روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از چارچوب

روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از چارچوب

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

هر کس که انتظار بیشتری دارد و قله‌های بلندتری را می‌خواهد، باید غرامتش را هم بپردازد. عین.صاد

موافقین ۲۱ مخالفین ۱ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۱۷:۲۰
حاج مهدی

چندسال پیشا بیمارستان بستری بودم. دکتر گفته بود باید راه بری تا زود خوب بشی. یادمه از عمد از جلوی اتاق یکی از بیمارا رد میشدم که همیشه فریاد میزد. فریادی که تبدیل به جیغ میشد. یه مرد جوون بود که تخت مخصوص داشت. پدر و مادرشم دائم بالا سرش بودن. فریاد می‌زد. جیغ می‌زد. توی فاصله‌های زمانی خیلی کوتاه، یهو ساکت میشد. توی این لحظات می‌خندید،حرف می‌زد حتی شوخی می‌کرد. چند دقیقه بعد فریادش کل راهروی بیمارستان رو برمی‌داشت. پرستاری که اونجا بود گفت دچار برق گرفتگی شده و بدنش از درون آسیب جدی دیده. اونقدر درد داره که قوی‌ترین مسکن‌ها و مورفین‌ها رو هر چندساعتی که حداقل زمان مجازشه بهش میزنیم. بلافاصله بعد اینکه اثر مسکن‌ها کم میشه دردش شروع میشه. گفتم دردش چجوریه که اینطوری داد میزنه؟ گفت خودش میگه انگار یکی توی بدنم چاقوی داغ تکون میده.

---------------------------------------------------------------------------

دردهای روحی هم شبیه برق گرفتگی‌ن. حرکت چاقوی داغ، جایی حوالی سینه. 

۲۶ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۶:۲۸
حاج مهدی

رابرت مکی در کتاب «داستان» می‌گوید: «داستان خوب» یعنی داستانی که ارزش تعریف کردن داشته باشد و دنیا بخواهد گوش کند. بعد می‌نویسد: باید هنرمند باشید و وقایع را به نحوی که تاکنون به ذهن کسی خطور نکرده کنار هم بچینید. سپس توصیه‌هایی می‌کند و در انتها می‌گوید: «و مقدار زیادی عشق». این نسخه‌ را می‌شود تعمیم داد به همه شئونات زندگی. «خوب بودن» در هرجای زندگی در هر جای این دنیا، «مقدار زیادی عشق» می‌خواهد. برای پیدا کردنِ این مقدار، معلوم نیست چند روز و چندماه و چندسال باید صبر کرد و چند قدم برداشت! ولی انگار باید صبر کرد. گویا بوده‌اند کسانی که به قاعده‌ی یک بند انگشت نزدیک شده و جا زده بودند. کسانی هم هستند که از برای پیمانه‌‌ی کوچکشان به سرعت به «عشق واقعی» رسیده‌اند. اینکه عمق و اندازه‌ و ماندگاری‌اش چقدر است...؟ رابرت مکی در ادامه گفته است: «دنیای داستان، عمیق‌تر از دنیای واقعی است». شاید برای همین است که یک داستان خوب، یک داستان ماندگار است. برخلاف نظر آن‌ها که واقعیت را متفاوت و عادی‌ نسبت به داستان می‌دانند؛ می‌خواهم بگویم واقعیت را می‌شود چید؛ طوری که به ذهن کسی خطور نکرده است. و از آن یک داستان واقعی ماندگار ساخت. و مقدار زیادی عشق.

موافقین ۲۱ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۴:۰۶
حاج مهدی

یک.

پنج جلسه از ترم اول گذشت تا در سیستم دانشگاهی رسمی(قبلا غیر رسمی‌اش را تجربه کرده بودم) جا باز کنم؛ زودتر از تصور خودم و دیگرانی که می‌گفتند دو ماهِ دیگر! اولین چیزی که تا امروز برایم قابل لمس بوده نشستن سر کلاس‌های یک و نیم تا دو ساعته است بدون حس خستگی(امیدوارم پایدار باشه). هرچند این قضیه، به خودی خود ارزش واقعی ندارد اما برای منی که مدت‌ها بود از کلاس و درس، خسته و دل‌زده بودم اتفاق تازه و مبارکی‌ست! چرایی و تحلیل این موضوع، مفصلِ جداگانه‌ای می‌طلبد. دومین مسئله‌ای که مهم است و البته از پیش آشنایش بودم محوری بودن نقش استاد در این سیستم است. چیزی که در حوزه‌ی امروز، اگر نگویم برعکس یعنی _شاگردمحوری_ نباشد. خیلی متفاوت برگزار می‌شود! مسئله‌ی حضور و غیاب و حذف درس در صورت فلان تعداد غیبت، پدیده‌ای نوظهور در حوزه‌ است با مخالف‌هایی بسیار جدی. اما نمره گرفتن از استاد و امتیازهای قراردادی و نمره به ازای فعالیت‌های کلاسی؟ اصلا و ابدا! این روش برای حوزه، فُکاهی و حتی توهین بزرگی‌ست که از گوشه ذهن نوین‌ترین اندیشه‌ی حوزوی هم عبور نمی‌کند. همه‌ی اینها خلاصه می‌شود در پرسش و پاسخ و مباحثه‌ای که میان استاد و شاگرد برقرار می‌شود در حالی که نیت هر دو فقط و فقط یک چیز است؛ حل مسئله. 

به هرحال، هر فرمی پا بند محتوایش می‌ماند. همین است که این ساختار جدید را نه تنها پذیرفته‌ایم(ما یعنی طلبه‌هایی که وارد دانشگاه می‌شویم) بلکه از تجربه آن لذت می‌بریم.

دو.

مسئله‌ی سوم را جدا می‌نویسم چون امروز باور کردم این تفاوت حوزه و دانشگاه، آن اندازه مهم است که می‌شود هر نوع آسیب و پیشرفت و آفت و ترقی‌ای را با منشاء همین مسئله، به هر دو نسبت داد. بلکه تفاوت ماهوی این دو تشکیلات علمی، همین است و بس!(بازم نوشتن ازش مفصل جداگانه می‌خواد).

«مَنیَّت»؛ چیزی که در دانشگاه مثل غذای روزانه حضور ثابت دارد و در حوزه به ندرت دیده می‌شود. به گونه‌ای که برخی استادها و شاگردهای ممتازِ حوزه محکوم می‌شوند به «ادا درآوردن» به علت تواضع و افتادگی و نداشتن قید «من و من و من». در حالی که میزان علم‌شان به نسبت خودِ حوزه بسیار چشم‌گیر است. از این طرف، شاگرد و استاد دانشگاهی را می‌بینم که پیمانه‌ علمی‌شان از جمله‌بندی‌ و بیان‌شان واضح است، اما با انواع لفاظی‌ها و تبختر‌های بیرون از درس(که از آیینه واقعیت را بهتر نشان می‌دهند) تلاش می‌کنند بگویند بسیار می‌دانند و بسیار خوانده‌اند. البته که هم در دانشگاه استاد و شاگرد متواضع هست هم در حوزه، استاد و شاگرد «منیّت»دار. حرف از جریان جاری و غالب است وگرنه هیچ صد درصدی در هیچ جایی وجود ندارد.

شخص «من» خودم را در حد اعلای داشتن «منیّت» می‌دانم با این حال این روند پر تکرار و محسوس در دانشگاه(با پرسیدن از دیگران در جاهای دیگه فهمیدم کاملا عادی و اپیدمیه) حسابی اذیتم کرده. چه برسد به هم‌کلاسی‌های متخلّق! بنابراین، یا در این ساختار حل می‌شویم یا جانانه مقاومت می‌کنیم بلکه بخشی از فرم و محتوا را تغییر بدهیم. 

سه.

سربازی چه شد؟ طی فرایندی سخت و پیچیده به برکت وجود تحصیل هم‌زمان، به حاشیه رفت! و چه خبری بهتر از این؟ 

۱۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۷ ، ۲۳:۱۱
حاج مهدی

اونجایی از مرشد و مارگریتا* که ابلیس و اعوان و انصارش در لباس شعبده‌باز، روی سن ظاهر میشن شاید شاه‌بیت و گل زودهنگام این رمان باشه. اونا اول سر مجری رو از تن جدا میکنن در حالی که سر هنوز حرف میزنه و بدن همچنان تکون میخوره. بعد از کف و خون بالا آوردنِ تماشاچی‌ها سر رو برمی‌گردونن به بدن مثل اولش. بعد از این نمایش هولناک، از سقف سالن اسکناس می‌ریزه پایین و ملت برای برداشتن اسکناس ها از سر و کول هم بالا میرن. بعد، دستیارها انواع لباس و کفش و کلاه رو به نمایش میذارن و ملت می‌ریزن روی سن برای پوشیدن لباسای نو و پر زرق و برق. شب هنگام، همه سرمست از تماشا و برگزاری این نمایشِ شگفت انگیزند. فردا روز که می‌رسه همه اسکناس ها تبدیل به کاغذ شدن. راننده‌های تاکسی از ترس پول‌های تقلبی هیچ مسافری رو سوار نمی‌کنن. و دیده میشه که زن‌های خیابان ناگهان عریان شدن و مردها بدون کفش و کلاه.

--------------------

*از میخائیل بولگاکف

 

۲۰ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۲:۲۸
حاج مهدی

با تیترهایی که نوشته شد و چراغ‌هایی که امروز 31 شهریور 1397 روشن شدند تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود: «عموم وبلاگی‌ها دچار بی‌مسئلگی‌اند». 

چه بسا، رکودی که مقصرش همیشه _ شبکه‌‌های اجتماعی _ تلقی می‌شدند یک فرار رو به جلو بوده است برای کسانی که وبلاگ می‌نویسند و هیچ‌گاه نمی‌خواهند «مسئله‌ای» داشته باشند. 

۲۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۰۷
حاج مهدی

نقدِ درست، زمانی اتفاق می‌افتد که موضوع نقد را از درونِ خودش نقد کنیم.(همون چیزی که تلاش می‌کنیم با عنوانِ غلطِ نقد سازنده براش جا باز کنیم). نقدهایی که بیرون از موضوع نقد اند و غالبا با برچسب‌ها و واژه‌های کلیشه‌ای بیان می‌شوند تقریبا اثری ندارند یا کم اثرند. مثلا بار کردنِ عنوان «خرافات» روی عزاداری مذهبی سالهای سال است تکرار می‌شود؛ اما هیچ عزاداری_که قاعدتا موضوع خطاب نقد است_ با این واژه قانع نشده و دست از عزاداری برنداشته است، یا روش عزاداری‌اش را تغییر نداده. آن که برچسب خرافات می‌زند از همه‌ی باورهای عقلی و احساسات قلبی که میان عزاداران مذهبی وجود دارد بی‌خبر است. موضوع را از زاویه دید خودش می‌بیند که نه باوری دارد نه احساسی؛ پس دم دستی‌ترین واژه را برای نقد به کار می‌برد؛ نتیجه: هیچ. برای همین است که می‌گویند اساسا کسی می‌تواند موضوعی را «درست» نقد کند که درون آن باشد. در مثال عزاداری، همیشه بهترین منتقدهای رسم‌ها و روش‌های عزاداری، خود عزاداران بوده‌اند؛ در رأس، روحانی‌ها و متفکرهای مذهبی.

در همین حال، قوی‌ترین روش برای خراب/منحرف کردن یک موضوع هم همین است. از دورن خودش با ابزارها و رسم‌های خودش. حسن روحانی در مناظره‌های ریاست جمهوری، افراد مقابلش _خصوصا قالیباف _ را با این روش، نابود کرد! این مقدمه را گفتم تا پس از عبور تازه‌ای که از یک دهه‌ی محرمِ دیگر به عنوان بزرگترین ایام عزاداری مذهبی داشته‌ایم نقدهایی که در این مدت به ذهنم رسیده است را بنویسم.(البته چون مشغله داشتم نرسیدم فضاهای گوناگون رو تجربه کنم. این چند مورد، محصول دو سه روزیه که توی مراسم تهران شرکت کردم. برای همین به نظرم حرف تازه‌ای نزده‌م ولی بیان و تکرارش رو دست کم برای خودم لازم می‌دونم.)

اول: «هرچی بیشتر امام حسین رو تکه پاره کنیم بیشتر حسینی شده‌ایم».

بهترین افرادی که می‌توانند فلسفه عزاداری برای امام حسین را به ثمر برسانند روضه‌خوان‌ها هستند(حتی بیشتر از منبری‌ها) و البته بهترین آن‌ها در منحرف کردن و به حاشیه راندنش نیز! مجلسی رفته بودم که بدون ذره‌ای اغراق مداحش از ب بسم الله تا دعای آخر مجلس، چنان با دقت و ظرافت از تیرها و شمشیرها و ضرباتی که به امام حسین زده‌اند چه در قالب کنایه چه مستقیم می‌گفت که همه‌ی تخیل من حتی تا پس از مجلس، مشغول تصویر زخم‌ها و نوع ضربه‌ها بود. همش می‌گفتم خوش انصاف! تو که چنین خوب خیال من را درگیر زخم‌ها کردی نباید به من بگویی داستان و معنای این زخم و خونِ ریخته شده چیست؟ انگار کن من یک مسیحی، یک بودایی، یک بی‌خبر از همه جا؛ نباید بگویم طبیعتِ هر جنگی، ریخته شدنِ خون و زخمی شدن و کشته شدن است؟ پس این همه شلوغ کردن ندارد؟ اصلا من آگاه و مسلط به داستان و هدف امام حسین. وقتی برای من نام حسین را پیاپی تکرار می‌کنی چه چیزی دستگیر من می‌شود؟ هدفِ امام حسین از جان‌فشانی، معرفی خودش بود یا معنای دیگری را می‌خواست برساند؟ اصلا امام هدف است یا وسیله؟ روز عاشورا واسطه‌‌ای برای رسیدن به مقصدی‌ست یا خودش هدف است؟

قطعا ماجرای امام حسین و واقعه عاشورا یک رویداد کاملا «جهان‌شمول» و مناسب برای همه زمان‌هاست. هرکسی از هرجای دنیا و با هرتفکری به شرط آزاده بودن می‌تواند با این رویداد، رابطه خودش را پیدا کند. اما حادثه، خون، کشته شدن و اسیری، یک پلِ واسطه است. ما با این سبک عزاداری، تا روی پل می‌آییم اما از آن عبور نمی‌کنیم. شوربختانه باید بگویم بزرگترین و جدی‌ترین آفت مجلس‌های عزاداری عاشورا که هرسال بدتر شده همین بوده است.

دوم: «شوآف، یا همان ریا»

نیت‌خوانی کار آسانی نیست. قضاوت هم اساسا کار دشواری‌ست. اما مُد لباس مخصوص محرم، خرج‌های میلیونی و بیش از حد معمول برای مجلس، بازار داغ عکس و فیلم پای دیگ نذری، عَلَمِ کدام محله بیشتر تیغه دارد؟ فلانی چند بار قمه زده؟(بگذریم که قمه‌زنی از بنیان کار غلط و از جمله بزرگترین انحراف‌های عزاداریه) محکم‌تر زنجیر و طبل زدن وقتی داف‌های محله به تماشای دسته آمده‌اند، عربده زدن توی مجلس روضه طوری که گوش نفر بغلی تا سال دیگر سوت بکشد و نمونه‌های دیگری که دیده و شنیده‌ایم؛ اگر نگوییم عزاداری نیستند، هدفی جز سرگرمی نمی‌شود برایشان لحاظ کرد. در کل، ریا و تظاهر به چیزی که واقعا نیستیم نه صورت خوشی دارد نه انتهای مبارکی. این را دیگر همه می‌دانیم که قاتلان امام حسین، همگی مسلمان بودند. خیلی جدی‌تر، چرا و چگونه‌اش را دریابیم. 

ریا نمونه‌ی خوب هم دارد؛ مثلا ظرف نذری را از روی زمین طوری برمیدارم و توی سطل می‌اندازم که کودکی ببیند و یاد بگیرد. ولی جنس ریاهای ما در برخی کیفیت‌های عزاداری نه تنها آموزشی نیستند بلکه دافعه دارند. جا برای سوء استفاده و بهانه دادن و هجمه‌ی از بیرون هم بیشتر پهن می‌کنند. پریشب bbc فارسی گزارشی از یکی از میدان‌های تهران پخش کرد(دوستانِ دوربین ما اسلحه‌مون زحمتش رو کشیدن) که تعداد زیادی دختر و پسر با ماشین‌ها و موتورهای لاکچری و تیپ فشن تمام مشکی ویژه محرم، جمع شده‌اند. همین! فقط جمع شده‌اند. بعد برایش نوشته بود آیا سبک عزاداری در ایران تغییر کرده است؟!  

سوم: «آزار و اذیت، عدم رعایت حقوق شهروندی یا همان حق‌الناس»

حس قلبی‌م می‌گوید برای این قضیه، چه بسا خود امام حسین هم خیلی دلگیر باشد. اهمیتی ندارد که عده‌ی زیادی هستیم که می‌خواهیم در خانه یا خیابان، مراسم عزاداری داشته باشیم اگر حق زندگی حتی یک نفر ضایع بشود. چه کسی که بیمار است و از سر و صدای طبل‌ها نمی‌تواند راحت استراحت کند چه کسی که کار دارد و توی ترافیک می‌ماند، چه کسانی که نظم و نظافت خیابان و محله‌شان به هم می‌ریزد. بستن خیابان برای دسته عزا به شرطی درست است که راه جایگزین و مناسبش فراهم باشد.(شخصا یک مورد دیشب تجربه کردم، دو نفر با تابلو و علامت، ماشین‌ها رو هدایت می‌کردن بدون اینکه که ترافیک بشه. حرکت خوشحال‌کننده‌ای بود. از طرفی میخواستم از یه خیابون با ماشین رد بشم. جلوی یه هیئت آدما وایساده بودن و مشغول چایی بودن و حرف میزدن، کاملا راه رو بند آورده بودن و ماشینا به زحمت رد میشدن اما اینا خیالیشون نبود! بعضا حتی به بوق ماشینا واکنش نشون میدادن!).

این دقت‌ها و رعایت‌ها برای این ایام، لازم است نه مستحب! همان ماشین عبوری که ممکن است باوری نداشته باشد، حُسن خُلق را در کنار رعایت حقوقش اگر ببیند معنای عزاداری را هم درک می‌کند. نه؛ دست کم نگاهش منفی نمی‌شود.

چهارم: «در تکمیل مورد اول و سوم»

ظلم نکردن و نپذیرفتن ظلم؛ شاید بتوان همه‌ی معنای عاشورا را در همین جمله خلاصه کرد. امام حسین بیش از هر کسی و پیش از هر مسئله‌ای آگاه بود. به زمانش، به پیرامونش، به وضعیت مردمانی که یا فریب خورده‌ بودند، یا زیادی ضعیف شده‌ بودند. یا ظالم بودند یا مظلوم. به حاکمانی که برای حفظ قدرتشان هر غلطی می‌کردند. امام، مسئله را تشخیص داد، شرایط را سنجید و اقدام مناسب کرد. شاید ظرفیتِ حالِ ما به قاعده‌ی فدا کردن خودمان نباشد اما حرف که می‌توانیم بزنیم! چشم و ابرو که می‌توانیم بیاییم! اشاره که می‌توانیم بکنیم! اندکی هزینه برای زنده ماندن انسان و انسانیت در این جهان، بد نیست. این را به خصوص باید از میزبان‌ها، منبری ها و روضه‌خوان‌ها طلب کرد که طالب حق و عدالت  _در مقیاس جهانی_ باشند نه طالب گریه و صدای ضرب سینه و گرم شدن مجلس. اشتباه نشود؛ گریه و ماتم از مصیبت‌های روز عاشورا بد نیست، ولی اگر محصولش حق‌طلبی و عدالت‌خواهی و انسانیت نباشد همان ایستادن روی پل است که در مورد اول نوشتم.

در پایان؛

حرکتِ امام حسین، پر بوده است از جزئیات و کمالات. اگر نداشت این کمالات را محال بود پس از چهارده قرن بشود بازهم درباره‌اش صحبت بشود و کسی حس تکرار نکند. منتهی باید در روش عزاداری‌ها و پرداخت به مسئله امام حسین و عاشورا کمال‌خواه باشیم و جزئی‌نگر و اگر نه، به تکرار و پوچی می‌افتیم. کما اینکه بسیاری افتاده‌ایم.

نقاشی قهوه‌خانه‌ای عاشورا اثر محمد مدبر.

پ.ن: کامنت ها بدون تأیید است. اگر نکته تازه ای برای جواب داشته باشم می‌نویسم. حمل بر بی احترامی نشود. 

۱۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۵
حاج مهدی

ما با اسم خدا با همه خداوندیش قسم دروغ می‌خوریم. ولی اگه بخوایم راستشو بگیم با هر رنگ و لعاب و تیپ و ظاهری باشیم میگیم به امام حسین، به ابوالفضل. خیلی‌ها بدشون میاد،عناد دارن به هردلیل، ولی کیفیت این ارادت رو فهمیدن خودشونو ضایع نکردن کشیدن کنار. اما بازم یه سری هستن  هرسال این موقعا فقر و فلاکت و سپندارمذگان و رفتگرای محله و ظرف یه بار مصرف و مریض سکته‌ای داریم و افسردگی رو چماق می‌کنن که این داستان هزار و چندساله تموم بشه بالأخره؛ به ابوالفضل تموم نمیشه! تاریخ رو ورق بزنیم خوبه. یکی بود خیلی زورمند بود. حاکم بود. قدرت داشت. آب بست به قبر امام حسین. با خاک یکسانش کرد، زمین کشاورزیش کرد که دیگه کسی نگه حسین. الان اسم و رسم حسین کجا و اون کجا؟ حتی کسی نمیدونه کجا دفنش کردن. حالا از پشت مانیتور با دست پفکی هشتگ نه به فلان میزنن؟! به امام حسین نمیشه!

عکس: پیاده روی اربعین، مسیر شط، سال96.

۳۴ نظر موافقین ۲۹ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۲۰
حاج مهدی

هیچ تابستانی با تابستان پیش تفاوت ندارد. تابستان‌ها سر و ته یک کرباس‌اند. این را از عرق‌های نا تمامِ سرِ ظهری می‌شود فهمید. کلافگی بوق‌ ماشین‌ها. فحش‌های خیابانی. کتاب‌های خاک گرفته‌ی روی میز.  تفاله خشک شده‌ی ته لیوان‌. خودکارِ لای سررسید مانده. جوهرِ پس داده‌ روی کاغذ یادداشت. اشک‌های چکیده و نچکیده‌ی شبانه، روی بالش. به یاد ندارم در کودکی کسی گریه‌هایت را دیده باشد. نوجوان که بودی چشمانت با اشک، زاویه داشتند. جوانی هستی که سخت بغض می‌کنی؛ خوب یا بد همیشه همین بوده‌ای. چشم‌هایت هیچ گاه اشک‌آلود نشدند مگر در تابستان؛ در شهریور ماه. شکست‌ها، از دست دادن‌ها، تنهایی‌ها، بلاهای ناگاه و به گاه(!) همه توی صف مانده بودند تا شهریور برسد. پوستت را بارها غِلِفتی کنده است این شَهریَر*، پوست کندنی! رفیقِ گرمابه و گلستانت، هنوز که هنوز در این روزها پیام ثابتش را می‌فرستد: «سید! همچنان به شهریور پر حادثه عادت داری؟». جوابش می‌دهی «بی حادثه بودنش نگرانم کرده هیچ! خبرهای خوب می‌رساند یکی بعد دیگری! عادت ندارم به بی حادثه بودنش...نکند آرامش پیش از طوفان باشد؟» بود! انگار این تابستان قصد کرده بود بسان تابستان‌های پیش نباشد. انگار شهریور می‌خواست خلافش را ثابت کند. خبرهای خوب یکی پشت دیگری می‌رسیدند. ولی شادی‌هایم را پنهان می‌کردم. نزدیک بود شک را کنار بگذارم؛ همین شهریوری که می‌دیدم در آغوش بگیرم. کتاب‌ها را از روی میز بردارم و خاکشان را بتکانم. بنویسم شهریور پایان خوش تابستان و شروع خوب پاییز است...نوشته بودم! اما خودش خرابش کرد. حالا و پس از چند اتفاق به قدری کافی کام تلخ کن؛ پایان سفر چند روزه‌ی فامیلی با دعوا و کتک‌کاری خیابانی همراه شد. در گیلان محبوبم! صورت خون‌آلود مرد میانسال هنوز جلوی چشمانم است. جای چنگ او هم زیر گلویم مانده...عذاب وجدان گرفته‌ام...

ای شهریور؛ دست از دامان حاجی بردار! 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*نام کوفتی دیگرش ظاهرا!

این کلیپ رو ببینیم و بشنویم بشوره ببره. چند وقت پیش ساخته بودم تمرینی که کارم یادم نره! موسیقیش: قطعه تابستان از Antonio Vivaldi

۱۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۵۲
حاج مهدی

عصر که رسیدم خونه دیدم یه آقای میانسالی وسط هال وایساده سر سجاده و نماز می‌خونه. پرسیدم این کیه دیگه؟ یواشکی گفتن اومده ماشین ظرفشویی رو نصب کنه. رفتم آشپزخونه یه چیزی بخورم. دیدم یه کیف سامسونت مشکی بزرگ و تر تمیز، کنار کابینت باز شده. منتظر بودن من برسم و ماشین رو جابجا کنن برای نصب. ماشین رو جابجا کردیم و من رفتم سراغ تلویزیون. یه ورِ حواسم به مسابقه کبدی با هند بود یه ور حواسم به آقای نصاب. حرف زدن و نگاه کردن و فرم لباس پوشیدنش حسابی دو به شک‌م کرده بود. رو کردم به پدر گفتم این آقا خیلی مشکوک میزنه. پدر خندید گفت چرا؟ گفتم آخونده؟ لباسش...ریشاش...حتی عینکش! پدر بیشتر خندید گفت منم حس کردم، میخوای ازش بپرسم. پدر، نه گذاشت نه برداشت عین جمله‌م رو انتقال داد. رو کرد به نصاب، گفت این آقا مهدی ما میگه شما خیلی مشکوک میزنی! ایشونم بدون معطلی جواب داد مگه من به آقا مهدی گفتم مشکوک میزنه که اون به من میگه مشکوک؟ پدر گفت آخه این آقا مهدی ما چندسال درس حوزه خونده، از اول که شما رو دیده میگه فکر کنم این آقا روحانیه... . کبدی رو مساوی شدیم، تلویزیون رو ول کردم و رفتم آشپزخونه. نصاب گفت خب آقا مهدی چی خوندی کجا خوندی؟ گفتم تا سطح 3 خوندم شما چی؟ گفت یعنی کفایتین رو تموم کردی؟ گفتم بله، شما چی؟ گفت ما هم یه چیزایی خوندیم...حالام کارگری میکنیم اینور اونور. حسابی سر ذوق اومده بودم. پشت هم گفتم حاج آقا دم شما گرم! دم شما گرم... گفت چرا؟ گفتم داری نون بازوتو میخوری، نه مثل بقیه...پرید توی حرفم گفت اونام نون عقلشون رو می‌خورن. نخواستم باهاش یکی به دو کنم. این دیالوگ رو ادامه ندادم؛ به قدر کافی از دیدنش سر کیف اومده بودم. کبدی رو ول کرده بودم و حواسم شیش دونگ به حاجی بود. دلم نمیخواست کارش تموم بشه. حاجی خیلی جدی بود. کار کردن با ماشین رو خیلی دقیق و فنی و بدون حرف اضافه توضیح داد، چایی و شیرینیش رو خورد و رفت. موقع رفتن گفت الان کجا مشغولی آقا مهدی؟ گفتم هیچ جا. هیچ جا؟ هیچ جا. گفت پس بیا شرکت (سازنده ماشین) برات کار ردیف کنم. هیچی دیگه؛ نصاب شدیم رفت. البته نصاب سخت‌افزارهای حلال D: .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چندسالی هست که شغل و مهارت و درآمد به این سبک، بین طلبه‌ها شیوع پیدا کرده(همونطور که قدیم بوده) ولی بدون سر و صدا.

توی خود قم این قضیه تقریبا عادی شده اما دیدن این وضعیتِ صد درد صد دلخواه توی تهران، روزم رو حسابی ساخت.

۵۲ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۰۴
حاج مهدی