روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از نوبت

روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از نوبت

آخرین مطالب

رفته بودم از آقا غلام، برای ناهار ظهر، تافتون و دلستر بگیرم. تلویزیون 14 اینچی بالای یخچال، سخنرانی زنده رئیس جمهور توی صحن مجلس رو پخش میکرد. مثل همیشه بی‌توجه بودم. تا اینکه حضرت شیخ، جمله‌ی عنوان را با عتاب خاص خودش بیان کرد. وی از قول «خود» خطاب به آمریکایی که پیشنهاد مذاکره به شرقی‌ها داده بود، گفت: «مگر آنها دیوانه‌اند که بیایند با شما مذاکره کنند...!»

وی که منِ تافتون به دست را متحیر و آقا غلام سیگار به لب را حیران کرده بود، در بخش دیگر صحبتش گفت: «بدانید ما موشک را ساختیم، می‌سازیم و خواهیم ساخت!». 

یادم نمانده چقدر طول کشید تا من و آقا غلام، دست از نگاه :| و :| به یگدیگر برداریم! او خاکستر سیگارش را بتکاند، من هم پول را حساب کنم و بروم سرکارم.  

۱۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۱:۵۷
حاج مهدی

ما وبلاگ‌نویسا اگرچه گاهی، از کامنت‌های «ناشناسِ مزاحمِ یاوه‌گو» شکایت می‌کنیم. اما درون‌مون قلقلکی میشه از حضورشون حتی اگه مدام پرت و بلا ببافن در خصوص و عموم. اینا اگرچه وقتی دستای هرزشون رو روی کیبورد برهنه می‌کنن اثری ندارن جز نمایش کوچیک و حقیر بودن خودشون. اما توی حاشیه هستن و البته زندگی ما بدون حاشیه، جذاب نیست. بدون این بی‌هویت‌ها، تشخّص و هویت ما معنا و شکلی نداشته و نداره. پس می‌شه دوست‌شون داشت! با دُز دلسوزی که البته؛ ثمره‌ای به حالشون نداره. باشند و برقرار بمونند که حیات وبلاگ‌نویسی بدون اونها بیش از حد، با کلاس و فرهیخته‌ است.

                                                   

۲۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۲
حاج مهدی

حوالی سال‌های دوم سوم؛ همان ایام نو شبابی که در کنار خرخوانی، شبانه روز دنبال رفیق‌بازی بودیم. محمدحسنی، با آن زبانش که از موهای بلند و همیشه مرتبش براق‌تر بود در جمع، خطابی به من کرد که تا روز آخر،فراموش نخواهم کرد. وی با لحنی بسیار فراستی‌پسند و درآمده گفت: «فلانی! تو  ج...ده‌ی رفاقتی!» القصه، اگرچه محمدحسنی برای بکار بردن آن واژه‌ی پلشت، از جانب حاضرین مقدس،محکوم شد و اگرچه تر که این را از حرصش بابت تحویل نگرفتن‌ها گفته بود؛ اما عمق کلامش بدطوری به جان نشست! که هنوز که هنوز است می‌گویم محمدحسنی، زبانت طلا!

۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۴:۰۰
حاج مهدی

                  

کودک سر به هوایی بودم. میان جمعیت عزادار، یک آن دستم را از دست پدر رها دیدم و رفتم. به کجا؟ نمی‌دانم! فقط راه می‌رفتم و دسته‌های عبوری را تماشا می‌کردم. دسته‌هایی که صدای موزون و ضرب‌دارِ طبل و سنج و زنجیرشان بند دلم را پاره می‌کرد ولی دوست داشتم اگر نمی‌توانستم جای یکی‌شان باشم، دست‌کم دنبال‌ تک‌تک‌شان بروم. پنج ساله بودم و هنوز جغرافیای محله‌مان را نمی‌دانستم. شب شده بود. گم شده بودم اما خیالم راحت بود. مردم مشکی‌پوش با چشم‌ها و صورت‌های گریان، هیچ حس غریبه‌ها را نداشتند. انگار هر کدامشان یک پدر بودند یا برادر. که اگر اراده می‌کردم راه خانه را نشانم می‌دادند. هنوز نمی‌دانستم کجا می‌روم و دنبالِ چه؟ انگار هنوز سیراب نشده بودم. توی همان سرگردانی رسیده بودم به یک بلندی. جایی که به میدانی بزرگ، اشراف کامل داشت. آنجا محل تجمع همه‎ی دسته‌های عزا بود. صدای طبل‌ها و سنج‌ها، ذکر یا حسین‌ها و العطش‌ها با هاله‌ی دود اسپندها و کوبش زنجیرها بر شانه‌ها به اوج رسیده بود.‌ یادم است دقیقه‌های طولانی ایستادم و نگاه کردم. آن میان، روضه‌‌خوانی که روی سن رفته بود و می‌خواند، ماجرای تنهایی حضرت رقیه را تعریف می‌کرد. من شیفته‌ی قصه‌ها بودم. شیفته‌ی حادثه‌های تراژدی. آنی که از تنهایی رقیه گفت، از آن که حیران و سرگردان شده بود بعد رفتن پدر و عمویش؛ پُقی زدم زیر گریه. گریه‌ی کودکانه‌ای که به هق‌هق رسید...

می‌خواستم به خانه برگردم و راه را بلد نبودم...همه جا تاریک بود و خبری از هیچ پدر و برادری نبود و آن وسط، سگی هم پارس‌کنان دنبالم افتاده بود، به التماس آسمان و زمین افتاده بودم که نجاتم دهند. کوچه‌هایی که بلد نبودم را زار می‌زدم و می‌دویدم و نمی‌رسیدم ...

... بعد که به انتهای یک کوچه رسیده بودم و صدایی از پشت سر گفته بود «مهدی؟ اینجایی؟ کجا بودی؟» تا دیده بودم که عمه است خودم را پرت کرده بودم توی بغلش و آرام گرفته بودم. محرم برای من از همان جا و همان شب شروع شد.

۱۲ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۰۱:۵۴
حاج مهدی

از اینجا شروع شد که به مدت یک هفته مرخصی گرفتم تا به امتحانای قم برسم. حوزه طبق معمول، بدترین تاریخ ممکن رو برای امتحان انتخاب کرده. اصلا هم کسی توی ده روز آخر شهریور، سفر و گردش نمیره! حالا ما که عادت کردیم و مسئله‌ی سفر خیلی اذیت‌مون نمی‌کنه. اما بطور مشخص، مشکل بی‌مکانی داریم! مشکلی که جدید و نوظهورم هست. از وقتی که سرباز شدیم و به ولایت خویش بازگشتیم، هرچی درِ خونه و خوابگاه و حجره توی قم بود به روی ما بسته شد. به شکلی که الان خودمان را در جوار حرم تصور می‌کنیم کنار چادر، فلاسک به دست نشستیم و درس هم می‌خوانیم. کنار حرمم که نمیشه. باید بریم پایین توی رودخونه کنار پارکینگ ماشینا اتراق کنیم. یه ولی داره...! قم خیلی گرمه! شما اگه الان بری قم از تابلوهای رنگ پریده‌ی مغازه‌ها میفهمی چه آفتابی و چه گرمایی وزیدن(!) گرفته بوده در این چندماه. که اصلا گرما فدای سرت که سر دادی! یه هفته اتراق توی چادر در قم، بدون حمام! اونم من! میشه؟ و لذا تصمیم بر این شد پا بر غرور جوانی بذاریم و به تنی چند از رفقای دیرین پیامی بدیم و زنگی بزنیم. خب واکنش‌ها طبیعیه در مرحله اول خیلی جالب نبود! بطور مثال، عباس اینجوری شروع کرد: « باز تو اومدی قم یاد ما افتادی! » یا مثلا صادق هنوز سلام نکرده: « وای سید! تو زنگ زدی؟ مگه داریم؟ ».

سرتون رو درد نیارم. چندنفری که زنگ زدیم و کلی صحبت کردیم و خاطرات ورق زدیم یادمون افتاد عه! چقدر رفیق داریم توی قم! بعد، چند روز پیش فکر میکردیم ما اون همه سال اونجا بودیم چرا الان هیچ کی نیس بریم پیشش! بعد الان اونایی که حساس‌تر هستن حس ابزار بودن بهشون دست داده. میگن سید تحویل نمیگیره جز وقتی که نیاز داره! شاید منم حساس بودم این حس سراغم میومد. چه بسا راست هم باشه. ولی یه ولی داره... اونم اینکه قصه‌ی سید و علی و جعفر نیست. همه‌مون همینجوری شدیم. میخواد حاصل مدرنیته و گوشی و تلگرام و اینستاگرام باشه یا هرچیز دیگه، همه سرشون توی لاک خودشونه. فرقی هم بین رفیق و دوست و خانواده و فامیل نیست. کسی به کسی ماه به ماه و سال تا سال کاری نداره مگه اینکه به درد نیاز اون یکی بخوره! بعد یه جوری هم پذیرفتیم این قصه رو. حالا میتونید بگید باشه ابزاری هستیم و بالاخره یه وقتی ابزار ما هم میشه طرف! یا بگید نمیخوام ابزار باشم...یا اصلا اسم همین نوشته رو هم بذاریم کلپتره و بریم سی زندگیمون. امتحانا رو هم یه جوری کج دار و مریز میدیم میره. انقدرم قصه‌گویی لازم نداره! اعصابم نداریم. عکس بی ربطم میذاریم چون یه پست با عکس بی ربط بهتر از یه پس بی عکسه.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پس نوشت: آقا صادق که ذکر نامش در متن رفت،لطف کرد و با یه تماس،ما رو از بی‌مکانی نجات داد. حالا میتونیم با آرامش خیال عید رو خدمت همه تبریک بگیم. ایشاللا که شاد و خوشحال و خندان باشید. فقط تصور کنید این یه هفته که همه به سفر و گردش و تفریحن... حقیر باید سر فرو ببرم در کتاب و جزوه و قلم! ما را در شادی‌های خود دورادور شریک بنمایید! 

                    

 

۲۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۳۴
حاج مهدی

یک مرتبه‌ی دیگر هم تغییر ناگهانی مسیر،چالش و مسئله‌ی زندگیم شده بود. آن هنگام،به میزانی جوگیر شده بودم که چرخش مسیرم می‌توانست همه‌ی هیکلم را آماج حمله‌ی اطرافیان قرار بدهد که «بشین سرجات دیگه توام هی ازینور به اونور!». ولی خب من منم. یا من نه منم! حرف‌های اطرافیانی غیر اعضای خانواده (که اینم اگه دست خودم بود تغییرش میدادم) به طرز ناگواری، به هیچ «جام» نیست. جایم. جایگاهم. به هیچ کجایم! اما چیزی که جلوی چرخش ناگهانی فرمان را از من گرفت،آن جوگیری اولیه نبود. یا بادآورده را باد می‌برد و اینها، نبود. می‌توانست این هم باشد،اما اصل داستان نبود. اصل داستان حتی برداشتن لقمه‌ی گنده‌تر از دهان نبود. که انسان می‌تواند لقمه‌ی گنده گنده بردارد و دهانش را هم گنده گنده بازکند. یا سنگ بزرگ بزرگ بردارد و زور و دقتِ هدف‌گیریش را بیشتر کند. اصل داستان، راضی بودن از همین فرمان و همین مسیر بود. تشنه نبودن و گرسنه نبودن و در نتیجه، دنبال آب و غذا نبودن. یک کلام، «عدم احساس نیاز». برای چه فرمان را بچرخانم وقتی دارم حالم را می‌کنم توی همین مسیر؟ آن مسیر خوشگلتر و جذاب‌تر است؟ مهم نیست. پربار تر و غنی‌تر است؟ مهم نیست. چرا؟ چون نیاز ندارم به غنی شدن و پربار شدن و هرگونه شدنِ دیگر.

در این مدتِ نبودن و ننوشتن. شلوغی‌ها و درگیرهای معمول و مرسوم زندگی دوره‌ام کرده بودند. (همانا اسباب‌کشی،عذابی است از عذاب‌های جهنم!). دوره‌ی کوتاهی که در آن، نه کتابی خواندم. نه فیلمی دیدم. نه متنی نوشتم. نه حتی ساعتی فکر کردم. بعد که زندگی به روال عادی برگشت و در جای خود، قرار گرفتم و عزم نوشتن و فکر نمودن(!) کردم...حس تهی بودن و بی‌مایگی، همه‌ی هیکلم را فرار گرفت ولی انگار نه انگار! زنده بودم و زندگی کرده بودم با همین بی‌مایگی،با همین فرمان. پس چه حاجتی‌ست به تغییر؟  

مخلص کلام؛ نیاز نداری چرا دور برمیداری آقاجون؟ بشین سرجات و با همین فرمون برو جلو.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* عنوان: سخنان یاوه و بیهوده.

* عکس: کوچه پس کوچه‌های تهران، اینجا نبودند (پدربزرگ و نوه)،شاید!

سلام!

۲۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۷
حاج مهدی

آن غروب شب بیست و پنجم قرار بود از خانه ما بروند پیش خواهرشان رباب خانم. چمدان ببندند و راهی شوند. من دیدم توی سالن نشسته اند و در فکرند. رفتم و کمی نشستم. گفت اجازه می‌دهید چیزی بگویم؟ خندیدند،گفتند بفرمایید. گفتم: چرا دارید به دیدن چنین آدمی می‌روید؟ گفتند ان‌شاءالله که خیر است. هر وقت بهشان می‌گفتی مراقب باشید یا این کار خطرناک است،می‌گفتند ان‌شاءالله که خیر است. همین. می‌گفتند پری خانم هم مدام همین را می‌گوید. تا توی راه‌پله دنبالم می‎‌آید و گوشزد می‌کند مراقب باشم. بعد دوباره خندیدند و گفتند: چه کار باید کار که زن‌ها دیگر نگران نباشند؟

روایت ام غیاث/دوست خانوادگی امام/کتاب هفت روایت خصوصی.

 می‌دونی بدترین نوع فراق چیه؟

 ندونی کجاست!

-----------------------------------------------------------

9شهریور(57) - سالروز ناپدید شدن امام موسی صدر در سفر لیبی

موافقین ۲۹ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۳
حاج مهدی

 

 * در قرن 21 ، کودکان یمن به خاطر ابتلاء به وبا کشته می‌شوند.

    دروغ بی‌پدر و مادری به نام «جامعه جهانی».

موافقین ۳۵ مخالفین ۱ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۵
حاج مهدی

من و دوست روحانی‌ام جمع اضدادیم. ما جمله‌ی درون‌سازمانی «از آخوندها بدم میاد» رو توی گفتگوهامون زیاد به کار بردیم. ولی هنوز دل هردومون «شدید» برای «حوزه» تنگ می‌شه.

موافقین ۲۳ مخالفین ۱ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۸
حاج مهدی

                          

قانون ثابتی در تصویربرداری هست به نام یک‌سوم که معروف است به «نقطه‌ی طلایی». خلاصه‌اش این است که پرسوناژ در هر نما باید در نقطه‌ای باشد که با برش نما به نما توجه بیننده با اولین نگاه، به او جلب شود. این نقطه در کانون قاب نیست، بلکه در نزدیکی «راست/بالا،پایین» یا «چپ/بالا،پایینِ» تصویر قرار دارد. برای نمونه در تصویر بالا، آخوندِ نماینده‌ی تهران از لیست فاخر(!) «امید» و عضو کمیسیون فرهنگی(!) مجلس شورا، جدای از آنکه ویژگی ظاهری متمایزی از دیگر پرسوناژهای قاب دارد، دقیقا در نقطه‌ی طلایی تصویر قرار گرفته. که شما بخوانیدش نقطه‎ی قهوه‌ای. چرا قهوه‌ای؟ من از شما می‌پرسم. چرا قهوه‌ای نه؟ غرض اینکه از آغاز انتشار این تصویر که ای کاش منتشر نمی‌شد(اگرچه با منتشر نشدنش هم واقعیت موجود تغییری نمی‌کرد) حاج مهدی حرص خورده است حرص‌خوردنی که در چندسال اخیر بی‌سابقه بوده است.

ایشان(نماینده منتخب مردم شریف تهران) در راستای تداوم حرکت قهوه‌ای خود و بیشتر حرص دادن ما؛ در آخرین پست اینستاگرامی که کامنت‌هایش بسته است نوشت: «خانم موگرینی نماینده اتحادیه اروپا در مراسم تحلیف بود، این تصویر علاقه نمایندگان ملت ایران به روبط عمیق و محترمانه با مردم قاره سبز را نشان می‌دهد».

جا دارد فریاد بزنیم: «الله اکبر، سجده» و دیگر بالا نیاییم!

نتیجه‌ی علاقه و روابط عمیقی که نمایندگان ملت ایجاد کردند را در تیتر روزنامه‌های آن‌طرف مشاهده می‌نماییم:

پ.ن:

«صبح‌ها تحریم میشیم، بعد از ظهرها یه لغو کنسرتی،آزاده نامداری،قتلی،غارتی چیزی پیش میاد می‌شوره می‌بره. رد خورد نداره‌ها هربار همین داستانه!»

پ.ن2:

اگه اینا اجازه بدن و هی حماسه‌آفرینی نکنن، پُست‌های سفرها و کوه‌نوردی‌های جذاب اخیر رو ارسال می‌کنیم.

۲۶ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۴
حاج مهدی