روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از چارچوب

روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از چارچوب

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

               

                              

                                        نمای اول: دنی(پسر جک) در فیلم Shining - راهروی هتل

                                       نمای دوم: من،در فیلم زندگی خودم - شب‌های مترو

۳۷ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۶
حاج مهدی

دیشب می‌خواستم از غفلت لحظه‌ای رئیس استفاده کنم و از نمایشگاه فرار کنم سمت خونه که به بازی فینال اروپا برسم.

یهو گزارشگر رادیو که بغل غرفه خودمونه از کمین دراومد و با میکروفون جلومُ گرفت و گفت این دفعه نمیذارم فرار کنی باید سوالامو جواب بدی! :| از شب اول هربار می‌خواست ازم گزارش بگیره پاسش میدادم به یکی دیگه می‌گفتم فلانی(اشاره به نزدیک‌ترین آدم عبوری) خیلی بارشه ازین سوال کن.خلاصه اینکه جلوی خلق‌الله نگهم داشت و گفت نذارین این فرار کنه :| رفت با گوینده‌هاشون هماهنگ کرد و اونا بعد پخش وُله، اعلام برنامه کردن و نوبت گفتگوی ما شد.خانم گزارشگر، میکروفون رو گرفت جلوم: - در خدمت جناب ر...ی هستیم از غرفه‌داران نمایشگاه،از ایشون سوال می‌کنیم ده سال آینده رو آرزو دارن در چه حالی باشن؟ توی ذهنم گفتم عجب سوال غیرکلیشه‌ایی که فقط میشه جواب کلیشه‌ای داد!حالا چرا ده سال؟شروع کردم و گفتم می‌خوام توی شغل و حرفه‌م به سطح مطلوب برسم...البته این مهم رو از خداوند می‌خوام نَه تا ده سال آینده،که تا آخر زندگیم،سایه پدر و مادرم بالای سرم باشه که هرچی دارم ازونا دارم.به اینجا که رسید گوینده‌ی خوش‌صدا از خوشحالی ده بار سرشو تکون داد.فهمیدم همون چیزی رو گفتم که اون دلش میخواد.دیگه تا تونستم به عشق سیبیلای خون‌چکانش پیاز داغشو زیاد کردم.تموم که شد وایسادم ببینم چی میگه.میدونستم بعد هرمصاحبه درباره صحبت مصاحبه‌کننده‌ها حرف میزنه.پخش وُله تموم شد و گوینده با صدای واقعا گرمش،تا تونست از قدرشناسی جوانان ایرانی :| تعریف و تمجید کرد! تا جایی که شدنی بود لب و دهن اومدنِ من رو تکمیل کرد! داشتم از در خارج میشدم که آخرین حرفاشو شنیدم.«بله شنوندگان عزیز!همونطور که گفتگوی ما رو شنیدید با این جوان عزیز،این است فرهنگ همه جوانان مسلمان ایرانی! اصلا از پس پَری‌پیارسال با هرکدوم گفتگو کردیم این چنین از پدر و مادرشون قدردانی کردن...».

من کنار کیسه صفرام یه کیسه وجدان دارم که سر کوچکترین مسائل،سنگ‌سازی میکنه و سبب وجدان دردم میشه.Frame  به Frame خون به جگرایی که به دل همین پدر و مادر کردم از جلو چشمام رد شدن.حالا هم اسم خودم رو وارد لیستی کردم که همیشه نقدشون می‌کنم.آدمایی که جوری حرف میزنن تا پخش بشه! تا این و اون خوششون بیاد.

آدمایی که فقط لب و دهنن.   

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پسرخاله‌ای دارم که هم سن و سال خودمه.یه پسادکترای ناقابل داره از دانشگاهی که Rankش توی دنیا همیشه تک رقمیه. تازگی اومده ایران. مدام ازم سوال میکنه توی نمایشگاه قرآن چیکار میکنی دقیقا؟ اصرار که کرد گفتمش چسب می‌زنم به استیکرایی که مردم روش چیز نوشتن،نیفته زمین! :)) :| 

آدرس غرفه هم دادم دیگه! بیاین سر بزنین!  

۲۴ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۱۸
حاج مهدی

یکم.

برادر بزرگم چندسالی هست اصلا رابطه خوبی با پدرم ندارد. خوب که چه عرض کنم،شکراب هم نه،اصلا رابطه‌ای ندارد! روزهایی رسیده که حتی جواب سلام پدر را نداده.مدتهاست عبور کرده‌ از برخوردهای تند،توقع‌های عجیب و غریب و شکستن کاسه کوزه‌ها بر سر کسی که هرچه دارد و ندارد از همان دارد. دوسه سال پیش، محمدطلوعی نویسنده کتاب تربیت‌های پدر،از دعواها و زاویه‌ها با بابایش که الهام‌بخش همین کتابش شده بود گفت.گفت که از روز ازل! پسرها با پدرها و پدرها با پسرها اختلاف و دعوا داشته‌اند. حکایت خانه ما یک طرفه است.دائم فکر می‌کنم چرا این پدر،از این پسر خسته نمی‌شود! چرا بهش نمی‌گوید دیگر سن بابای من را داری پاشو جمع کن برو جای دیگر زندگی کن! پدر، دیروز برای کاری صدایم کرد. گوشی موبایلش دستم بود. توی تلگرامش بودم تا فایلی را برایش باز کنم.(از پدیده‌های دهه چهارم انقلاب اسلامی،نصب فیلترشکن فرزند برای پدرش است) اتفاقی پیام‌ها و کانال‌هایش را دیدم. سه چهار کانال هواشناسی کوه را عضو بود. تعجب کردم. بعد پیام‌هایی را که برای برادرم فرستاده دیدم_(قارداش،مدام اهل کوه و اسکی و بحران و این صحبتاس)_ هربار که هوا بد بوده  و سایت‌ها و کانال‌ها هشدار هوای خراب داده‌اند و برادر، برنامه عشق و حال داشته، پدر پیام‌ها را برایش فوروارد کرده. مدام سوال کرده کجایی و کِی و چگونه‌ای؟ تیک‌های دوم خورده و بدون جواب مانده!

دوم.

عجیب است؛درست همین روزها که زندگی شبانه روزی‌ام صفت عبث را با تمام وجوهش ترسیم کرده به مهم‌ترین و سخت‌ترین دغدغه زندگی بشر می‌اندیشم! صبح‌ها تا ظهر می‌خوابم و عصرها تا پاسی از شب به جبر سربازی،نمایشگاهم.نمایشگاه،به طرز شگفت‌آوری پاتوق مادرپدرهای کالسکه‌ران است! و نگاه من به طرز ناگواری،قفل روی آنها! حرکات‌شان،توجه‌شان،رفتارشان،مواظبت‌هایشان..._بچه نیفته زمین،گم نشه توی شلوغی،بادکنکش نترکه_ کسی از بیرون ببیندم فکر می‌کند من اوتیسمی هستم که اینطوری بی‌حرکت زل زد‌ه‌ام به پدری و فرزندش،به مادری و کودکش. ریزتر هم می‌شوم. فکری‌تر. پسرم را لارج تربیت کنم یا بسته؟ درس‌خوان یا کاری؟ رهایش کنم یله بزرگ بشود یا مدام با تبلت مخصوص(قسمت آرک‌آنجل در فصل4 آینه سیاه) پیگیر امورش باشم؟ موهای دخترم را ریز ببافم یا درشت؟ دینی من درآری تربیت‌شان کنم یا منهای دین با اصول من درآری؟ برای پسرم به سبک پدرهای پیشین،بگویم سربازی نرفتم بلکه به فنا رفتم؟بگویم از یک رسیدم به منفی دو؟ _خدا کنه تا اونموقع ترقی آبرومندی کرده باشم_ به دخترم بگویم شب‌های تنهایی با دل روشن توی خیابان و مترو،بی وقفه _زلف بر باد مده_ گوش دادن را؟ بگویم بنویسد خاطرات روزانه و مهمش را؟ پسرم که بالغ شد برایش اول احکام بلوغ را بگویم یا صاف ازش بخواهم دنیایی که به قدر کافی گه هست را گه‌تر نکند؟ 

خنده دارد. رفتارم. افکارم. روزها و شب‌هایم. انگار آرزو هرچه دور دست‌تر باشد قلقلکش هم بیشتر!

بگذریم...

.

+ببینید و بشنوید.

۵۴ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۰
حاج مهدی

یکم.

روز قبل از شروع ماه رمضون،ناهار رو رفتم مغازه مورد علاقه‌م نزدیک محل سربازی، دیزی بزنم بر بدن. دستامو که می‌شستم به آقا بهزاد گفتم «یه دونه ازون پر آبا بده که رفت تا یه ماه دیگه». یهو انگار برق گرفته باشه بهزاد رو، با مشتری‌ای که مشغول برنج و کباب بود...باهم گفتن «چرا؟» یه نگاه خنثی کردم و گفتم «فردا دیگه...ماه رمضون». بهزاد از پشت یخچال گفت «روزه می‌گیری مگه؟» گفتم «نگیرم؟» مشتریه با دلسوزی گفت «کارمند دولتی چیزی هستی؟» گفتم «نه» دوباره باهم گفتن، «پس چرا؟». خندیدم،دستمال کاغذی برداشتم دستام رو خشک کردم گفتم « اگه ناراحت نمیشین مسلمونم». انگار به شکل واضحی قانع نشده بودن، ادامه دادم «دکتر بهم گفته روزه برات خیلی خوبه حتما بگیر». اینجا بود که مشتری سر تکون داد. بهزاد هم گفت من شبا هستم، افطار خواستی بیا. دیگه موقع کوبیدن دنبه توی ظرف و خوردن آبگوشت ترید،ذهنم کوبیده شد توی بحثای کهنه‌ی دین حکومتی و حکومت دینی و ببین مردم رو به کجا رسوندیم و ... حس و حال آبگوشت از سرم پرید. بعد فکر کردم این جمله «دکتر بهم گفته روزه برات خوبه» از کجام دراومد؟ اولا کدوم دکتر؟ ثانیا کِی گفت؟ از همه مهم تر ثالثا! من که هفته اول هر ماه رمضون رو رسماً با عذاب الیمِ گوارشی سپری می‌کنم... پس کدوم خوبی؟ 

دوم.

محمدعلی از رفقای جان که مشغول ارشد روانشناسی هم هست، هربار که من رو می‌بینه می‌خنده و میگه مهدی! همه زندگیت شده "ع.ن" . رئیس سربازیم رو میگه. راست میگه،هربار که می‌بینمش حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه دیروز و پریروز و هفته پیش، چه اتفاقایی افتاد. البته تعریف می‌کنم که بخندیم. از کل‌کل کردنای نا تمامم با ع.ن. از روابطم با بقیه سربازا. از اینکه یکیشون چند روز پیش بهم گفت یه دین نصف نیمه داشتم اونم وقتی اومدم اینجا پرید. دیگه چی بگم؟ واقعا زندگیم شده همین. چی بشه وسطش یه دشت لاری جور بشه،یه فیلمی ببینم، بتونم حرف تازه‌ای بزنم. این بار پیش محمدعلی،خیلی جدی‌تر از آنتونیو گوترش و اون قبلی بان‌کی‌مون، ابراز نگرانی کردم. گفتم چالش‌ها و کل‌کل‌ها زیاد شده. از ماهی یک بار رسیده به هفته‌ای یک بار. هر بار تند و تیزتر از قبل. گفت چی مثلا؟ گفتم میخواد ما رو بکشونه نمایشگاه قرآن 2 بعد از ظهر تا 12 شب. منم حالم داغونه اصلا نمی‌کشم. وقتی به ع.ن گفتم چرا؟ گفت «چون کار روی زمین مونده،منم شمرم این روزا حواستونو جمع کنین». «تو چی گفتی؟» «توقع داشتی بگم چَشم جناب شمر؟ گفتم اگه تو شمری منم مختار ثقفی‌ام». اونم بهم گفت «فلانی انقدر شاخ و شونه نکش برام» گفتم «آخه مرد حسابی زبون روزه میخوای ما رو بکشونی اونجا خرحمالی؟ انصافه؟» گفت «بهتون مرخصی میدم آخرش.» گفتم «نمیخوام آقا! مرخصی نمیخوام بذار مثل آدم بیایم و بریم سر ساعت مقرر خودمون،جای مقرر خودمون» گفت «نه نمیشه باید بیای نمایشگاه...» گفتم «آقای محترم، آقای آخوند! قیامتی هم هستا! بهش اعتقاد داری ایشالا؟» گفت «به اضافه خدمت اعتقاد دارم». این مکالمه بر عکس محتواش، آروم گذشت. عصری که به یکی از سربازا گفته بود کار رو تا شب آماده کنه و اونم شاکی شده بود و گفته بود من امریه‌م ساعت کاریم مشخصه، دیگه ع.ن ترکیده بود و داد و فریاد و فحش و تهدید و تقصیر اون (من) فلان فلان شدس که شماها رو شیر میکنه و ازین حرفا...اینجا بود که ع.ن به سرباز امریه گفته بود من رو خلع خدمت میکنه. که جا داره بگم هه! اگه پیرزن رو از تاکسی خالی می‌ترسونی حداقل رو در رو بترسون! 

بگذریم...محمدعلی هم «مثل بقیه و تقریبا همه!» گفت اون رئیسته،بالاسریته،توام سربازی،نباید جلوش وایسی. چی بگم واقعا؟

- چه وضعیتیه آقا؟ ما مردمان ظلم‌پذیری نبودیم، بودیم؟ ما مردمان عدالت‌طلبی بودیم،نبودیم؟ چرا این وسط، هیچ کی حق رو به ما نمیده؟ چون کسی قدرت برده‌داری داره ما هم باید بپذیریم برده‌ بودن رو؟ طرفداری و کمک نمیخوایم که ظاهرا از شما برنمیاد؛ حداقل یه ابراز نگرانی صوری بکنید باور کنیم زنده‌اید!

--------------

+ببینیم بشنویم

۴۱ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۲ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۴۵
حاج مهدی

. هشدار! این پست، بسیار طولانی‌ و پرمصرف است؛ حتما در آرامش و وقت مناسب بخوانید و ببینید؛ شک نکنید ارزشش را دارد. عکس‌ها و فیلم با حجم پایین گذاشته شده

. پست رو مجدد به روز کردم. نوشتن چندی جزئیات مهم از پایان برنامه یادم رفته بود که اضافه کردم. جزئیات جدید رو برای کسانی که پست رو قبلا خوندن، تیتر کردم.

از یک ماه پیش با دکترمیم برنامه ریختیم بریم دشت لار و کمپ بزنیم. مهم‌ترین مسئله، وضعیت آب و هوا بود. از دو سه هفته پیش مدام همه جا رو چک می‌کردیم. تقریبا حرفِ همه سایت‌ها و اپلیکیشن‌ها یکی بود،جمعه ابری-آفتابی و شنبه از یک ساعت به ظهر،بارانی. اما توی این برنامه یه چیز رو خیلی خوب فهمیدیم: فصل بهار،چک کردن هوا کمکی نمی‌کنه! 

اپیزود اول/شکار ممنوع:

تا آخرین لحظه‌ها که به محیط‌بانی دشت لار رسیدیم، تردید همراه‌مون بود. خصوصا با وضعیت نفر سوم که رفیق دکتر بود و با لباس شهری اومده بود؛حتی سویشرتش رو با منت برداشته بود! اما دکتر و حاج‌مهدی،برنامه‌ای رو که ببندن لغو نمی‌کنن مگر قیامتی چیزی بشه، که شد ولی بازم برنامه لغو نشد!

امامزاده هاشم رو رد کردیم و وارد فرعی سمت چپ جاده شدیم که جاده مخصوص دشت لار بود. جاده آسفالت، تمیز و مرتب بود. هوا اما کاملا ناگهانی عوض شد. مه شدید و بارون دونه درشت و بعدش تگرگ.تصویر.همین جا بود که خیلی از ماشین‌ها دور زدن و برگشتن،حتی چند تا ماشین آفرود تا دم محیط‌بانی اومدن و با دیدن هوا برگشتن؛ ما هم گفتیم بهتر،مسیر خالی میشه و دشت خلوت! رسیدیم به محیط‌بانی. از قبل می‌دونستیم تا بیست خرداد اجازه ورود ماشین نمیدن،پارک کردیم و منتظر موندیم هوا آروم بشه تا وسایل رو جمع کنیم و پیاده بشیم. شدت بارون و تگرگ که زمین رو کاملا گِل کرده بود نه، نوشته‌ها و اطلاعیه‌های سر در محیط‎‌بانی نگران‌مون کرد. نوشته بودن «ورود گردشگر تا 20خرداد ممنوع،ورود ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر و خروج یک ساعت به غروب، اقامت شبانه در دشت،ممنوع.» اول من پیاده شدم و رفتم تا ورودی محیط‌بانی؛ دیدم با اینکه زنجیر انداختن، بعضی ماشین‌ها راحت رد میشن و میرن و برمی‌گردن. اینجا بود که فهمیدم با امر و نهی‌های مکتوبِ صوری رایج سر و کار داریم. برگشتم توی ماشین. بعدش دکتر پیاده شد و رفت داخل اتاق نگهبانی. چند دقیقه بعد اومد و تعریف کرد که محیط بانی اینجا فقط یه چیز براش مهمه: شکار و شکارچی! گفت پیرمرد محیط‌بان تعریف می‌کرده 20 ساله دنبال یه شکارچیه،که همه شکارچیای اونجا منتظرن این بازنشسته بشه. که این طبیعت و موجوداتش سرمایه و ناموس ملی هستن. اینجا بود که بخاطر زیاد بودن وسایل‌مون نگران شدیم نذارن رد بشیم. دیگه نباید زمان از دست میدادیم. بخاطر سردی و خیسی هوا کاپشن پوشیدیم و توی کمتر از 10 دقیقه هرچی وسیله بود جمع کردیم. سه تا کوله بزرگ،دوتا زیرانداز،چادر،دوربین و سه پایه و کوادکوپتر،چندتا کیسه بطری آب و غذا.پلاستیک ضخیم و بزرگ برای زیر چادر. حمل اینا توی مسیر 3کیلومتری برای سه نفر خیلی زیاد بود؛ ولی نگرانی اصلی، عبور از محیط‌بانی بود که میدونست این همه وسایل برای یه ساعت و دو ساعت موندن نیست! موقع جمع کردن وسایل،یه رول طناب توی صندوق عقب ماشین بود که محض احتیاط انداختیمش توی کیسه.تصویر. این اولین اتفاق حکمت‌آمیز این برنامه بود که بعد میگم چرا. اما چطوری رد شدیم؟ با یه پانچو! با تدبیر دکتر، وسایل مشکوک به سلاح رو زیر پانچویی که خود دکتر پوشید جاساز کردیم.تصویر. دکتر در واقع تبدیل به وسایلی شده بود که یه آدم رو هم حمل می‌کرد! اولای مسیر، یکی از محیط‌بانا با موتور از کنارمون رد شد و نگاه معناداری به سرتاپای ما کرد. زیر لب ذکر گفتیم و رد شدیم و نفس راحتی کشیدیم. بارون تموم شده بود و هوا به شکل آرمانی،مطبوع. 

اپیزود دوم/عملیات غیرممکن:

توی مسیرِ پیاده‌روی، نماهای دیدنی به قدری زیاد بودن که اصلا خستگی رو حس نمی‌کردیم. تصویر. اینجا آلپ بود یا آلپ اینجا؟ هایدی با بزش همین طرفا بودن. تصویر. بعد از 2کیلومتر رسیدیم به جایی که دریاچه و سد لار پیدا بود. چیزی که مشخص بود کم آب بودنِ دریاچه بود. سبزی دشت هم کامل نشده بود.تصویرهوایی.برای محل کمپ تردید داشتیم. صرفا به خاطر وجود یه دکل آنتن که مزاحم تصویر هوایی بود بازم حرکت کردیم تا محل بهتری پیدا کنیم. تا رسیدیم به تنگه‌ای که یک کلام، شگفت‌انگیز بود! جنوب این تنگه نمای دریاچه بود و شمالش قله دماوند. شرق و غربش هم دشت سبز و همون کوه‌های آلپ. دیگه جای تردید نبود. همین جا وسایل رو گذاشتیم و آماده شدیم برای کمپ زدن. تصویر1 تصویر2.

موقع چادر زدن دکتر ازم پرسید درِ چادر کدوم طرفی باشه؟ من با دلیل کاملا قانع‌کننده‌ای گفتم رو به قله دماوند! تصویر1.تصویر2 دماوندی که بخاطر تراکم ابرها اصلا دیده نمیشد و حسرت به دل موندیم. اما اینکه درِ چادر به اون سمت گذاشته شد...دومین اتفاقِ حکمت‌آمیز این برنامه بود که در ادامه میگم چرا. چندتا تصویر ببینیم:

تصویر1. این منم که خیز برداشتم برای تایم‌لپس گرفتن که براش لحظه‌شماری می‌کردم. اینم بخشی از نتیجه‌ش:فیلم1.

تصویر2. تصویر هوایی از آخرین دقایقی که بی‌استرس بودیم...چرا؟ فیلم رو که دیدید...درست در مسیرحرکت ابرها بودیم!

تصویر3. یه کم هوایی‌تر با نمای دریاچه لار.

تصویر4. یه کم هوایی‌ترتر، اون نقطه آبی ماییم! 

هر سفر و برنامه‌ای، مقداری اتفاقای پیش‌بینی نشده‌ داره.مثل اتفاقایی که توی سفر قلعه موران تجربه کردیم. اما این برنامه‌ی ما،سراسر پیش‌بینی نشدنی بود!

وقتی کمپ می‌زدیم هرازگاهی ابری میومد و نم بارونی میزد و به سرعت میرفت. چادر ما پوش دوم نداشت و مجبور شدیم برای جلوگیری از نفوذ آب،سه تا پانچو روش بندازیم.حدود ساعتای 5 و 6 عصر دکتر و رفیقش رفتن دنبال چوب برای آتیش. منم موندم توی چادر تا با گاز،آب رو جوش بیارم و چایی آماده کنم. به نظرم رسید اولین و بهترین فرصت برای خوابیدن گیرم اومده. توی چادر دراز کشیدم. اما توهم صدای پای خرس و گراز نمیذاشت چشمام گرم بشه. بی‌خیال خوابیدن شدم و توی همین فاصله از نمای ابرآلود دماوند بازم تایم‌لپس گرفتم. تا لحظه‌ای که دکتر و رفیقش با چند تکه چوب و چندبطری آب برگشتن. بخشی از فیلم.

چایی رو آماده کردم و خوردیم. مشغول صحبت شدیم. دکتر گفت چوب‌ها رو از دم یه چاه پیدا کردن. یه تیکه بنر هم اونجا افتاده بوده و همه چیز گیر اون بوده. سومین اتفاق حکمت‌آمیز.

یه نم بارون زد و هوا ملایم شد. دیگه وقت پروندن کفتر و گرفتن تصویرهوایی بود. حدود نیم ساعت کافی بود تا چند نمای دلبر بگیریم. تا اینکه موجی از ابرهای سیاه اومدن سمت‌مون. دقیقه‌ای نگذشت و سیل بارون بود که می‌بارید. نشستیم توی چادر. همدیگه رو نگاه می‌کردیم و بدون حرفی فقط می‌خندیدیم. از قبلِ محیط‌بانی تا اینجا هر بارونی که میزد می‌گفتیم این دیگه آخریشه. تگرگ می‌زد می‌گفتیم دیگه جون ابرها گرفته میشه و هوا صاف میشه. اما اینطوری نبود...هر ابری که عبور می‌کرد جاش رو به ابر بعدی می‌داد. دائم یاد حرف اصغری هواشناس می‌افتادیم که گفته بود این دو فصل فقط 3 روز بارش داریم توی کل کشور! از همون روزی که این حرف رو زد یه تک باورن بارید. وسط خنده‌ها نگران وضعیت چادر هم بودیم. کناره‌هاش خیس شده بود و آب ازش رد شده بود. اما درِ چادر که به عشق نمای قله دماوند، اون طرفی گذاشته بودیمش، توی مسیرِ باد بود و آب به داخل چادر نمیزد. با دکتر رفتیم بیرون و پانچوها رو تا جایی که میشد محکم بستیم به هم تا باد نبرشون. توی همین فاصله،به قاعده دوش گرفتن با لباس خیس شدیم. برگشتیم توی چادر و با خنده‌هامون وانمود کردیم شکست نخوردیم...اگه بارون قطع نشه...اگه تا صبح بباره...نه دیگه این اوجشه و تموم میشه. صبح پا میشیم آفتاب زده و هوا صاف شده.

شدت بارون بیشتر شده بود و وسطاش تگرگ هم میومد. به دکتر گفتم اینجوری نمیشه باید یه فکر اساسی کنیم. یهو گفت «بنر!» گفتم بنرِ چی؟ 

با امیر(رفیق دکتر) که مسیر رو بلد بود راه افتادیم سمت چاه. هوای مه‌آلود،بارش بارون، و چاهی که پارچه‌ی بزرگ مشکی روی دیواره‌ش بود و با وزش باد تکون میخورد،فضا رو ترسناک و انتزاعی کرده بود. با امیر، بنر رو از لای خرده ریزها درآوردیم و برگشتیم سمت چادر. امیر، حسابی خیس شده بود. فرستادیمش داخل چادر تا یخ نکنه. با دکتر رول طناب رو گرفتیم دست‌مون و مشغول شدیم. هر گوشه بنر رو سوراخ می‌کردیم و طناب رو ازش رد می‌کردیم و دور سنگ می‌پیچیدیم. بنر کوچیک بود و پوسیده. با زحمت تا جایی که میشد کشیدیمش تا بیشترِ چادر رو بگیره. بارون خیلی شدیدتر شده بود و دیگه از همه طرف میزد. بالاخره بنر رو روی چادر محکم کردیم. دیگه درِ چادر هم از بارون مصون نبود. دکتر،کیسه مشکی که برای زباله‌هامون کنار چادر گذاشته بودیم رو برداشت و با طناب بست به درِ چادر تا آب داخل نزنه. بعد این عملیات غیر ممکن رفتیم توی چادر.

سردمون شده بود. بهم نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم. من گفتم کیسه‌خوابا رو باز کنیم و بریم داخلشون تا گرم بمونیم.تصویر. 

نکته آموزشی و مهم اینکه اگه داخل کیسه خواب خیس بشه نه تنها گرم نمیشیم بلکه بدجوری سردمون میشه.ما چاره‌ای نداشتیم.هیچ جای خشکی وجود نداشت.کناره‌های چادر و لباسامون کاملا خیس بودن.فقط تونستیم بخشی از لباسای رویی رو دربیاریم و بذاریم یه گوشه و با لباس‌های نم‌دار بریم توی کیسه.خوابیدیم...هیچ گزینه دیگه‌ای وجود نداشت. خوابیدیم به امید قطع شدن بارون.اما نمیشد. نه خوابمون می‌برد نه بارون قطع میشد. صدای کوبش قطره‌ها روی سقف چادر یه طرف،صدای رعب‌آور رعد و برق بالای سرمون یه طرف، توهم صدای خرس و گراز و گرگ یه طرف.تا چشما گرم میشد از خواب می‌پریدیم.من از شدت سرد شدن صورتم که تنها قسمت بیرون از کیسه بود،دنبال گرمای نفس امیر که کنارم بود می‌گشتم.سردی و خیسی پاها هم اجازه نمیداد که بدن‌مون کاملا گرم بشه.وسط همین اضطراب‌ها دکتر و امیر تا خوابشون می‌برد صدای خروپف‌شون بلند میشد.منم باز توهم می‌زدم که یا خرس اومده یا گراز! چندین بار صدای گروم گروم ِ قلبم رو شنیدم. تا حالا نشده بود از عمق وجودم بخوام کاش بارون قطع بشه!

اپیزود سوم/جنگ برای بقاء:

توی چادر 2نفره،خوابیدن سه تا مرد، کار نسبتا سختیه. ولی ما به قدری خسته بودیم که خوابمون برده بود.خوشبختانه دمای بدن رو از دست ندادیم، هرچند قسمت پای کیسه‌خوابامون خیس شده بود و به شدت آزاردهنده بود. حدودای 11 شب با سروصدای دکتر از خواب بیدار شدیم. باورش سخت بود که فقط 3 ساعت گذشته بود! دکتر گفت بارون قطع شده. زیپ چادر رو باز کرد و داد زد «وای! موهای سرم!گفت بیا آسمون رو ببین چه خوشگل شده». من که هنوز توی توهم خرس و گرگ بودم گفتم «چه خبره بابا موهای سرم ریخت».آسمون، بالاخره اون روی خودش رو نشون‌مون داده بود. هوا صافِ صاف شده بود و ستاره‌ها مثل نمک ریخته بودن توی ظرفِ سیاهِ آسمون. فرصت خوبی بود برای عکاسی ولی خیسی چادر و لباس‌ها اجازه کاری جز برای حفاظت از خودمون نمیداد. دکتر و امیر از چادر رفتن بیرون برای آتیش درست کردن. منم از سرناچاری توی چادر گاز روشن کردم تا دیواره چادر و کیسه‌خواب‌ها و لباسا خشک بشن.

چوب‌ها خیسِ خیس بودن و دکتر آتیش رو با ریختن قطره‌ای بنزین نگه داشته بود.تصویر.  خوبی دکترمیم اینه که توی هر شرایطی،خاطره‌گویی می‌کنه. اینجا هم چندتا خاطره بنزینی تعریف کرد و حواسمون رو از بلایی که سرمون اومده پرت کرد. آتیش اصلا دوامی نداشت. به دکتر و امیر گفتم بیان داخل چادر که حسابی گرم شده. کیسه خوابا و سقف چادر و دیواره‌هاش تقریبا خشک شدن. روی همون گاز، آبجوش گذاشتم. چایی و بیسکوییت خوردیم و گرم شدیم. تنها خوراک‌مون تا انتهای حضور در دشت لار! 

بعدِ چند ساعتِ طوفانی، آرامش نسبی پیدا کرده بودیم. مشغول صحبت شدیم. از رول طناب نجات‌بخش گفتیم. از بنری که ناجی ما و چادر شد. بازم به اصغری و سایت‌های هواشناسی و تحلیل‌های آبکی‌شون فحش دادیم. بازم گفتیم دیگه تموم شد و ابرها خالی شدن. سرِ ماجرای دستشویی اورژانسی دکتر،که به سخت‌ترین و کمدی‌ترین شکل ممکن انجام شد به قدری خندیدیم که دل‌درد شدیم. اما...تا حالا آرامشِ پس و پیش از طوفان داشتید؟ ما داشتیم. بارونی که تا اونموقع باریده بود شوخیی بیش نبود! بارونی که بعد یک ساعت آرامش، شروع به باریدن گرفت هم بارون نبود؛ پاره شدن آسمون بود! از اینجا به بعد، بارون و رعد و برق،صدای تگرگ و باد...تمومی نداشت. به قدری شدید بود که صدا به صدا نمی‌رسید. ما فقط سعی کردیم خودمون رو به خواب بزنیم...اینجا بود که هرکدوم توی دل‌مون یاد خونه و سقف بالای سرمون افتادیم. اینجا بود که اضطراب و دلهره،سکوت رو بین‌مون حاکم کرد. توهم‌ها بیشتر شد. من از خواب پریدم و حس کردم سقف چادر از شدت سنگینی تا روی صورتم اومده. دکتر، کابوس دیده بود دوتا دست، دیواره‌ی چادر رو فشار داده، همراه با صدای دهن خرس موقع جویدن غذا! 

صدای بارون و صاعقه،اجازه خواب پیوسته نمیداد. من هربار که بیدار می‌شدم دیواره چادر رو چک میکردم. خیس بود! کاملا خیس! آب از همه جا نفوذ کرده بود. هوا تا خود صبح روی خوش نشون نداد و بارید. حدود ساعت 8 صبح بود که با دکتر، بعد دیدن وضعیت هوا، تصمیم انقلابی گرفتیم. کاپشن پوشیدیم و جاده گِلی که پنجاه‌متری محل کمپ‌مون بود رو پیاده، زیر بارون و تگرگ گز کردیم تا برسیم به محیط‌بانی.تصویر.  توی مسیر،سنگ ریزش کرده بود و برکه برکه آب جمع شده بود. می‌خواستیم ماشین رو از محیط‌بانی رد کنیم و تا کنار جاده‌ی نزدیک کمپ بیاریم. وسایل رو سریع بریزیم داخلش و از دشت خارج بشیم. من رفتم ماشین رو استارت زدم. تنها ماشین(غیر از ماشینای محیط‌بانی) که توی اون محل پارک بود! دکتر رفت با محیط‌بانا صحبت کنه تا اجازه بدن رد بشیم. علاوه بر زنجیری که قفل بود،وانت محیط‌بانی رو هم اُریب پارک کرده بودن تا کسی نتونه با ماشین رد بشه. با ماشین تا پشت زنجیر رفتم. دکتر از کنار پنجره اتاق محیط‌بانا با چهره عبوث برگشت. بهش گفتم چی شد؟ گفت «زنگ میزنم پلیس یا امداد و نجات. این یارو پیرمرده دیوونس میگه مزاحم نشو بچه‌ها خوابن! هرچی بهش میگم گیر گردیم گوش نمیده میگه مزاحم نشو». پیاده شدم و گفتم زنگ نزن بذار منم باهاش صحبت کنم. وایسادم پشت در و در زدم. پیرمرد مشغول روشن گردن اجاق گاز بود. برگشت و از پشت شیشه‌ی در نگاهم کرد. سیبیل پر پشت،کلاه لبه دارِ و لباس محیط‌بانی،صورت کاملا جمع شده از اعتیاد بالا. همین کافی بود بفهمم با بد کسی طرفیم. گفت: «چی میخوای؟ گفتم مزاحم نشین» گفتم «آقای عزیز! رفیق‌مون حالش خوب نیست نمیتونه پیاده بیاد. حتما باید زنگ بزنیم امداد و نجات؟ اونوقت برای خودتم داستان میشه‌ها! باز کن یه دقه میریم وسایل رو جمع میکنیم و برمی‌گردیم». گفت«مگه نزدیم ورود گردشگر ممنوع تا بیست خرداد؟چرا رفتید؟ الاغید دیگه! همین شماها میرین طبیعت و سرمایه ملی رو به گه می‌کشید! آره برو زنگ بزن امداد و نجات». گفتم«چطور دیروز اون همه ماشین رو گذاشتی رد بشن؟ الان فقط برای ما که پیاده رفتیم ممنوع شد؟» گفت: «دوست داشتم. اصلا اونا به ما خیر رسوندن گذاشتم رد بشن» گفتم: «همینو بگو! خیر چی رسوندن بگو ما هم برسونیم...کارت و مدارک هم هرچی میخوای میدم بهت. ولی فکر کن داداش و خانواده خودت گیر افتادن» پیرمرد، دستش رو توی هوا تکون داد و گفت: «دارم یاسین به گوش خر میخونم» توی دلم گفتم پای من به شهر می‌رسه دیگه...دارم برات! همین حین متوجه شدم پیرمرد، بعدِ جواب دادن به من، زیر لب با محیط‌بانی که توی اتاقه حرف میزنه و بهش میگه اینا اگه برن داخل برنمی‌گردن...یهو دکتر از سمت اون یکی در گفت ولش کن اونو بیا! اومد بازکنه! همون مرد جوون بود که از توی اتاق با پیرمرد حرف میزد. گفت کارت بده. از توی جیب شلوارم کیف کارت‌ها رو آوردم بیرون و گواهینامه‌م رو دادم بهش. کلید قفل رو داد به دکتر و خودش سوار وانت شد و بردش عقب. موقع راه افتادن به دکتر گفت با این پیرمرد کل کل نکنین،برید زود برگردید، منو پیشش خراب نکنین. بدون معطلی راه افتادیم سمت کمپ. بارون همچنان بی‌رحمانه می‌بارید! تصویر.

هوا به شدت سرد شده بود و بارونم خیال بند اومدن نداشت. نگران امیر بودیم. وقتی راه افتادیم خواب بود. توی خواب بهش گفته بودیم میریم ماشین بیاریم. وقتی رسیدیم دیدیم سیگار به دست اطراف چادر راه میره. تا ما رو دید گفت«کجا بودین؟ عجب هوای دلیه! بمونیم؟»تصویر. دکتر، همونطوری که اقتضای شرایط بود فحش مناسب رو بکار برد. امیر متوجه شد باید خیلی سریع جمع کنیم و بریم. همین موقع بود که از آسمون، دونه‌های سفید میومد پایین. برف، باریدن گرفت! دیگه مهلت جمع کردن منظم نبود. هرچی وسیله که میشد رو ریختیم توی کیسه. کیسه‌خوابا رو بدون جمع کردن چپوندیم توی کوله‌ها. چادر و زیرانداز رو ضربتی جمع کردیم و همه رو انداختیم توی صندوق عقب ماشین. دستامون یخ زده بود و کار کردن باهاشون سخت شده بود. اینجا بود که متوجه شدم محوطه‌ی کمپ،از دیروز سبزتر شده! موبایل رو فقط به نیت همین بیرون آوردم تا عکس بگیرم از تغییر رنگ زمین، توی 16 ساعت!

-

وقتی به محیط‌بانی رسیدیم جوون محیط بان اومد پیش‌مون. کارت‌ من رو داد و گفت 2 تا کارت دادی. دیدم هم گواهینامه‌م بوده هم عابربانکم! گفت چسبیده بود به هم. بهش گفتم ببین چقدر هول بودم! بعد این رئیس‌تون اونطوری برخورد میکنه. گفت صندوق رو بزنید بالا الکی چک کنم. گفت اون پیرمرد معاون اداره‌ست و الانم داره از پشت پنجره نگاه می‌کنه. صندوق رو باز کردم. شلوغی و خیسی وسایل رو که دید خودش فهمید چه خبر بوده. یه دست الکی زد و نگاه سرسری کرد و گفت برید بسلامت.

اپیزود پایانی/خاطره‌ی ماندگار:

اصلی‌ترین نیت و انگیزه‌ی ما از رفتن به دشت لار، عکس و فیلم بود. چیزی که بخاطر اوضاع هوا، با شکست نسبی روبرو شد. از دیدن دماوند هم محروم موندیم. حتی فرصت درست کردن غذا هم پیدا نکردیم. دیگی،املت،نودل،تن ماهی،هیچ کدوم رو نتونستیم بسازیم و مصرف کنیم. صبحونه‌ی من و دکتر، دو تیکه بیسکوییت دایجستیو بود که حین جمع کردن چادر خوردیم. امیر هم که سیگار. توی راه برگشت نزدیک امامزاده هاشم،رفتیم رستورانی بین راهی. از اقبالِ خوش،بساط کرسی‌ش به راه بود.برامون املت و چایی آورد.ساعتی رو زیر همون کرسی گذروندیم.تصویر.خاطره‌هامون رو تعریف کردیم و خندیدیم.خندیدیم.خندیدیم.بارون بند نیومده بود.حتم داشتیم تحت تعقیب‌ ابرها شده‌ایم.بدَنامون زیر کرسی گرم شد و تازه فهمیدیم چه برنامه شگفت‌انگیزی داشتیم.چه تجربه‌های نابی گیرمون اومد که مخصوص این برنامه و این سفر بود. رستوران‌دار،موقع حساب کردن،وقتی فهمید شب رو دشت لار بودیم فقط می‌خندید.ما هم می‌خندیدیم...  

۴۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۱۲
حاج مهدی

کودک پر جنب و جوشی که به سن جوانی رسیده امروز آرام‌تر و ساکت‌تر از هر زمان است. سهمش از حضور در اجتماع، نشستن روی نیمکتی در خیابان انقلاب است و دقایقی گوش دادن به موسیقی دلخواه.

+ببینید و بشنوید

-------------------

جا مانده:

تاریخ نشون داده که آدمیزاد همواره با دستای خودش کاری کرده که تعدادی از آدمای دیگه زندگی نداشته باشن. واضحه که توی بدترین دوره تاریخ نیستیم اما پیچیده‌ترین دوره،چرا. نگیم که قدرت نداریم برای تغییر. نگیم که دستمون به جایی نمیرسه برای خوب شدن. از پدر و مادر و خواهر و برادر و اونی که زیر یه سقف باهاش زندگی میکنیم گرفته تا نفر بغل دستی توی مترو و اتوبوس و تاکسی و عابری که میخواد از خط عابر رد بشه و اونی که توی صف وایساده، با یه لبخند ما حالشون خوب میشه. با یه مکث. با یه گذشت. دیروز سینما بودیم و میخواستیم عصبانی نیستم رو ببینیم. دعوا شد سر جایی که بدون بلیط اشغال شده بود! دعوا و هرج و مرج شد سر مدیریتی که سینما نداشت. و مردمی که همه عصبانی بودن و داد میزدن. بعدِ سینما رفتیم پارک دانشجو. ترنس‌ها جابجا میشدن و یه عده دنبالشون میرفتن با چشم‌های کثیف وغ زده. چند نفر به جون هم افتادن و یه دعوای گروهی راه افتاد. یه عده هم انگار منتظر همچین لحظه‌ای بودن دویدن تا به کتک کاری برسن،یا دست کم یه فیلم مبایلی خوب بگیرن. چیکار داریم میکنیم باهم؟ چرا نمیخوایم خوب باشیم؟ توی این بلبشو،حداقل خودمون هوای خودمونُ داشته باشیم!

۳۳ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۳۱
حاج مهدی

 

هر روز صبح، تا می‌رسم پنجره‌ی اتاق را باز می‌کنم بلکه هوای نم‌دارِ دفتر عوض بشود. هر روز صبح، گنجشکان بر سر درختان آواز سر می‌دهند و توت‌های رسیده را توک می‌زنند. هر روز صبح، مسیر حرکت گربه‌ها از کنار نرده‌ها تکرار می‌شود. هر روز صبح، راننده‌ی کارمندهای طبقه‌ی بالا، سیگارش را در پارکینگ ساختمان روشن می‌کند و ناچارم می‌کند پنجره را ببندم. هر روز صبح، صدای فرز از ساختمان‌های درحال ساخت بلند می‌شود و ناچار می‌شوم هندزفیری بگذارم. هر روز صبح، فرم حضور غیاب‌ را رو به پنجره و با دقت پر می‌کنم، ساعت ورود،ساعت خروج، و نگاه می‌کنم به روزهای مانده تا آخرین روز ماه. و آخرین روز سال. و شبی که صبح خواهد شد.

هر روز صبح، توپ‌های گیر افتاده‌ی پسرکِ همسایه بیشتر می‌شوند...

۲۲ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۰۶
حاج مهدی

.

به مرحله‌ای از خواب دیدن رسیدم که زندگیم کاملا دو بخش شده. بخشی که توی بیداری می‌گذره و بخشی که توی خواب، زندگی می‌کنم! به قدری شفاف و جدی و قوی که وقتی صبح بیدار میشم چند دقیقه طول می‌کشه بفهمم کجام! غالب این زندگیِ در خواب هم با دلهره و اضطراب سپری میشه. انگار یه جور تلافی برای بی‌خیالی و خوسردی بیداریمه که خودمو پرت کردم داخلش تا نفهمم دارم زندگی نمی‌کنم. بطور مثال،رئیس برای دیر اومدن سر کار خیلی حساسه اما از سر وقت اومدن من نا امید شده و تقریبا دیگه گیر نمیده؛ در حالی که منم هر روز بی‌خیال‌تر از دیروز، دیر میرم و حتی اگه حسش نباشه نمیرم! ولی توی خواب همه چی با دعوا و فریاد و تهدید و ترسِ من از اضافه خدمت می‌گذره. یا خانمی که صورتش اصلا پیدا نبود ولی من با احساس خواب‌گونه حس می‌کردم خیلی زیباس؛ بهم پیشنهاد ازدواج داد(!!) و ناگهان خیلی سورئال و هندی‌طور اما با وفاداری به قانون و رئالیسم، توی دفتر ازدواج ظاهر شدیم و به هم لبخند سرخ‌گون تحویل دادیم بعد ثبت ازدواج! غافل از اینکه اون بچه کیه اونجا وایساده کنارِ خانمِ بی‌صورت؛ الان بچه هم دارم من؟ :|

بیدار شدنم از خوف نیست، از شدت ضربان قلبه! بعضی وقتا فکر می‌کنم آخر سکته‌ی خوابی می‌کنم!

..

از نمایشگاه کتاب بنویسم؟ رفتم چندتا از وبلاگی‌ها رو دیدم، همبرگر هایدا با گوشت سگ و نوشابه ساخت رژیم اشغالگر خوردم، توی غرفه کودک با همان وبلاگی‌ها منچ بازی کردم و از همه مهم‌تر؛ جلوی ایستگاه مترو بودم که یه آقایی بعد سلام و حال و احوال، ازم خواست بهش شماره بدم...شماره خودم رو نمیخواست؛ نمیدونم چی در من و نمایشگاه دیده بود که درجا قصدِ ازدواج کرده بود،فرستادمش لای جمعیت گفتم باید از اینجا پیدا کنی همسر آینده رو. می‌رفت و برمی‌گشت و می‌گفت آقا مِتی! پیدا نکردم! از کجا پیدا کنم؟ منم میگفتم خوب نگشتی :| بعد از این متنبه شدم! اگه نمایشگاه کتاب برید و کتاب نخرید اینجوری میشه، از من گفتن!

... 

از وبلاگی‌های ساکن تهران؛ ترجیحا آقا دعوت میشه اگه اهل فوتسال هستن و میتونن جمعه صبح‌ها رو یک‌ونیم ساعت به فوتبال نیمه‌حرفه‌ای اختصاص بدن، همین جا به حقیر پیام بدن. مدیونید فکر کنید یار کم آوردم؛ دوس دارم گل روی شما رو زیارت کنم.   

۴۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۰۱
حاج مهدی

جایی که مشغول خدمتم پیوند مستقیم با دین و مذهب دارد، خودم را نمی‌گویم که قصه‌ام فرق می‌کند اما سرباز جدیدی که با فوق لیسانس امریه شده و دانشگاه تهرانی است دیروز جمله‌ای گفت که اگرچه دلم را سوزاند اما نتیجه خوبی داشت. توی اوج کار بودیم. در فرصت کوتاه ناهار در خیابان راه می‌رفتیم که گفت از وقتی اینجا مشغول سربازی شده‌ عقاید مذهبی‌اش نصف شده. قبلش به مناسبت ایام، دیالوگی داشتیم پیرامون ظهور منجی. جلوی یکی از اداره‌های مرکز شهر بساط شیرینی و شربت به راه بود و ایستادیم. صحبتش رسید به جایی که گفت «مگه ممکنه کسی هزار سال زنده بمونه و بعد بیاد همه دنیا رو نجات بده؟». از همین جا صحبت‌مان به جایی رسید که گمان کردم مسئله‌ی چندین ساله‌ام به مرز پختگی رسید. اینکه در بحث‌های علمی، کمترین سهم به استدلال نظری و منطق علمی می‌رسد. مخصوصا اگر موضوع بحث، باورهای سنتی آدم‌ها باشد. اگر از کسی بخواهیم با شنیدن چند دلیل تاریخی یا عقلی، دست از باورهای دیرینه‌اش بردارد و در همان گفتگو، با عقایدش که عمری آن‌ها را زندگی کرده خداحافظی کند؛ توقع بی‌جایی کرده‌ایم. انصافا هم منطقی نیست به محض روبرویی با چند استدلال خشک عقلی، دست از باورهای خود برداریم. چرا که هیچ نظریه و عقیده‌ای نیست مگر آن که استدلال‌های ذهنی، از پسش بر آمده‌اند؛ هر درونی که خیال‌اندیش شد،گر دلیل آری خیالش بیش شد! 

از طرفی، وقتی می‌شود عقل را مخالف عقیده‌ای قلمداد کرد که هم چند دلیل عقلی مخالف پیدا کنیم، و هم دلیل موافق عقلی وجود نداشته باشد، چرا که میان وجود دلیل عقلی مخالف با نبود دلیل عقلی موافق فرق است.

مسئله‌ی دیگر ضعف دلیل است که مساوی با ضعف ادعا نیست،همانطور که قوّت دلیل به معنای درستی دعا نیست. چه بسیار عقاید درست و عقل‌پسندی که مدافعانی با دلیل‌های سست دارند. که نمونه‌های تاریخی‌اش بسیار است.

خلاصه... گمان می‌کنم در مباحث عقیده‌شناسی، دلیل‌های عقلی کمترین کاربرد را دارند. برای همین است که معمولا کسی از این راه، نه مسلمان می‌شود نه مسیحی نه  شیعی نه سنی نه بودایی، و نه از اینها برمی‌گردد.

بنابر تجربه‌ی زیستی خودم(از جمله سربازی مزبور) و اندکی خوانده‌ها، می‌توانم بگویم زمینه‌های روان‌شناختی،اوضاع اجتماعی،محیط و تربیت آدم‌ها، بسی بیشتر از مباحث عقلی، قوّت و اثر دارند. از قدیم هم می‌گفتند پای استدلالیان چوبین بود. شاید توجه دادن دیگران به پیامدهای اجتماعی و تاریخی باورهایشان،در هوشیار کردن آنها بسی موثرتر از استدلال‌گری فیلسوفانه باشد.

-------------------

«عیدتون مبارک»     

+گوش بدهیم

۳۰ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۴۱
حاج مهدی

خب،قهرمانی تکرار شد و منم مثل سال گذشته خاطره فوتبالی تعریف کنم. به همه کسایی که نسبت به فوتبال خنثی هستن یا گارد دارن،توصیه می‌کنم فقط «بهش دل بدید!» تا چندسال پیش دوستای سینماگر و فیلمساز از مقایسه فوتبال با فیلم بیزار بودن اما توی دوره جدید اونا هم فهمیدن چیه این فوتبال. اگه باهاش همراه بشید قول میدم شما رو با خود خواهد برد به جاهایی که هیچ گاه تصورش رو نمیکنید.

.

قبلا گفته بودم ورزشی شدنم رو مدیون پدرم هستم. اون بود که با هزینه و دستور و تشویق،طوری بزرگم کرد که همیشه حس کنم زندگی بدون ورزش، حتما چیزهایی کم داره. ده دوازده سال پیش بود که با پیگیری،برنامه فوتسال صبح‌های جمعه رو برامون هماهنگ کرد. امروز که یاد اون دوران می‌کنیم شگفت‌زده میشیم از حضور ده پونزده نفره‌ی جوونای فامیل. 6 صبح جمعه بیدار باشی هیچ،توی سالن باشی؛ اصلا شوخی نیست!

و چه فوتبالی بود اون فوتبال! داشتیم از پسرهای فامیل که توی عمرشون با خودکار توپ ننوشته بودن؛ اومدن و بعد از چندماه تبدیل شدن به بازیکنای آماده و درجه یک، تا جایی که برای جام رمضان هم تیم دادیم. سانس حدود 8 تموم میشد و همه میومدن حیاط خونه ما صبحانه. و خب...خاطره تلخ هم داشتیم، از پاره شدن رباط دوتا از بچه‌ها گرفته تا دعواهای نا تمام روح‌الله با من. روح‌الله شش هفت سالی از من بزرگتر بود. خوب بازی میکرد اما اگه تیمش عقب می‌افتاد عصبی میشد. و عصبی شدنش تنشی که با من داشت رو بیشتر می‌کرد. از تمرینام با پرسپولیس توی خراب‌ترین زمین چمن تهران، خیلی نگذشته بود و فوتبال بازی کردنم توی اوج بود. خصوصا توی زمین صاف سالن با توپ تنبلی که مثل چسب به پا می‌چسبید. اما تنش‌های روح‌الله با من هر جلسه بیشتر می‌شد تا جایی که درگیری‌های فیزیکیش اپیدمی شده بود. من تازه طلبه شده بودم و خیلی خیلی اصرار داشتم از خودم رفتار بدی نشون ندم اما بالاخره شد آنچه نباید می‌شد. آخرای بازی بود و با 4،5 تا اختلاف عقب بودن. برادر کوچکتر روح‌الله که هم‌سن من بود در حال دریبل زدن بود. من خواستم توپ رو بزنم و پاش رو زدم. عمدی نبود ولی ضربه شدید بود. افتاد روی زمین و ناله کرد. روح‌الله از دروازه‌شون با سرعت دویید و اومد گردن من رو گرفت چسبوند به دیوار سالن. انگشتاش رو محکم فشار داد به گلوم...فحش داد،لعنت کرد،داد زد و گفت روانی...نفرت از چشماش می‌بارید و دستاش رو محکم‌تر فشار میداد. بالاخره بچه‌ها گرفتنش و ازم جداش کردن. فضای سنگینی شده بود. همه می‌دونستن خطا توی فوتبال عادیه و غالبا اتفاقی، ولی برخورد روح‌الله اصلا عادی نبود! اشتباهی که بزرگترها کردن ادامه دادن بازی بود. و چه شد؟ توی صحنه‌ای که روح‌الله پا به توپ بود برادر بزرگتر من با سرعت دوید و چنان تنه‌ای به روح‌الله زد که بعد از افتادنش بدون اغراق، هفت هشت متر روی زمین کشیده شد! انتقام سخت برادرانه‌ای که یادمه قند توی دلم آب کرد. دیگه همش دعوا بود و فحش و درگیری. اما روح‌الله از جاش بلند شد و باز به من فحش داد! منم ده تا آبدارتر جوابش رو دادم و تازه دعوا دو طرفه شد!

اون روز تموم شد. تا جلسه بعدی، همه‌ از رفتارامون پشیمون شدیم و روی هم رو بوسیدیم خصوصا برادر من. تا اینکه یه روز به برادرم گفتم «نفرت از چشمای روح‌الله می‌بارید». گفتم من بهش هیچ کاری ندارم، واقعا نمیدونم مشکلش با من چیه! و برادرم راز مگو رو گفت...دوست‌دختر روح‌الله که قرار بوده باهم مهاجرت کنن بخاطر وقایع 88 توی زندان بود! چندین ماه درگیری و نگرانی و استرس و بی‌خوابی روح‌الله بود،یک سالن فوتبال؛ و یک طلبه‌ در تیم مقابل! 

۳۵ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۹
حاج مهدی