دوم: من،در فیلم زندگی خودم - شب‌های مترو

۳۷ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۶
حاج مهدی

دیشب می‌خواستم از غفلت لحظه‌ای رئیس استفاده کنم و از نمایشگاه فرار کنم سمت خونه که به بازی فینال اروپا برسم.

یهو گزارشگر رادیو که بغل غرفه خودمونه از کمین دراومد و با میکروفون جلومُ گرفت و گفت این دفعه نمیذارم فرار کنی باید سوالامو جواب بدی! :| از شب اول هربار می‌خواست ازم گزارش بگیره پاسش میدادم به یکی دیگه می‌گفتم فلانی(اشاره به نزدیک‌ترین آدم عبوری) خیلی بارشه ازین سوال کن.خلاصه اینکه جلوی خلق‌الله نگهم داشت و گفت نذارین این فرار کنه :| رفت با گوینده‌هاشون هماهنگ کرد و اونا بعد پخش وُله، اعلام برنامه کردن و نوبت گفتگوی ما شد.خانم گزارشگر، میکروفون رو گرفت جلوم: - در خدمت جناب ر...ی هستیم از غرفه‌داران نمایشگاه،از ایشون سوال می‌کنیم ده سال آینده رو آرزو دارن در چه حالی باشن؟ توی ذهنم گفتم عجب سوال غیرکلیشه‌ایی که فقط میشه جواب کلیشه‌ای داد!حالا چرا ده سال؟شروع کردم و گفتم می‌خوام توی شغل و حرفه‌م به سطح مطلوب برسم...البته این مهم رو از خداوند می‌خوام نَه تا ده سال آینده،که تا آخر زندگیم،سایه پدر و مادرم بالای سرم باشه که هرچی دارم ازونا دارم.به اینجا که رسید گوینده‌ی خوش‌صدا از خوشحالی ده بار سرشو تکون داد.فهمیدم همون چیزی رو گفتم که اون دلش میخواد.دیگه تا تونستم به عشق سیبیلای خون‌چکانش پیاز داغشو زیاد کردم.تموم که شد وایسادم ببینم چی میگه.میدونستم بعد هرمصاحبه درباره صحبت مصاحبه‌کننده‌ها حرف میزنه.پخش وُله تموم شد و گوینده با صدای واقعا گرمش،تا تونست از قدرشناسی جوانان ایرانی :| تعریف و تمجید کرد! تا جایی که شدنی بود لب و دهن اومدنِ من رو تکمیل کرد! داشتم از در خارج میشدم که آخرین حرفاشو شنیدم.«بله شنوندگان عزیز!همونطور که گفتگوی ما رو شنیدید با این جوان عزیز،این است فرهنگ همه جوانان مسلمان ایرانی! اصلا از پس پَری‌پیارسال با هرکدوم گفتگو کردیم این چنین از پدر و مادرشون قدردانی کردن...».

من کنار کیسه صفرام یه کیسه وجدان دارم که سر کوچکترین مسائل،سنگ‌سازی میکنه و سبب وجدان دردم میشه.Frame  به Frame خون به جگرایی که به دل همین پدر و مادر کردم از جلو چشمام رد شدن.حالا هم اسم خودم رو وارد لیستی کردم که همیشه نقدشون می‌کنم.آدمایی که جوری حرف میزنن تا پخش بشه! تا این و اون خوششون بیاد.

آدمایی که فقط لب و دهنن.   

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پسرخاله‌ای دارم که هم سن و سال خودمه.یه پسادکترای ناقابل داره از دانشگاهی که Rankش توی دنیا همیشه تک رقمیه. تازگی اومده ایران. مدام ازم سوال میکنه توی نمایشگاه قرآن چیکار میکنی دقیقا؟ اصرار که کرد گفتمش چسب می‌زنم به استیکرایی که مردم روش چیز نوشتن،نیفته زمین! :)) :| 

آدرس غرفه هم دادم دیگه! بیاین سر بزنین!  

۲۴ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۱۸
حاج مهدی

یکم.

برادر بزرگم چندسالی هست اصلا رابطه خوبی با پدرم ندارد. خوب که چه عرض کنم،شکراب هم نه،اصلا رابطه‌ای ندارد! روزهایی رسیده که حتی جواب سلام پدر را نداده.مدتهاست عبور کرده‌ از برخوردهای تند،توقع‌های عجیب و غریب و شکستن کاسه کوزه‌ها بر سر کسی که هرچه دارد و ندارد از همان دارد. دوسه سال پیش، محمدطلوعی نویسنده کتاب تربیت‌های پدر،از دعواها و زاویه‌ها با بابایش که الهام‌بخش همین کتابش شده بود گفت.گفت که از روز ازل! پسرها با پدرها و پدرها با پسرها اختلاف و دعوا داشته‌اند. حکایت خانه ما یک طرفه است.دائم فکر می‌کنم چرا این پدر،از این پسر خسته نمی‌شود! چرا بهش نمی‌گوید دیگر سن بابای من را داری پاشو جمع کن برو جای دیگر زندگی کن! پدر، دیروز برای کاری صدایم کرد. گوشی موبایلش دستم بود. توی تلگرامش بودم تا فایلی را برایش باز کنم.(از پدیده‌های دهه چهارم انقلاب اسلامی،نصب فیلترشکن فرزند برای پدرش است) اتفاقی پیام‌ها و کانال‌هایش را دیدم. سه چهار کانال هواشناسی کوه را عضو بود. تعجب کردم. بعد پیام‌هایی را که برای برادرم فرستاده دیدم_(قارداش،مدام اهل کوه و اسکی و بحران و این صحبتاس)_ هربار که هوا بد بوده  و سایت‌ها و کانال‌ها هشدار هوای خراب داده‌اند و برادر، برنامه عشق و حال داشته، پدر پیام‌ها را برایش فوروارد کرده. مدام سوال کرده کجایی و کِی و چگونه‌ای؟ تیک‌های دوم خورده و بدون جواب مانده!

دوم.

عجیب است؛درست همین روزها که زندگی شبانه روزی‌ام صفت عبث را با تمام وجوهش ترسیم کرده به مهم‌ترین و سخت‌ترین دغدغه زندگی بشر می‌اندیشم! صبح‌ها تا ظهر می‌خوابم و عصرها تا پاسی از شب به جبر سربازی،نمایشگاهم.نمایشگاه،به طرز شگفت‌آوری پاتوق مادرپدرهای کالسکه‌ران است! و نگاه من به طرز ناگواری،قفل روی آنها! حرکات‌شان،توجه‌شان،رفتارشان،مواظبت‌هایشان..._بچه نیفته زمین،گم نشه توی شلوغی،بادکنکش نترکه_ کسی از بیرون ببیندم فکر می‌کند من اوتیسمی هستم که اینطوری بی‌حرکت زل زد‌ه‌ام به پدری و فرزندش،به مادری و کودکش. ریزتر هم می‌شوم. فکری‌تر. پسرم را لارج تربیت کنم یا بسته؟ درس‌خوان یا کاری؟ رهایش کنم یله بزرگ بشود یا مدام با تبلت مخصوص(قسمت آرک‌آنجل در فصل4 آینه سیاه) پیگیر امورش باشم؟ موهای دخترم را ریز ببافم یا درشت؟ دینی من درآری تربیت‌شان کنم یا منهای دین با اصول من درآری؟ برای پسرم به سبک پدرهای پیشین،بگویم سربازی نرفتم بلکه به فنا رفتم؟بگویم از یک رسیدم به منفی دو؟ _خدا کنه تا اونموقع ترقی آبرومندی کرده باشم_ به دخترم بگویم شب‌های تنهایی با دل روشن توی خیابان و مترو،بی وقفه _زلف بر باد مده_ گوش دادن را؟ بگویم بنویسد خاطرات روزانه و مهمش را؟ پسرم که بالغ شد برایش اول احکام بلوغ را بگویم یا صاف ازش بخواهم دنیایی که به قدر کافی گه هست را گه‌تر نکند؟ 

خنده دارد. رفتارم. افکارم. روزها و شب‌هایم. انگار آرزو هرچه دور دست‌تر باشد قلقلکش هم بیشتر!

بگذریم...

.

+ببینید و بشنوید.

۵۴ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۰
حاج مهدی

یکم.

روز قبل از شروع ماه رمضون،ناهار رو رفتم مغازه مورد علاقه‌م نزدیک محل سربازی، دیزی بزنم بر بدن. دستامو که می‌شستم به آقا بهزاد گفتم «یه دونه ازون پر آبا بده که رفت تا یه ماه دیگه». یهو انگار برق گرفته باشه بهزاد رو، با مشتری‌ای که مشغول برنج و کباب بود...باهم گفتن «چرا؟» یه نگاه خنثی کردم و گفتم «فردا دیگه...ماه رمضون». بهزاد از پشت یخچال گفت «روزه می‌گیری مگه؟» گفتم «نگیرم؟» مشتریه با دلسوزی گفت «کارمند دولتی چیزی هستی؟» گفتم «نه» دوباره باهم گفتن، «پس چرا؟». خندیدم،دستمال کاغذی برداشتم دستام رو خشک کردم گفتم « اگه ناراحت نمیشین مسلمونم». انگار به شکل واضحی قانع نشده بودن، ادامه دادم «دکتر بهم گفته روزه برات خیلی خوبه حتما بگیر». اینجا بود که مشتری سر تکون داد. بهزاد هم گفت من شبا هستم، افطار خواستی بیا. دیگه موقع کوبیدن دنبه توی ظرف و خوردن آبگوشت ترید،ذهنم کوبیده شد توی بحثای کهنه‌ی دین حکومتی و حکومت دینی و ببین مردم رو به کجا رسوندیم و ... حس و حال آبگوشت از سرم پرید. بعد فکر کردم این جمله «دکتر بهم گفته روزه برات خوبه» از کجام دراومد؟ اولا کدوم دکتر؟ ثانیا کِی گفت؟ از همه مهم تر ثالثا! من که هفته اول هر ماه رمضون رو رسماً با عذاب الیمِ گوارشی سپری می‌کنم... پس کدوم خوبی؟ 

دوم.

محمدعلی از رفقای جان که مشغول ارشد روانشناسی هم هست، هربار که من رو می‌بینه می‌خنده و میگه مهدی! همه زندگیت شده "ع.ن" . رئیس سربازیم رو میگه. راست میگه،هربار که می‌بینمش حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه دیروز و پریروز و هفته پیش، چه اتفاقایی افتاد. البته تعریف می‌کنم که بخندیم. از کل‌کل کردنای نا تمامم با ع.ن. از روابطم با بقیه سربازا. از اینکه یکیشون چند روز پیش بهم گفت یه دین نصف نیمه داشتم اونم وقتی اومدم اینجا پرید. دیگه چی بگم؟ واقعا زندگیم شده همین. چی بشه وسطش یه دشت لاری جور بشه،یه فیلمی ببینم، بتونم حرف تازه‌ای بزنم. این بار پیش محمدعلی،خیلی جدی‌تر از آنتونیو گوترش و اون قبلی بان‌کی‌مون، ابراز نگرانی کردم. گفتم چالش‌ها و کل‌کل‌ها زیاد شده. از ماهی یک بار رسیده به هفته‌ای یک بار. هر بار تند و تیزتر از قبل. گفت چی مثلا؟ گفتم میخواد ما رو بکشونه نمایشگاه قرآن 2 بعد از ظهر تا 12 شب. منم حالم داغونه اصلا نمی‌کشم. وقتی به ع.ن گفتم چرا؟ گفت «چون کار روی زمین مونده،منم شمرم این روزا حواستونو جمع کنین». «تو چی گفتی؟» «توقع داشتی بگم چَشم جناب شمر؟ گفتم اگه تو شمری منم مختار ثقفی‌ام». اونم بهم گفت «فلانی انقدر شاخ و شونه نکش برام» گفتم «آخه مرد حسابی زبون روزه میخوای ما رو بکشونی اونجا خرحمالی؟ انصافه؟» گفت «بهتون مرخصی میدم آخرش.» گفتم «نمیخوام آقا! مرخصی نمیخوام بذار مثل آدم بیایم و بریم سر ساعت مقرر خودمون،جای مقرر خودمون» گفت «نه نمیشه باید بیای نمایشگاه...» گفتم «آقای محترم، آقای آخوند! قیامتی هم هستا! بهش اعتقاد داری ایشالا؟» گفت «به اضافه خدمت اعتقاد دارم». این مکالمه بر عکس محتواش، آروم گذشت. عصری که به یکی از سربازا گفته بود کار رو تا شب آماده کنه و اونم شاکی شده بود و گفته بود من امریه‌م ساعت کاریم مشخصه، دیگه ع.ن ترکیده بود و داد و فریاد و فحش و تهدید و تقصیر اون (من) فلان فلان شدس که شماها رو شیر میکنه و ازین حرفا...اینجا بود که ع.ن به سرباز امریه گفته بود من رو خلع خدمت میکنه. که جا داره بگم هه! اگه پیرزن رو از تاکسی خالی می‌ترسونی حداقل رو در رو بترسون! 

بگذریم...محمدعلی هم «مثل بقیه و تقریبا همه!» گفت اون رئیسته،بالاسریته،توام سربازی،نباید جلوش وایسی. چی بگم واقعا؟

- چه وضعیتیه آقا؟ ما مردمان ظلم‌پذیری نبودیم، بودیم؟ ما مردمان عدالت‌طلبی بودیم،نبودیم؟ چرا این وسط، هیچ کی حق رو به ما نمیده؟ چون کسی قدرت برده‌داری داره ما هم باید بپذیریم برده‌ بودن رو؟ طرفداری و کمک نمیخوایم که ظاهرا از شما برنمیاد؛ حداقل یه ابراز نگرانی صوری بکنید باور کنیم زنده‌اید!

--------------

+ببینیم بشنویم

۴۱ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۲ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۴۵
حاج مهدی

. هشدار! این پست، بسیار طولانی‌ و پرمصرف است؛ حتما در آرامش و وقت مناسب بخوانید و ببینید؛ شک نکنید ارزشش را دارد. عکس‌ها و فیلم با حجم پایین گذاشته شده

. پست رو مجدد به روز کردم. نوشتن چندی جزئیات مهم از پایان برنامه یادم رفته بود که اضافه کردم. جزئیات جدید رو برای کسانی که پست رو قبلا خوندن، تیتر کردم.

از یک ماه پیش با دکترمیم برنامه ریختیم بریم دشت لار و کمپ بزنیم. مهم‌ترین مسئله، وضعیت آب و هوا بود. از دو سه هفته پیش مدام همه جا رو چک می‌کردیم. تقریبا حرفِ همه سایت‌ها و اپلیکیشن‌ها یکی بود،جمعه ابری-آفتابی و شنبه از یک ساعت به ظهر،بارانی. اما توی این برنامه یه چیز رو خیلی خوب فهمیدیم: فصل بهار،چک کردن هوا کمکی نمی‌کنه! 

اپیزود اول/شکار ممنوع:

تا آخرین لحظه‌ها که به محیط‌بانی دشت لار رسیدیم، تردید همراه‌مون بود. خصوصا با وضعیت نفر سوم که رفیق دکتر بود و با لباس شهری اومده بود؛حتی سویشرتش رو با منت برداشته بود! اما دکتر و حاج‌مهدی،برنامه‌ای رو که ببندن لغو نمی‌کنن مگر قیامتی چیزی بشه، که شد ولی بازم برنامه لغو نشد!

امامزاده هاشم رو رد کردیم و وارد فرعی سمت چپ جاده شدیم که جاده مخصوص دشت لار بود. جاده آسفالت، تمیز و مرتب بود. هوا اما کاملا ناگهانی عوض شد. مه شدید و بارون دونه درشت و بعدش تگرگ.تصویر.همین جا بود که خیلی از ماشین‌ها دور زدن و برگشتن،حتی چند تا ماشین آفرود تا دم محیط‌بانی اومدن و با دیدن هوا برگشتن؛ ما هم گفتیم بهتر،مسیر خالی میشه و دشت خلوت! رسیدیم به محیط‌بانی. از قبل می‌دونستیم تا بیست خرداد اجازه ورود ماشین نمیدن،پارک کردیم و منتظر موندیم هوا آروم بشه تا وسایل رو جمع کنیم و پیاده بشیم. شدت بارون و تگرگ که زمین رو کاملا گِل کرده بود نه، نوشته‌ها و اطلاعیه‌های سر در محیط‎‌بانی نگران‌مون کرد. نوشته بودن «ورود گردشگر تا 20خرداد ممنوع،ورود ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر و خروج یک ساعت به غروب، اقامت شبانه در دشت،ممنوع.» اول من پیاده شدم و رفتم تا ورودی محیط‌بانی؛ دیدم با اینکه زنجیر انداختن، بعضی ماشین‌ها راحت رد میشن و میرن و برمی‌گردن. اینجا بود که فهمیدم با امر و نهی‌های مکتوبِ صوری رایج سر و کار داریم. برگشتم توی ماشین. بعدش دکتر پیاده شد و رفت داخل اتاق نگهبانی. چند دقیقه بعد اومد و تعریف کرد که محیط بانی اینجا فقط یه چیز براش مهمه: شکار و شکارچی! گفت پیرمرد محیط‌بان تعریف می‌کرده 20 ساله دنبال یه شکارچیه،که همه شکارچیای اونجا منتظرن این بازنشسته بشه. که این طبیعت و موجوداتش سرمایه و ناموس ملی هستن. اینجا بود که بخاطر زیاد بودن وسایل‌مون نگران شدیم نذارن رد بشیم. دیگه نباید زمان از دست میدادیم. بخاطر سردی و خیسی هوا کاپشن پوشیدیم و توی کمتر از 10 دقیقه هرچی وسیله بود جمع کردیم. سه تا کوله بزرگ،دوتا زیرانداز،چادر،دوربین و سه پایه و کوادکوپتر،چندتا کیسه بطری آب و غذا.پلاستیک ضخیم و بزرگ برای زیر چادر. حمل اینا توی مسیر 3کیلومتری برای سه نفر خیلی زیاد بود؛ ولی نگرانی اصلی، عبور از محیط‌بانی بود که میدونست این همه وسایل برای یه ساعت و دو ساعت موندن نیست! موقع جمع کردن وسایل،یه رول طناب توی صندوق عقب ماشین بود که محض احتیاط انداختیمش توی کیسه.تصویر. این اولین اتفاق حکمت‌آمیز این برنامه بود که بعد میگم چرا. اما چطوری رد شدیم؟ با یه پانچو! با تدبیر دکتر، وسایل مشکوک به سلاح رو زیر پانچویی که خود دکتر پوشید جاساز کردیم.تصویر. دکتر در واقع تبدیل به وسایلی شده بود که یه آدم رو هم حمل می‌کرد! اولای مسیر، یکی از محیط‌بانا با موتور از کنارمون رد شد و نگاه معناداری به سرتاپای ما کرد. زیر لب ذکر گفتیم و رد شدیم و نفس راحتی کشیدیم. بارون تموم شده بود و هوا به شکل آرمانی،مطبوع. 

اپیزود دوم/عملیات غیرممکن:

توی مسیرِ پیاده‌روی، نماهای دیدنی به قدری زیاد بودن که اصلا خستگی رو حس نمی‌کردیم. تصویر. اینجا آلپ بود یا آلپ اینجا؟ هایدی با بزش همین طرفا بودن. تصویر. بعد از 2کیلومتر رسیدیم به جایی که دریاچه و سد لار پیدا بود. چیزی که مشخص بود کم آب بودنِ دریاچه بود. سبزی دشت هم کامل نشده بود.تصویرهوایی.برای محل کمپ تردید داشتیم. صرفا به خاطر وجود یه دکل آنتن که مزاحم تصویر هوایی بود بازم حرکت کردیم تا محل بهتری پیدا کنیم. تا رسیدیم به تنگه‌ای که یک کلام، شگفت‌انگیز بود! جنوب این تنگه نمای دریاچه بود و شمالش قله دماوند. شرق و غربش هم دشت سبز و همون کوه‌های آلپ. دیگه جای تردید نبود. همین جا وسایل رو گذاشتیم و آماده شدیم برای کمپ زدن. تصویر1 تصویر2.

موقع چادر زدن دکتر ازم پرسید درِ چادر کدوم طرفی باشه؟ من با دلیل کاملا قانع‌کننده‌ای گفتم رو به قله دماوند! تصویر1.تصویر2 دماوندی که بخاطر تراکم ابرها اصلا دیده نمیشد و حسرت به دل موندیم. اما اینکه درِ چادر به اون سمت گذاشته شد...دومین اتفاقِ حکمت‌آمیز این برنامه بود که در ادامه میگم چرا. چندتا تصویر ببینیم:

تصویر1. این منم که خیز برداشتم برای تایم‌لپس گرفتن که براش لحظه‌شماری می‌کردم. اینم بخشی از نتیجه‌ش:فیلم1.

تصویر2. تصویر هوایی از آخرین دقایقی که بی‌استرس بودیم...چرا؟ فیلم رو که دیدید...درست در مسیرحرکت ابرها بودیم!

تصویر3. یه کم هوایی‌تر با نمای دریاچه لار.

تصویر4. یه کم هوایی‌ترتر، اون نقطه آبی ماییم! 

هر سفر و برنامه‌ای، مقداری اتفاقای پیش‌بینی نشده‌ داره.مثل اتفاقایی که توی سفر قلعه موران تجربه کردیم. اما این برنامه‌ی ما،سراسر پیش‌بینی نشدنی بود!

وقتی کمپ می‌زدیم هرازگاهی ابری میومد و نم بارونی میزد و به سرعت میرفت. چادر ما پوش دوم نداشت و مجبور شدیم برای جلوگیری از نفوذ آب،سه تا پانچو روش بندازیم.حدود ساعتای 5 و 6 عصر دکتر و رفیقش رفتن دنبال چوب برای آتیش. منم موندم توی چادر تا با گاز،آب رو جوش بیارم و چایی آماده کنم. به نظرم رسید اولین و بهترین فرصت برای خوابیدن گیرم اومده. توی چادر دراز کشیدم. اما توهم صدای پای خرس و گراز نمیذاشت چشمام گرم بشه. بی‌خیال خوابیدن شدم و توی همین فاصله از نمای ابرآلود دماوند بازم تایم‌لپس گرفتم. تا لحظه‌ای که دکتر و رفیقش با چند تکه چوب و چندبطری آب برگشتن. بخشی از فیلم.

چایی رو آماده کردم و خوردیم. مشغول صحبت شدیم. دکتر گفت چوب‌ها رو از دم یه چاه پیدا کردن. یه تیکه بنر هم اونجا افتاده بوده و همه چیز گیر اون بوده. سومین اتفاق حکمت‌آمیز.

یه نم بارون زد و هوا ملایم شد. دیگه وقت پروندن کفتر و گرفتن تصویرهوایی بود. حدود نیم ساعت کافی بود تا چند نمای دلبر بگیریم. تا اینکه موجی از ابرهای سیاه اومدن سمت‌مون. دقیقه‌ای نگذشت و سیل بارون بود که می‌بارید. نشستیم توی چادر. همدیگه رو نگاه می‌کردیم و بدون حرفی فقط می‌خندیدیم. از قبلِ محیط‌بانی تا اینجا هر بارونی که میزد می‌گفتیم این دیگه آخریشه. تگرگ می‌زد می‌گفتیم دیگه جون ابرها گرفته میشه و هوا صاف میشه. اما اینطوری نبود...هر ابری که عبور می‌کرد جاش رو به ابر بعدی می‌داد. دائم یاد حرف اصغری هواشناس می‌افتادیم که گفته بود این دو فصل فقط 3 روز بارش داریم توی کل کشور! از همون روزی که این حرف رو زد یه تک باورن بارید. وسط خنده‌ها نگران وضعیت چادر هم بودیم. کناره‌هاش خیس شده بود و آب ازش رد شده بود. اما درِ چادر که به عشق نمای قله دماوند، اون طرفی گذاشته بودیمش، توی مسیرِ باد بود و آب به داخل چادر نمیزد. با دکتر رفتیم بیرون و پانچوها رو تا جایی که میشد محکم بستیم به هم تا باد نبرشون. توی همین فاصله،به قاعده دوش گرفتن با لباس خیس شدیم. برگشتیم توی چادر و با خنده‌هامون وانمود کردیم شکست نخوردیم...اگه بارون قطع نشه...اگه تا صبح بباره...نه دیگه این اوجشه و تموم میشه. صبح پا میشیم آفتاب زده و هوا صاف شده.

شدت بارون بیشتر شده بود و وسطاش تگرگ هم میومد. به دکتر گفتم اینجوری نمیشه باید یه فکر اساسی کنیم. یهو گفت «بنر!» گفتم بنرِ چی؟ 

با امیر(رفیق دکتر) که مسیر رو بلد بود راه افتادیم سمت چاه. هوای مه‌آلود،بارش بارون، و چاهی که پارچه‌ی بزرگ مشکی روی دیواره‌ش بود و با وزش باد تکون میخورد،فضا رو ترسناک و انتزاعی کرده بود. با امیر، بنر رو از لای خرده ریزها درآوردیم و برگشتیم سمت چادر. امیر، حسابی خیس شده بود. فرستادیمش داخل چادر تا یخ نکنه. با دکتر رول طناب رو گرفتیم دست‌مون و مشغول شدیم. هر گوشه بنر رو سوراخ می‌کردیم و طناب رو ازش رد می‌کردیم و دور سنگ می‌پیچیدیم. بنر کوچیک بود و پوسیده. با زحمت تا جایی که میشد کشیدیمش تا بیشترِ چادر رو بگیره. بارون خیلی شدیدتر شده بود و دیگه از همه طرف میزد. بالاخره بنر رو روی چادر محکم کردیم. دیگه درِ چادر هم از بارون مصون نبود. دکتر،کیسه مشکی که برای زباله‌هامون کنار چادر گذاشته بودیم رو برداشت و با طناب بست به درِ چادر تا آب داخل نزنه. بعد این عملیات غیر ممکن رفتیم توی چادر.

سردمون شده بود. بهم نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم. من گفتم کیسه‌خوابا رو باز کنیم و بریم داخلشون تا گرم بمونیم.تصویر. 

نکته آموزشی و مهم اینکه اگه داخل کیسه خواب خیس بشه نه تنها گرم نمیشیم بلکه بدجوری سردمون میشه.ما چاره‌ای نداشتیم.هیچ جای خشکی وجود نداشت.کناره‌های چادر و لباسامون کاملا خیس بودن.فقط تونستیم بخشی از لباسای رویی رو دربیاریم و بذاریم یه گوشه و با لباس‌های نم‌دار بریم توی کیسه.خوابیدیم...هیچ گزینه دیگه‌ای وجود نداشت. خوابیدیم به امید قطع شدن بارون.اما نمیشد. نه خوابمون می‌برد نه بارون قطع میشد. صدای کوبش قطره‌ها روی سقف چادر یه طرف،صدای رعب‌آور رعد و برق بالای سرمون یه طرف، توهم صدای خرس و گراز و گرگ یه طرف.تا چشما گرم میشد از خواب می‌پریدیم.من از شدت سرد شدن صورتم که تنها قسمت بیرون از کیسه بود،دنبال گرمای نفس امیر که کنارم بود می‌گشتم.سردی و خیسی پاها هم اجازه نمیداد که بدن‌مون کاملا گرم بشه.وسط همین اضطراب‌ها دکتر و امیر تا خوابشون می‌برد صدای خروپف‌شون بلند میشد.منم باز توهم می‌زدم که یا خرس اومده یا گراز! چندین بار صدای گروم گروم ِ قلبم رو شنیدم. تا حالا نشده بود از عمق وجودم بخوام کاش بارون قطع بشه!

اپیزود سوم/جنگ برای بقاء:

توی چادر 2نفره،خوابیدن سه تا مرد، کار نسبتا سختیه. ولی ما به قدری خسته بودیم که خوابمون برده بود.خوشبختانه دمای بدن رو از دست ندادیم، هرچند قسمت پای کیسه‌خوابامون خیس شده بود و به شدت آزاردهنده بود. حدودای 11 شب با سروصدای دکتر از خواب بیدار شدیم. باورش سخت بود که فقط 3 ساعت گذشته بود! دکتر گفت بارون قطع شده. زیپ چادر رو باز کرد و داد زد «وای! موهای سرم!گفت بیا آسمون رو ببین چه خوشگل شده». من که هنوز توی توهم خرس و گرگ بودم گفتم «چه خبره بابا موهای سرم ریخت».آسمون، بالاخره اون روی خودش رو نشون‌مون داده بود. هوا صافِ صاف شده بود و ستاره‌ها مثل نمک ریخته بودن توی ظرفِ سیاهِ آسمون. فرصت خوبی بود برای عکاسی ولی خیسی چادر و لباس‌ها اجازه کاری جز برای حفاظت از خودمون نمیداد. دکتر و امیر از چادر رفتن بیرون برای آتیش درست کردن. منم از سرناچاری توی چادر گاز روشن کردم تا دیواره چادر و کیسه‌خواب‌ها و لباسا خشک بشن.

چوب‌ها خیسِ خیس بودن و دکتر آتیش رو با ریختن قطره‌ای بنزین نگه داشته بود.تصویر.  خوبی دکترمیم اینه که توی هر شرایطی،خاطره‌گویی می‌کنه. اینجا هم چندتا خاطره بنزینی تعریف کرد و حواسمون رو از بلایی که سرمون اومده پرت کرد. آتیش اصلا دوامی نداشت. به دکتر و امیر گفتم بیان داخل چادر که حسابی گرم شده. کیسه خوابا و سقف چادر و دیواره‌هاش تقریبا خشک شدن. روی همون گاز، آبجوش گذاشتم. چایی و بیسکوییت خوردیم و گرم شدیم. تنها خوراک‌مون تا انتهای حضور در دشت لار! 

بعدِ چند ساعتِ طوفانی، آرامش نسبی پیدا کرده بودیم. مشغول صحبت شدیم. از رول طناب نجات‌بخش گفتیم. از بنری که ناجی ما و چادر شد. بازم به اصغری و سایت‌های هواشناسی و تحلیل‌های آبکی‌شون فحش دادیم. بازم گفتیم دیگه تموم شد و ابرها خالی شدن. سرِ ماجرای دستشویی اورژانسی دکتر،که به سخت‌ترین و کمدی‌ترین شکل ممکن انجام شد به قدری خندیدیم که دل‌درد شدیم. اما...تا حالا آرامشِ پس و پیش از طوفان داشتید؟ ما داشتیم. بارونی که تا اونموقع باریده بود شوخیی بیش نبود! بارونی که بعد یک ساعت آرامش، شروع به باریدن گرفت هم بارون نبود؛ پاره شدن آسمون بود! از اینجا به بعد، بارون و رعد و برق،صدای تگرگ و باد...تمومی نداشت. به قدری شدید بود که صدا به صدا نمی‌رسید. ما فقط سعی کردیم خودمون رو به خواب بزنیم...اینجا بود که هرکدوم توی دل‌مون یاد خونه و سقف بالای سرمون افتادیم. اینجا بود که اضطراب و دلهره،سکوت رو بین‌مون حاکم کرد. توهم‌ها بیشتر شد. من از خواب پریدم و حس کردم سقف چادر از شدت سنگینی تا روی صورتم اومده. دکتر، کابوس دیده بود دوتا دست، دیواره‌ی چادر رو فشار داده، همراه با صدای دهن خرس موقع جویدن غذا! 

صدای بارون و صاعقه،اجازه خواب پیوسته نمیداد. من هربار که بیدار می‌شدم دیواره چادر رو چک میکردم. خیس بود! کاملا خیس! آب از همه جا نفوذ کرده بود. هوا تا خود صبح روی خوش نشون نداد و بارید. حدود ساعت 8 صبح بود که با دکتر، بعد دیدن وضعیت هوا، تصمیم انقلابی گرفتیم. کاپشن پوشیدیم و جاده گِلی که پنجاه‌متری محل کمپ‌مون بود رو پیاده، زیر بارون و تگرگ گز کردیم تا برسیم به محیط‌بانی.تصویر.  توی مسیر،سنگ ریزش کرده بود و برکه برکه آب جمع شده بود. می‌خواستیم ماشین رو از محیط‌بانی رد کنیم و تا کنار جاده‌ی نزدیک کمپ بیاریم. وسایل رو سریع بریزیم داخلش و از دشت خارج بشیم. من رفتم ماشین رو استارت زدم. تنها ماشین(غیر از ماشینای محیط‌بانی) که توی اون محل پارک بود! دکتر رفت با محیط‌بانا صحبت کنه تا اجازه بدن رد بشیم. علاوه بر زنجیری که قفل بود،وانت محیط‌بانی رو هم اُریب پارک کرده بودن تا کسی نتونه با ماشین رد بشه. با ماشین تا پشت زنجیر رفتم. دکتر از کنار پنجره اتاق محیط‌بانا با چهره عبوث برگشت. بهش گفتم چی شد؟ گفت «زنگ میزنم پلیس یا امداد و نجات. این یارو پیرمرده دیوونس میگه مزاحم نشو بچه‌ها خوابن! هرچی بهش میگم گیر گردیم گوش نمیده میگه مزاحم نشو». پیاده شدم و گفتم زنگ نزن بذار منم باهاش صحبت کنم. وایسادم پشت در و در زدم. پیرمرد مشغول روشن گردن اجاق گاز بود. برگشت و از پشت شیشه‌ی در نگاهم کرد. سیبیل پر پشت،کلاه لبه دارِ و لباس محیط‌بانی،صورت کاملا جمع شده از اعتیاد بالا. همین کافی بود بفهمم با بد کسی طرفیم. گفت: «چی میخوای؟ گفتم مزاحم نشین» گفتم «آقای عزیز! رفیق‌مون حالش خوب نیست نمیتونه پیاده بیاد. حتما باید زنگ بزنیم امداد و نجات؟ اونوقت برای خودتم داستان میشه‌ها! باز کن یه دقه میریم وسایل رو جمع میکنیم و برمی‌گردیم». گفت«مگه نزدیم ورود گردشگر ممنوع تا بیست خرداد؟چرا رفتید؟ الاغید دیگه! همین شماها میرین طبیعت و سرمایه ملی رو به گه می‌کشید! آره برو زنگ بزن امداد و نجات». گفتم«چطور دیروز اون همه ماشین رو گذاشتی رد بشن؟ الان فقط برای ما که پیاده رفتیم ممنوع شد؟» گفت: «دوست داشتم. اصلا اونا به ما خیر رسوندن گذاشتم رد بشن» گفتم: «همینو بگو! خیر چی رسوندن بگو ما هم برسونیم...کارت و مدارک هم هرچی میخوای میدم بهت. ولی فکر کن داداش و خانواده خودت گیر افتادن» پیرمرد، دستش رو توی هوا تکون داد و گفت: «دارم یاسین به گوش خر میخونم» توی دلم گفتم پای من به شهر می‌رسه دیگه...دارم برات! همین حین متوجه شدم پیرمرد، بعدِ جواب دادن به من، زیر لب با محیط‌بانی که توی اتاقه حرف میزنه و بهش میگه اینا اگه برن داخل برنمی‌گردن...یهو دکتر از سمت اون یکی در گفت ولش کن اونو بیا! اومد بازکنه! همون مرد جوون بود که از توی اتاق با پیرمرد حرف میزد. گفت کارت بده. از توی جیب شلوارم کیف کارت‌ها رو آوردم بیرون و گواهینامه‌م رو دادم بهش. کلید قفل رو داد به دکتر و خودش سوار وانت شد و بردش عقب. موقع راه افتادن به دکتر گفت با این پیرمرد کل کل نکنین،برید زود برگردید، منو پیشش خراب نکنین. بدون معطلی راه افتادیم سمت کمپ. بارون همچنان بی‌رحمانه می‌بارید! تصویر.

هوا به شدت سرد شده بود و بارونم خیال بند اومدن نداشت. نگران امیر بودیم. وقتی راه افتادیم خواب بود. توی خواب بهش گفته بودیم میریم ماشین بیاریم. وقتی رسیدیم دیدیم سیگار به دست اطراف چادر راه میره. تا ما رو دید گفت«کجا بودین؟ عجب هوای دلیه! بمونیم؟»تصویر. دکتر، همونطوری که اقتضای شرایط بود فحش مناسب رو بکار برد. امیر متوجه شد باید خیلی سریع جمع کنیم و بریم. همین موقع بود که از آسمون، دونه‌های سفید میومد پایین. برف، باریدن گرفت! دیگه مهلت جمع کردن منظم نبود. هرچی وسیله که میشد رو ریختیم توی کیسه. کیسه‌خوابا رو بدون جمع کردن چپوندیم توی کوله‌ها. چادر و زیرانداز رو ضربتی جمع کردیم و همه رو انداختیم توی صندوق عقب ماشین. دستامون یخ زده بود و کار کردن باهاشون سخت شده بود. اینجا بود که متوجه شدم محوطه‌ی کمپ،از دیروز سبزتر شده! موبایل رو فقط به نیت همین بیرون آوردم تا عکس بگیرم از تغییر رنگ زمین، توی 16 ساعت!

-

وقتی به محیط‌بانی رسیدیم جوون محیط بان اومد پیش‌مون. کارت‌ من رو داد و گفت 2 تا کارت دادی. دیدم هم گواهینامه‌م بوده هم عابربانکم! گفت چسبیده بود به هم. بهش گفتم ببین چقدر هول بودم! بعد این رئیس‌تون اونطوری برخورد میکنه. گفت صندوق رو بزنید بالا الکی چک کنم. گفت اون پیرمرد معاون اداره‌ست و الانم داره از پشت پنجره نگاه می‌کنه. صندوق رو باز کردم. شلوغی و خیسی وسایل رو که دید خودش فهمید چه خبر بوده. یه دست الکی زد و نگاه سرسری کرد و گفت برید بسلامت.

اپیزود پایانی/خاطره‌ی ماندگار:

اصلی‌ترین نیت و انگیزه‌ی ما از رفتن به دشت لار، عکس و فیلم بود. چیزی که بخاطر اوضاع هوا، با شکست نسبی روبرو شد. از دیدن دماوند هم محروم موندیم. حتی فرصت درست کردن غذا هم پیدا نکردیم. دیگی،املت،نودل،تن ماهی،هیچ کدوم رو نتونستیم بسازیم و مصرف کنیم. صبحونه‌ی من و دکتر، دو تیکه بیسکوییت دایجستیو بود که حین جمع کردن چادر خوردیم. امیر هم که سیگار. توی راه برگشت نزدیک امامزاده هاشم،رفتیم رستورانی بین راهی. از اقبالِ خوش،بساط کرسی‌ش به راه بود.برامون املت و چایی آورد.ساعتی رو زیر همون کرسی گذروندیم.تصویر.خاطره‌هامون رو تعریف کردیم و خندیدیم.خندیدیم.خندیدیم.بارون بند نیومده بود.حتم داشتیم تحت تعقیب‌ ابرها شده‌ایم.بدَنامون زیر کرسی گرم شد و تازه فهمیدیم چه برنامه شگفت‌انگیزی داشتیم.چه تجربه‌های نابی گیرمون اومد که مخصوص این برنامه و این سفر بود. رستوران‌دار،موقع حساب کردن،وقتی فهمید شب رو دشت لار بودیم فقط می‌خندید.ما هم می‌خندیدیم...  

۴۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۱۲
حاج مهدی