روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از نوبت

روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از نوبت

آخرین مطالب

بازم حوصله‌ی شرح قصه نیست. فقط اومدم با همه وجود بنویسم توی این جهان،شخص حامی و کیفیت دلسوزی و نوع محبتی نزدیک و شبیه اعضای خانواده‌‌‌مون مخصوصا پدر و مادر، گیرمون نمیاد و نخواهد آمد. بی‌منت،بی‌آلایش،بی‌قامیش، قربون صدقه‌مون میرن و نمیذارن آب توی دل‌‌مون تکون بخوره و حتی وقتی غر می‌زنیم و غر می‌زنن دل‌شون با زلالی، برای آرامش ما می‌تپه.

این رو فقط وقتی می‌فهمیم که پا بذاریم توی موقعیت‌ها و عرصه‌های جدی جامعه. وقتی با انسان‌هایی روبرو بشیم که کارشون دریدن و چاپیدن روح و جسم آدم‌های دیگس برای بالا رفتن خودشون. اونایی که حتی یه لبخندشون در راستای منافع خودشونه و و و نمونه‌های بی‌شماری که بیش و کم، بهشون بر خوردیم...

قدر خانوادتون رو بیشتر بدونید. خیلی بیشتر!

۹ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۲
حاج مهدی

سلام.

وقت‌هایی که اطرافم و کارهایم خیلی شلوغ می‌شوند،نسبت به برخی چیزها بی‌توجه می‌شوم. چیزهایی که قرار بوده در قاموس من مهم باشند و حتی مسئله‌ی زندگی! مثل «نوشتن». دوست ندارم نتیجه بگیرم آن چیزها «مسئله‌ی واقعی» نیستند. ربطش میدهم به نبودِ مهارت مدیریت زمان. چیزی که همواره جاری و رو به جلو حرکت می‌کند و مثل نفس کشیدن، متوجهش نمی‌شویم. قرار بود مدرنیته سرعت کارها را بیشتر کند ولی چگونه‌ است که همگی، وقت کم می‌آوریم؟ انگار به همان میزانی که انجام کارها سریع‌تر شد‌ه‌اند ما هم کندتر و تنبل‌تر شده‌ایم و این ظاهر ماجراست. مسئله‌ی دشوارتر، نداشتنِ تمرکز مناسب،برای انجام یک کار ساده‌ است. من حتی نگاه منفی‌تر و بدبینانه‌تری دارم وقتی که بارها برایم اتفاق افتاده و آرزو کردم مثل کامپیوتر، کلید ریست داشتم و از اول شروع می‌کردم. این عصر فناوری، بدجوری فریبم میدهد و مدام تلقین می‌کند «این فایل رو باز کن تا بیشتر آگاه بشی» من هم همین کار را می‌کنم اما این آگاهی، فقط تشویشم را بیشتر می‌کند و بس!

حوصله‌ی شرح قصه نیست...

میدانم زندگی دائم در روستای دورافتاده‌ی بدون امکانات مدرن برای ما غیر ممکن است؛ اما من به شدت احساس نیاز می‌کنم مثل ضرورت تعطیلی جمعه، یک ماه از هرسال را با همچین کیفیتی زندگی کنم. بجای فشار دادن کلید لمسی آب خنک، برای رفع تشنگی تا سر چشمه پیاده بروم . برای غذا بجای لمس گزینه رستوران‌های نزدیک من، با سگ شکاری‌ام به دل جنگل بزنم. گوگل مپی در کار نباشد و راهم را از خورشید و ستاره‌های شب پیدا کنم. و برای خواب، روی حصیر دست‌بافم بخوابم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یکم. بچه‌ها مچکریم! بنده به عنوان یه طرفدار، اصراری نداشتم هانی نوروزی جام رو ببره بالا! ولی خوبه آدم موقعیت‌شناس باشه! الان عزت نفس اون بچه به فنا رفت خوب شد؟‌ :|

دوم. وبلاگ دکترمیم،مسابقه عکس. منتظر قدوم شماست. بروید رای بدید به عکسها. به خادم خودتون هم رای بدید! D: همون عکس کوه‌ها و ابرهای کلچال برای منه.

به من رای بدید برنده بشم، قول میدم ببرمتون کوه، بهتون املت حاج‌مهدی‌پز بدم.

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۹
حاج مهدی

چهار امتیاز تا قهرمانی!

موافقین ۱۳ مخالفین ۶ ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۹
حاج مهدی

بند شکلات

            

همه‌ی ما یه فامیل مقیم خارجه داریم که دم عید برامون سوغاتیای خوشمزه میاره. من نمیدونم این غربیا،چی توی شکلاتاشون می‌ریزن که ما نمی‌ریزیم! چرا انقدر خوبن توی شکلات‌سازی!

پ.ن: نشستم دونه دونه ترکیبات رو از روی بسته، برای میم عزیز خوندم و ترجمه کردم تا اثبات بشه ژلاتین سگ و گربه و خوک توش نیست! خداروشکر که ازین گیاهیا بود. و عجیب، خوشمزه‌س، عجیب! D:

 بند نوستالوژی

لابلای کشوی میزم این عکس فوق العاده خاطره‌انگیز رو پیدا کردم. جایی که فقط 3سالمه اما وقایعش رو با جزئیات یادمه.

اینجا یه ساحل جنگلی توی گرگان بود. هوا ابری،خنک و پر از باد! بادبادک را اولین بار همین جا فرستادم هوا.

به رسم عادت بدشانسی و اینکه خوشی به من نیومده،باد تندی زد و بادبادکم گیر کرد لای درخت‌ها و پایین نیومد.

(ترانه علیدوستی هم نیومد کمک!)

با این حال، هنوز که هنوزه با همه‌ی سفرای رنگارنگی که به شمال رفتم،این گرگان رو شیرین‌ترین سفر شمالم میدونم.

بس که همه چیز،خوب و کارت‌پستالی بود!

بند اسکرین شات

جا داره همه‌ی علمای عرب‌زبان؛ شیوه‌کنان و موی‌کنان، سر به بیابون بذارن. 

بس که من و این دوست مقیم لبنانم،

فصیح، بلیغ، وزین و زیبا عربی صحبت می‌کنیم!

    

۱۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۲
حاج مهدی

1. اولین قدم رو که برداشتم سنگینی آجیل‌ها رو حس کردم. تا برسم بالا نیم‌کیلو پسته و بادوم و فندق آب شد. بادوم‌هندیا رو خودم نخواستم آب بشه. کیفیت هوا جوری بود که همه نیش‌شون تا بناگوش باز بود. هرکی توی مسیر بود نمی‌تونست هیجان و شادی‌شو پنهان کنه، از حرفه‌ایاش گرفته تا مبتدی‌ها و تفریحی‌ها همه ذوق‌مرگ بودن. خلاصه اینکه...خوش گذشت!

2. آخرین باری که همچین تصویر رویایی رو شاهد بودم پرچکوه بود. به قول مهدی حیدری پرچکوهی، اون حالتی که ابرها مثل سفره پهن شدن زیر پاتُ دلت می‌خواد شیرجه بزنی توشون. 

3. منبرک: (به جهت تعبیرهایی که بعضی وقتا توی راه کوه از دیگران می‌شنوم)

نگرانم توی بهشت هم بریم بجای پرستش خدا، میوه‌ها و حوری‌هاش رو ستایش کنیم! حالا درسته خدا می‌گه من به عبادت شماها نیاز ندارم، ولی ما هم مراعات خلاقیت‌های بی‌نظیرش رو بکنیم انصافا! نقاشی که خودش با بیگ بنگ، روی بوم نیومده!

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۳
حاج مهدی

فقط من و یه آقای سن‌بالایی که لباس‌ ورزشی تن‌ش بود اینجا بودیم؛ نیم‌ساعت خیره بودیم به همین نما. بدون هیچ حرفی. سکوت محض بود و نوازش ملایم باد خنک. خیره بودیم. خیره،مات،حیران. حال ما شبیه بروکس* بیچاره بود توی شاوشنگ. بعد پنجاه سال از زندان آزاد شد ولی حال خوشی نداشت چون زندگیش بهم ریخته بود! می‌خواستم روی تپه‌ی خاکی بنویسم:‌ «حاج‌مهدی اینجا بود...». چارپایه و سقف پیدا نکردم! 

*

 

۱۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۱
حاج مهدی

سال من با شاگردها به پایان رسید همانطور که با آن‌ها شروع شده بود. بودنِ با آن‌ها تنها زمانی‌ست که حس می‌کنم همانی‌ هستم که باید باشم. و یکی از دو موقعیت محبوبی که سهم رضایتم از زندگی را به بالاترین می‌رساند.

تیم پینت‌بال بروبچ باحال، به فرماندهی حاج مهدی توانست همه‌ی رقبای چغر بد بدن را کنار بزند و قدرتمندانه به قهرمانی برسد. در نبرد سنگین و نفس‌گیر فینال،حاج مهدی در حالی که پیش‌قراول نیروها بود و توهّم پیروزی، مست غرورش کرده بود، از نواحی گوناگون، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به درجه‌ی رفیع اخراج از محوطه بازی نائل آمد! وی صحنه‌ی نبرد را ترک نکرد و از دیار باقی، تنها نیروی باقی‌مانده‌اش را تشویق به مقاومت کرد. و سرانجام، همان یک نفر پس از رنگی کردن یکی از دو نفر باقی‌مانده و فتح سنگر دشمنِ بی‌تربیت که ناجوانمردانه می‌جنگید،تیم بروبچ را فاتح فینال کرد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 *سال جدید برای همه‌ی دوستان مبارک باشه؛ شاد باشید و پیروز و رستگار*

۱۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۰
حاج مهدی

1.

دم اجاق‌گاز وایساده بودم، به آبگوشت ناخونک می‌زدم(چجوریش بماند) یهو میمِ عزیز گفت «مهدی، برو ازدواج کن دیگه!». چند لحظه‌ی نزدیک به طولانی، پوکرفیس نگاهش کردم! گفتم «دقیقا یهو چی شد؟ تا الان، بی‌پول و بی‌شغل و بی‌مدرکِ کی بودم من؟». (ادامه حرفامون رو خواستم بنویسم بعد دیدم دُز زندگی خصوصیش خیلی بالاس! بی‌خیال شدم ). 

2.

توی خیابون به رفیقم زنگ زدم بهش می‌گفتم امسال خبری از چارشنبه‌سوری نیست...اونم تایید کرد و گفت مردم آگاه و بافرهنگ شدن. هنوز خداحافظی نکرده بودیم چارپنج تا نارنجک پشت هم، بغل گوشم ترکید. نمیدونستم بترسم یا بخندم!

3. 

یکی از دوستام از لبنان پیام داد که دوباره بوی جنگ میاد. گفتم خوبه همونجا بمون، اینجا خود جنگه.

4.(فیلم مناسب مترویی)

I daniel blake

دوست داشتمش. نه صرفا برای ضدیتش با نظام سرمایه‌داری و بروکراسی انسان‌کُش. بل‌ برای ترسیم قهرمانی که از دل قشر ضعیف جامعه بیرون میاد. کسی که خودش در موضع ضعفه و دست ضعیف دیگه‌ای رو می‌گیره، خیلی هنرمندتره و خیلی قشنگ‌تر.

*

آقایی که توی مترو زدی روی شونه‌م پرسیدی این فیلم مکانیکه. منم که هندزفیری توی گوشم بود و سرم توی گوشی، خودمو به نشنیدن زدم. اگه گفته بودی جناب‌خان توی خندوانه‌ست خودم رو به نشنیدن نمی‌زدم! مکانیک اخه؟ :|

۲۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۴
حاج مهدی

تاریخ فوتبال، یه بار دیگه از دیشب شروع شد و دیشب هم تموم شد! بارسلونا کاری کرد که دیگه هیچ وقت، دچار هیچ هیجان فوتبالی نشیم!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:

پیام یکی از دوستان "منبری و مُبلّغ" و فوتبالی: ( ازون دست پیاما که نشون میده طلبه‌ها دنیا رو چجوری نگاه میکنن )

مهدی! بازی رو دیدی؟ واقعا از تحلیل فوتبال میشه به خدا رسید! خداوکیلی امید به موفقیت رو فقط بارسلونا از اسلام یاد گرفته(استیکرهای خندان) من حاضرم یه ترم از طریق بارسلونا بچه‌ها(دانش‌آموزامون) رو به خدا دعوت کنم(استیکرهای خندان).

موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۴
حاج مهدی

توی اتاقش بود و بلند بلند صحبت می‌کرد.(تکالیفش رو هم با صدا انجام میده!) از کلمه‌هاش فهمیدم بازم توی دفترش قصه نوشته. صداش کردم. توی اتاقم بودم. ازش پرسیدم: «این انشاء بود؟» با مکث جواب داد: «نه. از روی کتاب باید می‌نوشتیم با تخیل خودمون.» گفتم: «پس قصه بود. بیا اینجا تا یه چیزی بهت بگم، دفترتم بیار.» خیلی زود اومد و کنارم ایستاد. متنش رو نگاه کردم. بهش توضیح دادم راوی چیه. گفتم هر قصه‌ای، یه راوی مشخص داره. که اگه مدام توی قصه جابجا بشه، شنونده‌ی قصه رو گیج می‌کنه که کی داره قصه رو تعریف می‌کنه. بعد روی متن، نشونش دادم کجاها راوی رو عوض کرده. گفتم قصه‌هایی که می‌نویسی خیلی روون و جذابن. اینم دقت کنی بهتر میشه. با دقت بهم گوش داد و سر تکون داد و گفت باشه و رفت پیش میمِ عزیز و گفت: «چقدر خوبه داداش‌مَهدی! چیزای خوبی بهم یاد داد کیف کردم!».

این،از معدود کنش‌های من بود نسبت به نیازهای گوناگونی که ازش می‌بینم. از خودم می‌پرسم «چرا!» چرا من که طرفدار و مدعی دوست داشتن بچه‌ها هستم، با خواهر کوچیک و مستعد خودم، حالی به حولی رفتار می‌کنم؟ خدا می‌دونه چقدر ذوق داشت از نکته‌ی ساده‌ای که بهش گفتم و خدا میدونه اگه توی Mood نبودم، بی‌خیالی طی می‌کردم!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: کاملا یهویی اومده میگه میدونی تولد من یکشنبه‌ست؟ گفتم حالا کو تا تولدت!(آخرای فروردین) گفت "حالا دیگه...!" خلاصه یادم انداخت برم به لیست بلندبالای کادوهایی که باید تهیه بشن نگاه کنم. دقیقا روز قبلش یه امتحان شفاهی(حوزه) خیلی سخت و پر اضطراب دارم! اگه شانسش باشه و من قبول بشم براش یه وانت کادو می‌گیرم والا فلا! D:

۳۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۴۰
حاج مهدی