روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از چارچوب

روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از چارچوب

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

حتی اگه بارون پاییزی مثل شلنگ آب و تگرگ مثل سنگ و رعد و برق مثل «کنتور برق» بخوره توی فرق سرمون؛ ما بلدیم چطوری خوشحال بمونیم! ما سرمون رو مثل خیلی‌ها شکل «کپک» زیر برف نکردیم که همه تقصیرا رو بندازیم گردن «رجب». ما «باغ مخفی» رو کشف کردیم و از درختاش «سیب سرخ» چیدیم و برعکس خیلی‌ها که «خر رفتن و الاغ برگشتن» گل رفتیم و «سوپر گل» برگشتیم. مَخلَص کلام اینکه ما بلدیم چطوری خوشحال بمونیم. شما هم بلد باشین. والا گیر «بز آفریقایی» می‌افتین.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:بنا ندارم برای کوه‌های هفتگی پست بذارم. این هفته جوری بود که بنا پیدا کردم پست بذارم.

پ.ن: این برنامه‌ی (تقریبا) هفتگی کوه؛ دعوتی نیست، پولی هم نیست، وبلاگی بودن و نبودنم معیار نیست،

هرکی هرچی داره و نداره میاره و میریم بالا و بعدِ عبور از آخرین پیچ، با لبخند وارد میشیم و با نیش باز برمی‌گردیم.

۳۱ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۲۲:۱۳
حاج مهدی

اونجایی از مرشد و مارگریتا* که ابلیس و اعوان و انصارش در لباس شعبده‌باز، روی سن ظاهر میشن شاید شاه‌بیت و گل زودهنگام این رمان باشه. اونا اول سر مجری رو از تن جدا میکنن در حالی که سر هنوز حرف میزنه و بدن همچنان تکون میخوره. بعد از کف و خون بالا آوردنِ تماشاچی‌ها سر رو برمی‌گردونن به بدن مثل اولش. بعد از این نمایش هولناک، از سقف سالن اسکناس می‌ریزه پایین و ملت برای برداشتن اسکناس ها از سر و کول هم بالا میرن. بعد، دستیارها انواع لباس و کفش و کلاه رو به نمایش میذارن و ملت می‌ریزن روی سن برای پوشیدن لباسای نو و پر زرق و برق. شب هنگام، همه سرمست از تماشا و برگزاری این نمایشِ شگفت انگیزند. فردا روز که می‌رسه همه اسکناس ها تبدیل به کاغذ شدن. راننده‌های تاکسی از ترس پول‌های تقلبی هیچ مسافری رو سوار نمی‌کنن. و دیده میشه که زن‌های خیابان ناگهان عریان شدن و مردها بدون کفش و کلاه.

--------------------

*از میخائیل بولگاکف

 

۲۰ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۲:۲۸
حاج مهدی

با تیترهایی که نوشته شد و چراغ‌هایی که امروز 31 شهریور 1397 روشن شدند تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود: «عموم وبلاگی‌ها دچار بی‌مسئلگی‌اند». 

چه بسا، رکودی که مقصرش همیشه _ شبکه‌‌های اجتماعی _ تلقی می‌شدند یک فرار رو به جلو بوده است برای کسانی که وبلاگ می‌نویسند و هیچ‌گاه نمی‌خواهند «مسئله‌ای» داشته باشند. 

۲۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۰۷
حاج مهدی

نقدِ درست، زمانی اتفاق می‌افتد که موضوع نقد را از درونِ خودش نقد کنیم.(همون چیزی که تلاش می‌کنیم با عنوانِ غلطِ نقد سازنده براش جا باز کنیم). نقدهایی که بیرون از موضوع نقد اند و غالبا با برچسب‌ها و واژه‌های کلیشه‌ای بیان می‌شوند تقریبا اثری ندارند یا کم اثرند. مثلا بار کردنِ عنوان «خرافات» روی عزاداری مذهبی سالهای سال است تکرار می‌شود؛ اما هیچ عزاداری_که قاعدتا موضوع خطاب نقد است_ با این واژه قانع نشده و دست از عزاداری برنداشته است، یا روش عزاداری‌اش را تغییر نداده. آن که برچسب خرافات می‌زند از همه‌ی باورهای عقلی و احساسات قلبی که میان عزاداران مذهبی وجود دارد بی‌خبر است. موضوع را از زاویه دید خودش می‌بیند که نه باوری دارد نه احساسی؛ پس دم دستی‌ترین واژه را برای نقد به کار می‌برد؛ نتیجه: هیچ. برای همین است که می‌گویند اساسا کسی می‌تواند موضوعی را «درست» نقد کند که درون آن باشد. در مثال عزاداری، همیشه بهترین منتقدهای رسم‌ها و روش‌های عزاداری، خود عزاداران بوده‌اند؛ در رأس، روحانی‌ها و متفکرهای مذهبی.

در همین حال، قوی‌ترین روش برای خراب/منحرف کردن یک موضوع هم همین است. از دورن خودش با ابزارها و رسم‌های خودش. حسن روحانی در مناظره‌های ریاست جمهوری، افراد مقابلش _خصوصا قالیباف _ را با این روش، نابود کرد! این مقدمه را گفتم تا پس از عبور تازه‌ای که از یک دهه‌ی محرمِ دیگر به عنوان بزرگترین ایام عزاداری مذهبی داشته‌ایم نقدهایی که در این مدت به ذهنم رسیده است را بنویسم.(البته چون مشغله داشتم نرسیدم فضاهای گوناگون رو تجربه کنم. این چند مورد، محصول دو سه روزیه که توی مراسم تهران شرکت کردم. برای همین به نظرم حرف تازه‌ای نزده‌م ولی بیان و تکرارش رو دست کم برای خودم لازم می‌دونم.)

اول: «هرچی بیشتر امام حسین رو تکه پاره کنیم بیشتر حسینی شده‌ایم».

بهترین افرادی که می‌توانند فلسفه عزاداری برای امام حسین را به ثمر برسانند روضه‌خوان‌ها هستند(حتی بیشتر از منبری‌ها) و البته بهترین آن‌ها در منحرف کردن و به حاشیه راندنش نیز! مجلسی رفته بودم که بدون ذره‌ای اغراق مداحش از ب بسم الله تا دعای آخر مجلس، چنان با دقت و ظرافت از تیرها و شمشیرها و ضرباتی که به امام حسین زده‌اند چه در قالب کنایه چه مستقیم می‌گفت که همه‌ی تخیل من حتی تا پس از مجلس، مشغول تصویر زخم‌ها و نوع ضربه‌ها بود. همش می‌گفتم خوش انصاف! تو که چنین خوب خیال من را درگیر زخم‌ها کردی نباید به من بگویی داستان و معنای این زخم و خونِ ریخته شده چیست؟ انگار کن من یک مسیحی، یک بودایی، یک بی‌خبر از همه جا؛ نباید بگویم طبیعتِ هر جنگی، ریخته شدنِ خون و زخمی شدن و کشته شدن است؟ پس این همه شلوغ کردن ندارد؟ اصلا من آگاه و مسلط به داستان و هدف امام حسین. وقتی برای من نام حسین را پیاپی تکرار می‌کنی چه چیزی دستگیر من می‌شود؟ هدفِ امام حسین از جان‌فشانی، معرفی خودش بود یا معنای دیگری را می‌خواست برساند؟ اصلا امام هدف است یا وسیله؟ روز عاشورا واسطه‌‌ای برای رسیدن به مقصدی‌ست یا خودش هدف است؟

قطعا ماجرای امام حسین و واقعه عاشورا یک رویداد کاملا «جهان‌شمول» و مناسب برای همه زمان‌هاست. هرکسی از هرجای دنیا و با هرتفکری به شرط آزاده بودن می‌تواند با این رویداد، رابطه خودش را پیدا کند. اما حادثه، خون، کشته شدن و اسیری، یک پلِ واسطه است. ما با این سبک عزاداری، تا روی پل می‌آییم اما از آن عبور نمی‌کنیم. شوربختانه باید بگویم بزرگترین و جدی‌ترین آفت مجلس‌های عزاداری عاشورا که هرسال بدتر شده همین بوده است.

دوم: «شوآف، یا همان ریا»

نیت‌خوانی کار آسانی نیست. قضاوت هم اساسا کار دشواری‌ست. اما مُد لباس مخصوص محرم، خرج‌های میلیونی و بیش از حد معمول برای مجلس، بازار داغ عکس و فیلم پای دیگ نذری، عَلَمِ کدام محله بیشتر تیغه دارد؟ فلانی چند بار قمه زده؟(بگذریم که قمه‌زنی از بنیان کار غلط و از جمله بزرگترین انحراف‌های عزاداریه) محکم‌تر زنجیر و طبل زدن وقتی داف‌های محله به تماشای دسته آمده‌اند، عربده زدن توی مجلس روضه طوری که گوش نفر بغلی تا سال دیگر سوت بکشد و نمونه‌های دیگری که دیده و شنیده‌ایم؛ اگر نگوییم عزاداری نیستند، هدفی جز سرگرمی نمی‌شود برایشان لحاظ کرد. در کل، ریا و تظاهر به چیزی که واقعا نیستیم نه صورت خوشی دارد نه انتهای مبارکی. این را دیگر همه می‌دانیم که قاتلان امام حسین، همگی مسلمان بودند. خیلی جدی‌تر، چرا و چگونه‌اش را دریابیم. 

ریا نمونه‌ی خوب هم دارد؛ مثلا ظرف نذری را از روی زمین طوری برمیدارم و توی سطل می‌اندازم که کودکی ببیند و یاد بگیرد. ولی جنس ریاهای ما در برخی کیفیت‌های عزاداری نه تنها آموزشی نیستند بلکه دافعه دارند. جا برای سوء استفاده و بهانه دادن و هجمه‌ی از بیرون هم بیشتر پهن می‌کنند. پریشب bbc فارسی گزارشی از یکی از میدان‌های تهران پخش کرد(دوستانِ دوربین ما اسلحه‌مون زحمتش رو کشیدن) که تعداد زیادی دختر و پسر با ماشین‌ها و موتورهای لاکچری و تیپ فشن تمام مشکی ویژه محرم، جمع شده‌اند. همین! فقط جمع شده‌اند. بعد برایش نوشته بود آیا سبک عزاداری در ایران تغییر کرده است؟!  

سوم: «آزار و اذیت، عدم رعایت حقوق شهروندی یا همان حق‌الناس»

حس قلبی‌م می‌گوید برای این قضیه، چه بسا خود امام حسین هم خیلی دلگیر باشد. اهمیتی ندارد که عده‌ی زیادی هستیم که می‌خواهیم در خانه یا خیابان، مراسم عزاداری داشته باشیم اگر حق زندگی حتی یک نفر ضایع بشود. چه کسی که بیمار است و از سر و صدای طبل‌ها نمی‌تواند راحت استراحت کند چه کسی که کار دارد و توی ترافیک می‌ماند، چه کسانی که نظم و نظافت خیابان و محله‌شان به هم می‌ریزد. بستن خیابان برای دسته عزا به شرطی درست است که راه جایگزین و مناسبش فراهم باشد.(شخصا یک مورد دیشب تجربه کردم، دو نفر با تابلو و علامت، ماشین‌ها رو هدایت می‌کردن بدون اینکه که ترافیک بشه. حرکت خوشحال‌کننده‌ای بود. از طرفی میخواستم از یه خیابون با ماشین رد بشم. جلوی یه هیئت آدما وایساده بودن و مشغول چایی بودن و حرف میزدن، کاملا راه رو بند آورده بودن و ماشینا به زحمت رد میشدن اما اینا خیالیشون نبود! بعضا حتی به بوق ماشینا واکنش نشون میدادن!).

این دقت‌ها و رعایت‌ها برای این ایام، لازم است نه مستحب! همان ماشین عبوری که ممکن است باوری نداشته باشد، حُسن خُلق را در کنار رعایت حقوقش اگر ببیند معنای عزاداری را هم درک می‌کند. نه؛ دست کم نگاهش منفی نمی‌شود.

چهارم: «در تکمیل مورد اول و سوم»

ظلم نکردن و نپذیرفتن ظلم؛ شاید بتوان همه‌ی معنای عاشورا را در همین جمله خلاصه کرد. امام حسین بیش از هر کسی و پیش از هر مسئله‌ای آگاه بود. به زمانش، به پیرامونش، به وضعیت مردمانی که یا فریب خورده‌ بودند، یا زیادی ضعیف شده‌ بودند. یا ظالم بودند یا مظلوم. به حاکمانی که برای حفظ قدرتشان هر غلطی می‌کردند. امام، مسئله را تشخیص داد، شرایط را سنجید و اقدام مناسب کرد. شاید ظرفیتِ حالِ ما به قاعده‌ی فدا کردن خودمان نباشد اما حرف که می‌توانیم بزنیم! چشم و ابرو که می‌توانیم بیاییم! اشاره که می‌توانیم بکنیم! اندکی هزینه برای زنده ماندن انسان و انسانیت در این جهان، بد نیست. این را به خصوص باید از میزبان‌ها، منبری ها و روضه‌خوان‌ها طلب کرد که طالب حق و عدالت  _در مقیاس جهانی_ باشند نه طالب گریه و صدای ضرب سینه و گرم شدن مجلس. اشتباه نشود؛ گریه و ماتم از مصیبت‌های روز عاشورا بد نیست، ولی اگر محصولش حق‌طلبی و عدالت‌خواهی و انسانیت نباشد همان ایستادن روی پل است که در مورد اول نوشتم.

در پایان؛

حرکتِ امام حسین، پر بوده است از جزئیات و کمالات. اگر نداشت این کمالات را محال بود پس از چهارده قرن بشود بازهم درباره‌اش صحبت بشود و کسی حس تکرار نکند. منتهی باید در روش عزاداری‌ها و پرداخت به مسئله امام حسین و عاشورا کمال‌خواه باشیم و جزئی‌نگر و اگر نه، به تکرار و پوچی می‌افتیم. کما اینکه بسیاری افتاده‌ایم.

نقاشی قهوه‌خانه‌ای عاشورا اثر محمد مدبر.

پ.ن: کامنت ها بدون تأیید است. اگر نکته تازه ای برای جواب داشته باشم می‌نویسم. حمل بر بی احترامی نشود. 

۱۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۵
حاج مهدی

ما با اسم خدا با همه خداوندیش قسم دروغ می‌خوریم. ولی اگه بخوایم راستشو بگیم با هر رنگ و لعاب و تیپ و ظاهری باشیم میگیم به امام حسین، به ابوالفضل. خیلی‌ها بدشون میاد،عناد دارن به هردلیل، ولی کیفیت این ارادت رو فهمیدن خودشونو ضایع نکردن کشیدن کنار. اما بازم یه سری هستن  هرسال این موقعا فقر و فلاکت و سپندارمذگان و رفتگرای محله و ظرف یه بار مصرف و مریض سکته‌ای داریم و افسردگی رو چماق می‌کنن که این داستان هزار و چندساله تموم بشه بالأخره؛ به ابوالفضل تموم نمیشه! تاریخ رو ورق بزنیم خوبه. یکی بود خیلی زورمند بود. حاکم بود. قدرت داشت. آب بست به قبر امام حسین. با خاک یکسانش کرد، زمین کشاورزیش کرد که دیگه کسی نگه حسین. الان اسم و رسم حسین کجا و اون کجا؟ حتی کسی نمیدونه کجا دفنش کردن. حالا از پشت مانیتور با دست پفکی هشتگ نه به فلان میزنن؟! به امام حسین نمیشه!

عکس: پیاده روی اربعین، مسیر شط، سال96.

۳۴ نظر موافقین ۲۷ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۲۰
حاج مهدی

هیچ تابستانی با تابستان پیش تفاوت ندارد. تابستان‌ها سر و ته یک کرباس‌اند. این را از عرق‌های نا تمامِ سرِ ظهری می‌شود فهمید. کلافگی بوق‌ ماشین‌ها. فحش‌های خیابانی. کتاب‌های خاک گرفته‌ی روی میز.  تفاله خشک شده‌ی ته لیوان‌. خودکارِ لای سررسید مانده. جوهرِ پس داده‌ روی کاغذ یادداشت. اشک‌های چکیده و نچکیده‌ی شبانه، روی بالش. به یاد ندارم در کودکی کسی گریه‌هایت را دیده باشد. نوجوان که بودی چشمانت با اشک، زاویه داشتند. جوانی هستی که سخت بغض می‌کنی؛ خوب یا بد همیشه همین بوده‌ای. چشم‌هایت هیچ گاه اشک‌آلود نشدند مگر در تابستان؛ در شهریور ماه. شکست‌ها، از دست دادن‌ها، تنهایی‌ها، بلاهای ناگاه و به گاه(!) همه توی صف مانده بودند تا شهریور برسد. پوستت را بارها غِلِفتی کنده است این شَهریَر*، پوست کندنی! رفیقِ گرمابه و گلستانت، هنوز که هنوز در این روزها پیام ثابتش را می‌فرستد: «سید! همچنان به شهریور پر حادثه عادت داری؟». جوابش می‌دهی «بی حادثه بودنش نگرانم کرده هیچ! خبرهای خوب می‌رساند یکی بعد دیگری! عادت ندارم به بی حادثه بودنش...نکند آرامش پیش از طوفان باشد؟» بود! انگار این تابستان قصد کرده بود بسان تابستان‌های پیش نباشد. انگار شهریور می‌خواست خلافش را ثابت کند. خبرهای خوب یکی پشت دیگری می‌رسیدند. ولی شادی‌هایم را پنهان می‌کردم. نزدیک بود شک را کنار بگذارم؛ همین شهریوری که می‌دیدم در آغوش بگیرم. کتاب‌ها را از روی میز بردارم و خاکشان را بتکانم. بنویسم شهریور پایان خوش تابستان و شروع خوب پاییز است...نوشته بودم! اما خودش خرابش کرد. حالا و پس از چند اتفاق به قدری کافی کام تلخ کن؛ پایان سفر چند روزه‌ی فامیلی با دعوا و کتک‌کاری خیابانی همراه شد. در گیلان محبوبم! صورت خون‌آلود مرد میانسال هنوز جلوی چشمانم است. جای چنگ او هم زیر گلویم مانده...عذاب وجدان گرفته‌ام...

ای شهریور؛ دست از دامان حاجی بردار! 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*نام کوفتی دیگرش ظاهرا!

این کلیپ رو ببینیم و بشنویم بشوره ببره. چند وقت پیش ساخته بودم تمرینی که کارم یادم نره! موسیقیش: قطعه تابستان از Antonio Vivaldi

۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۵۲
حاج مهدی

عصر که رسیدم خونه دیدم یه آقای میانسالی وسط هال وایساده سر سجاده و نماز می‌خونه. پرسیدم این کیه دیگه؟ یواشکی گفتن اومده ماشین ظرفشویی رو نصب کنه. رفتم آشپزخونه یه چیزی بخورم. دیدم یه کیف سامسونت مشکی بزرگ و تر تمیز، کنار کابینت باز شده. منتظر بودن من برسم و ماشین رو جابجا کنن برای نصب. ماشین رو جابجا کردیم و من رفتم سراغ تلویزیون. یه ورِ حواسم به مسابقه کبدی با هند بود یه ور حواسم به آقای نصاب. حرف زدن و نگاه کردن و فرم لباس پوشیدنش حسابی دو به شک‌م کرده بود. رو کردم به پدر گفتم این آقا خیلی مشکوک میزنه. پدر خندید گفت چرا؟ گفتم آخونده؟ لباسش...ریشاش...حتی عینکش! پدر بیشتر خندید گفت منم حس کردم، میخوای ازش بپرسم. پدر، نه گذاشت نه برداشت عین جمله‌م رو انتقال داد. رو کرد به نصاب، گفت این آقا مهدی ما میگه شما خیلی مشکوک میزنی! ایشونم بدون معطلی جواب داد مگه من به آقا مهدی گفتم مشکوک میزنه که اون به من میگه مشکوک؟ پدر گفت آخه این آقا مهدی ما چندسال درس حوزه خونده، از اول که شما رو دیده میگه فکر کنم این آقا روحانیه... . کبدی رو مساوی شدیم، تلویزیون رو ول کردم و رفتم آشپزخونه. نصاب گفت خب آقا مهدی چی خوندی کجا خوندی؟ گفتم تا سطح 3 خوندم شما چی؟ گفت یعنی کفایتین رو تموم کردی؟ گفتم بله، شما چی؟ گفت ما هم یه چیزایی خوندیم...حالام کارگری میکنیم اینور اونور. حسابی سر ذوق اومده بودم. پشت هم گفتم حاج آقا دم شما گرم! دم شما گرم... گفت چرا؟ گفتم داری نون بازوتو میخوری، نه مثل بقیه...پرید توی حرفم گفت اونام نون عقلشون رو می‌خورن. نخواستم باهاش یکی به دو کنم. این دیالوگ رو ادامه ندادم؛ به قدر کافی از دیدنش سر کیف اومده بودم. کبدی رو ول کرده بودم و حواسم شیش دونگ به حاجی بود. دلم نمیخواست کارش تموم بشه. حاجی خیلی جدی بود. کار کردن با ماشین رو خیلی دقیق و فنی و بدون حرف اضافه توضیح داد، چایی و شیرینیش رو خورد و رفت. موقع رفتن گفت الان کجا مشغولی آقا مهدی؟ گفتم هیچ جا. هیچ جا؟ هیچ جا. گفت پس بیا شرکت (سازنده ماشین) برات کار ردیف کنم. هیچی دیگه؛ نصاب شدیم رفت. البته نصاب سخت‌افزارهای حلال D: .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چندسالی هست که شغل و مهارت و درآمد به این سبک، بین طلبه‌ها شیوع پیدا کرده(همونطور که قدیم بوده) ولی بدون سر و صدا.

توی خود قم این قضیه تقریبا عادی شده اما دیدن این وضعیتِ صد درد صد دلخواه توی تهران، روزم رو حسابی ساخت.

۵۰ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۰۴
حاج مهدی

سلام؛

. کوه این هفته، روز پنج‌شنبه صبح به شکل عمومی با برنامه‌ها و فوق برنامه‌های ویژه برقراره. برنامه‌های واقعا ویژه! که اگه توی مرحله عمومی تایید بشین به مرحله خصوصی می‌رسین...این مرحله آن‌چنان آپشناله که ابدی نمک‌گیر میشین. (شوخی کردم. داستان نشه! :|)

. چند تا از دوستان توی خصوصی پیام گذاشتن و اعلام آمادگی کردن برای این هفته. زودترین وقت ممکن به همه پیام میدم و جزئیات برنامه رو میگم. دیگرانی هم که نمیدونن چیکار کنن مطلع باشن تا تلگرام/واتساپ‌تون رو نداشته باشم نمیتونم هماهنگی کنم. هروقت با این موضوع کنار اومدین پیام بدین برای کنار اومدنشم من نمیتونم کمکی بکنم. :/

. از متروی تجریش میریم سمت بوستان جمشیدیه و از اونجا مسیر شیب‌دار رو پیمایش می‌کنیم تا پناهگاه کلکچال. از اونایی که تا حالا اومدن بپرسین خیلی ملو و لذت‌بخشه این مسیر. (می‌رود کفاره می‌دهد)

. صبح زود حرکت می‌کنیم و عصر حوالی 4 و 5 می‌تونیم خونه باشیم. سعی کنید پنج‌شنبه‌تون رو کاملا خالی کنین.

. توی پنل بالای وبلاگ، بخش کامنت خصوصی گذاشتم هرکسی سوالی داشت در خدمتم.

. دیگه؟ نمایی از مسیر(تصویر با کیفیت اصلی)

. یاعلی مدد. عید همگی هم مبارک.

۱۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۱
حاج مهدی

فکر کنم این خاطره رو یه بار توی وبلاگم نوشته باشم. مترو بودیم. یه مرد معتاد با لباسای خیلی کثیف و بدبو به حالت سر توالتی نشسته بود جلوی درهایی که باز نمیشن. تقریبا هر سی ثانیه نفسش رو تو میداد و خرت خرت می‌کرد و خلطش رو بالا می‌کشید و تف می‌کرد کف قطار. این صحنه حال همه رو به هم زده بود. مرد معتاد به دفعات این حرکت رو تکرار کرد. طوری که جلوی پاش پر شده بود از تف و خلط. واکنش مردم چی بود؟ ازش فاصله می‌گرفتن. قیافه‌هاشون درهم میشد و می‌رفتن یه طرف دیگه وایمیسادن. من نزدیک پیاده شدنم بود که سر مرد معتاد داد زدم. گفتم اینجا مکان عمومیه اگه شعورت برسه. مرد معتاد توی اولین ایستگاه، بدون هیچ حرفی از قطار پیاده شد و رفت. مردم می‌گفتن «خدا خیرت بده! چقدر بی فرهنگ بود یارو! انقدر ناجور بود آدم جرئت نمیکرد چیزی بهش بگه».

.

سال 90 بود. همون دوره کابوس‌واری که دلار، دقیقه و ساعتی بالا می‌رفت و پراید به قیمت نجومی20 میلیون رسید.(کی فکرشو می‌کرد 5 سال بعد، بدتر از بد تکرار بشه). هنوز اونقدری درگیر درآمد و خرج و مخارج زندگی نشده بودم ولی شدت لگد قضیه به قدری بود که توی شوک رفته بودم. همش می‌گفتم آینده‌م چی میشه پس؟ اونموقع توی گوگل‌باز و فیس‌بوک به سبک توئیتر مطلب می‌نوشتیم. نویسنده‌ها و خواننده‌ها خصوصا توی گوگل غالبا دغدغه دار و اهل فکر و مطالعه بودن. از طیف‌های گوناگون سیاسی و فکری، فعال بودن. یادمه بدون هیچ فکر قبلی و کاملا ناخودآگاه نوشتم: «چرا اعتراض نمی‌کنیم؟». از راستی‌ها تا چپی‌ها تا سکولارها هرکسی کامنتی داد. «اعتراض کنیم همینی هم که هست از دست بدیم؟». «تو میای اوین دربیاری‌مون؟». «قیمت دلار مهمه یا حفظ نظام؟». با این بازخورد، جواب سوالمُ بهتر از اونی که تصور میکردم گرفتم. این سه طیف(که همگی موثر و مسئولیت دار در امور اجرایی سیاسی و فرهنگی هستن) که هرکدوم سرتاپای همُ با تیر می‌زنن؛ توی یه نقطه اساسی باهم اشتراک دارن. «مصلحت و عافیت‌اندیشی». این مصلحت اندیشی انگیزه‌های گوناگونی داره بیشتر از سه مورد خاصی که نوشتم. اما نتیجه‌ بدش رو داریم روز به روز بیشتر لمس می‌کنیم. میتونم قاطعانه بگم لمس شدن‌مون از وقایع امروز _ تا جایی که اگه به‌مون بگن فلانی همه خزانه مملکت رو اختلاس کرد رفت با اهل و عیال کره مریخ زندگی کنه،اصلا توی شوک نمیریم و به خوردن شربت خاکشیر زیر باد کولر ادامه میدیم _ مرهون تکرار این وقایع نیست، بلکه حس بی‌نیازی به مفهوم پرقدرتیه به اسم «اعتراض». اعتراضی که معتاد بیشعور رو بدون هیچ حرفی از قطار بیرون میکنه. اعتراضی که به رئیس من توی سربازی می‌فهمونه (با همه قدرتی که داره) با یه برده طرف نیست. صدالبته که روش و فرم اعتراضم مهمه. بطور مثال، شکستن شیشه‌های قطار مساوی با اعتراض به مرد معتاد نیست. یقه هرکی ریش و عمامه داره رو توی خیابون بگیری هم کمکی نمیکنه. به هرحال، میل به عافیت داشتن بدون تلاش(مناسب)برای داشتنش بیهوده‌ست. به قول سعدی: عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن/ ور کنی،بدرود کن خواب و قرارِ خویش را. ما یا واقعا درد داریم که برای درمانش از وسیله مناسب استفاده میکنیم. یا واقعا دردی نداریم و ناله میکنیم تا بقیه دردی‌ها فکر کنن ما هم درد داریم!

.

پ.ن: در همین راستا مهدی صدر‌الساداتی از طلبه‌های سلبریتی اینستاگرام، موج رسانه‌ای خوبی راه انداخته بود علیه فساد و اشرافی‌گری مسئولا و بچه‌هاشون. با سند و مدرک و مستدل؛ بدون ترس، اسم کامل و عکس و فیلم میذاشت. نزدیک بود پاش به تلویزیونم باز بشه اما درست سر همین بزنگاه که وقت میوه دادنش بود یکی از نزدیکانش صرفا به خاطر مصلحت‌اندیشی، ترمزش رو کشید.   

پ.ن: خیلی حرفا دارم درباره این ماجرا. باقیش رو شفاهی توی کوه 5شنبه صبح میگم. دیالوگ باشه بهتره از مونولوگ.

۳۳ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۰
حاج مهدی

در کورانِ حادثه‌های «واقعی» عیارِ آدمی عیان می‌شود. در کوران حادثه‌هایی «طبیعی و گذرا» اگر چه به ظاهر، موفق بیرون آمدم اما عیارِ خودم را شناختم: «فاقد ارزش». وجود آرامش در یک زندگی روزمره‌زده «هنر» نیست که این کیفیت آرام را هر کسی دارد. آن گاه که به سربالایی و راه‌های پیچ در پیچ خوردی و ترش نکردی و با هر بن بستی زانوی شکست بغل نگرفتی و بازهم درِ لبخندت به پیرامون باز بود می‌شود گفت «هنرمندی». اینجا دیگر عبور موفقیت‌آمیز مهم نیست، مهم جا نزدن است و نایستادن، همین و بس! 

.

این جمله‌های شبه قصار را مدتی پیش، توی مترو نوشته‌ام. در اوج مشکلات و پیچیدگی‌هایی که خسته و نا امیدم کرده بودند. چیزهایی که حالا و پس از طوفان، فکر می‌کنم حتی مشکل نبودند! «فاقد ارزش» یک برچسب از سر استیصال یا سرزنشی تسکین آور نیست؛ عین حقیقت است. من برای مشکلاتم در رنج نبودم، رنج من «ضعفِ» من بود. ضعفی که هولم داد سمت «نذر و نیاز و دعا»، انگار آخرش همین شد که دل کائنات سوخت و یکدیگر را ندا دادند این جنبه‌اش را ندارد، قفلش را باز کنید!

.

همیشه شعار «رشد» را داده‌ام. به دانش‌آموزها و نوجوان‌های فامیل با انگیزشی‌ترین فرم سخنرانی. دستت را به هرچیزی که رشدت می‌دهد گره بزن! چیزی که از نداشتنش یا کند بودنش برای خودم همیشه در رنج بودم و هستم و خواهم بود. باز هم: أللّهم هلپ می!

.

{ساعت 11 شب پنج‌شنبه،خارجی،خیابانی در تهران}

_ سلام ممد کجایی   

_ سلام حاجی تهرانم بیرونم چرا؟

_ پاشو فردا بریم کوه

_ حاجی فردا؟ :/ خیلی دلم میخواد

_ نکن دیگه صد ساله نرفتم

_ بریم

_ میریم تا کلکچال یه چی میخوریم زودی میایم

_ صب ساعت؟

_ هر موقع

_ 7 تجریش؟ من 2 میخوابم :/

_ باشه 7 تجریش

. اگه توی زندگیتون حداقل یه رفیق ندارین که اینجوری{توی کوران حوادث} باهاش قرار بذارین میشه گفت زندگی ندارین.

پ.ن: سلام.

۴۳ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۳
حاج مهدی