روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از چارچوب

روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از چارچوب

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

آدم‌های متوسط،نه آنقدر قوی هستند که شخص به خصوصی شوند و یا در کانون هرچیزی باشند.نه آنقدر ضعیف که در معامله‌های اثرگذارِ جامعه حساب نشوند.آن‌ها نه آنقدر باهوشند که همگان را متحیر کنند نه آنقدر معمولی که در صف عوام قرار گیرند.آن‌ها توانِ تصور افق‌های بسیار بلند را ندارند اما قدم‌های کوچک نیز راضی‌شان نمی‌کند.به مسائل،نه دورند نه نزدیک.نمای لانگ‌شات را نمی‌پسندند و کلوزآپ‌ها را هضم نمی‌کنند،آن‌ها طرفدار پروباقرص میدیم‌شات‌ها هستند! آدم‌هایی ایستاده در لب مرز،که قدم‌هایشان به چپ یا راست،نابغه‌شان می‌کند یا معمولی. انسان متوسط،هیچ‌گاه مولف نخواهد شد!متوسط بودن یک بلاتکلیفی تمام عیار است.یک دردِ بزرگِ خوره‌وار!

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۱۳
حاج مهدی

همه‌ی ما یه جواد خیابانی درون‌‌ داریم. وقتی جواد می‌گه هر دوتا گلی که زدیم از روی کرنر بوده ولی

یکیش از روی نقطه پنالتی بوده، فی الواقع حرف اشتباهی نزده! اون می‌خواد بگه پنالتی به دست

اومده‌ای هم که منجر به یکی از گل‌ها شد پس از ارسال کرنر بود. اما با یه جمله‌‌ی اشتباه که هدفش

کوتاه بودنه،موجب خنده‌ی بیننده می‌شه.

تلاش نکنیم «کوتاه» بنویسیم و صحبت کنیم،بلکه تلاش کنیم «درست» بنویسم و صحبت کنیم.

این خیلی مهم‌تر از بی‌حوصلگی مخاطب‌های زمان ماست.

-----------------------------------------------------------------------

البته که کوتاهی و درستی، بدون شک بهترین است؛به شرط قوّت!


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۱۳
حاج مهدی


ابد و یک روز؛ فیلمی که جایزه‌های جشنواره ملی سینما را درو کرد و این روزها در صدر فروش قرار دارد.

من با بخش داوری‌اش کاری ندارم. همان سخنِ جیرانی که اعتراف به مصلحت‌اندیشی کرد کافی‌ست تا

پشیزی برای انتخاب داوران ارزش قائل نباشیم. اما این فیلم، برنده‌ی نگاه مردمی نیز شده است! یادم

نمی‌آید جای سینما با تئاتر عوض شده باشد. تشویق آخرش را می‌گویم. وقتی تیتراژ نمایان شد عده‌ی

زیادی از مردم کف و سوت زدند. چرا؟ مگر غیر از این بود که چند روزِ سیاه از زندگی سیاهِ یک خانواده‌ی

درمانده‌ی ضعیف را به تماشا نشستیم؟ امیدوارم نگوییم بازی درخشان نوید محمدزاده و پیمان معادی

وادارمان کرد تا برای فیلم کف بزنیم و رای بدهیم. متاسفانه باید بگویم همینطور است! مدت‌هاست

بت‌سازی از بازی بازیگران، ما را از اصل فیلم و سینما غافل کرده. سینما اگر می‌خواست تک بُعدی

باشد دیگر سینما نبود.درام، یک مکعب چند وجهی‌ است.فیلمِ خوب،فیلمی است که فیلمنامه‌،داستان،

مضمون،دوربین،میزانسن،نور و صدا،تدوین و البته بازی درخشان داشته باشد. و همه‌ی عواملِ فیلم باید

در خدمت پیش‌برد داستان قرار بگیرند نه صرفا بازی بازیگر! اگر محمدزاده و معادی را از ابد و یک روز حذف

کنیم یک روزش هم باقی نمی‌ماند،می‌ماند؟

همچنین، یادمان بیاید اگر هنگام عطسه‌ی مادر مریض خانواده که منجر به درد شدید عضلاتش

می‌شود،قهقهه می‌زنیم!و هنگامی که همه می‌فهمند پسراعظم،خودش صورتش را با چاقو خط انداخته

تا لاتی‌ش را پر کند، قهقهه می‌زنیم! و هنگامی که مرتضی، برادرش محسن را کتک می‌زند قهقهه

می‌زنیم! و هربار که نوید محمدزاده(محسن) با آن شکل و شمایل مثلا معتادش جلوی دوربین می‌آید

قهقهه می‌زنیم...یعنی یک جای کار می‌لنگد.

شما سینمایی را به عنوان بهترین برگزیدید که حتی نتوانست با نمایش‌ بدترین دردهای یک خانواده،

اشک‌تان را در بیاورد. و در انتها راضی‌تان کرد دختر خانواده‌تان را عروس خانواده‌ی افغان کنید و راضی

باشید که هرجا برود بهتر از خانه‌ی خودش است.

«اگر برود سگ است و اگر برگردد از سگ کم‌تر کم‌تر است!»

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۵۴
حاج مهدی

من جنبه‌های گوناگون زندگی‌م‌ رو به راحتی با اطرافیانم درمیون می‌ذارم. حتی ممکنه درونی‌ترین

مسائلم رو بروز بدم. برای این کار،دلیل‌هایی دارم. دم‌دستی‌ترینش شناختِ نگاه دیگرانه. که اتفاقا این

قلم،خیلی محکم توی زندگی من و ما اثر می‌ذاره. رُک بگم هیچ وقت نتونستم و نمی‌تونم بی‌خیالِ

نگاه دیگران بشم. اینکه سرت به کار خودت باشه، راه خودت رو برو و به حرفای هیچ کس محل نده،

نسخه‌ی قشنگیه ولی کامل نیست. حداقل،برای من اینجوری نیست که با این رویه، احساس کنم

رشد کردم.

-

دیروز، اولین غارنوردی جدی زندگیم رو تجربه کردم. اینجا به غیر از یه عکس،قصد گزارشش رو ندارم،

فقط می‌تونم به کلمه‌های شگفت‌انگیز و خارق‌العاده بسنده کنم. اما مثل باقی تجربه‌های جدیدم

دوست داشتم چیزی که دیدم رو به دیگرانم معرفی کنم.

اولین نفر:

توی سفر‌ِ کوش‌اداسی بود. عکسی فرستاد از استخر هتل محل اقامتش که روی پشت بومی مشرف

به دریا بود،عکس دومش هم ماشین کرایه‌ایش بود. یه بی‌ام‌‌دبلیو با رنگ عجیبی که تا حالا ندیده بودم.

منم با استیکرهای خجالت و نیشخند، عکس خودم رو که جلوی دهنه‌ی غارایستاده بودم فرستادم.

مسافرِ کوش‌اداسی حیرت زده شد. وقتی گفتم  100کیلومتر با تهران فاصله داره استیکری فرستاد که

متوجه شدم بخشی از سفر لاکچریش رو منهدم کردم.(بماند که خودم یک ربع به عکس هتل و

بی‌ام‌دبلیوی خاص خیره شده بودم و هی زوم می‌کردم تا جزئیات بیشتری ببینم.)

دومین نفر:

"من چهل سال اون‌طرف بودم". آقایی که بعید نیست این دیالوگش را به نکیر و منکر هم بگوید!

ان‌شاءالله، صد و بیست سال زنده باشد. او پس از دیدنِ دهانه‌ی بزرگ غار که شبیه چشم است،گفت

باورش نمی‌آید همچین جایی در ایران باشد. او پس از حیرت فراوان در دیالوگی ناب فرمود:

«مث که جلوشو بستن آره؟ نمی‌ذاشتن کسی بره تو؟ چقدر همه چی مسخره‌ست اینجا!»

سومین نفر:

- اگه اتفاقی اون تو براتون می‌افتاد چی‌کار می‌کردین؟

- هیچی! خوشحال بودیم ازینکه توی تخت خواب نمردیم،شاید شعار به نظر بیاد ولی من خدا رو

اون تو پیدا کردم.

- به همین سادگی؟

- بله!

- بس که شُش سفیدین شما جَوونا!

----------------------------------------

دهانه غار رودافشان

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۱۳
حاج مهدی

یه لحظه استوپ! می‌خوام خدای عزیزم که ابرهای گل گلی و سفید پنبه ای و باران‌زا و برف‌زا رو

می‌فرسته تو آسمونِ آبی شهرما شکر کنم. خدایا! شکرت! خدایا ممنون! خدایا خیلی باحالی!

ابرهای خوشگل! مرسی که هستین! خدایا شکرت! خدایا شکرت! خدایا شکرت.

من ده ساله تو کلام وحی شیرجه می‌زنم‌و درمیام. یکی از حیکمانه‌ترین تعبیرهای خدا که باهاش

روبرو بودم آیه‌ای از قرآنه که همه‌مون بارها شنیدیم:

برگی از درخت نمی‌افتد مگر با آگاهی و (اراده) خداوند.(انعام/59)

بذارید خیلی زود خاطره‌ی عبرت‌آموزم رو براتون تعریف کنم که با توجه به پست قبلی، نگید این آقا

ازون بی‌ادباس که حتی به کار خدا هم ایراد می‌گیرن.

ما رفتیم کوه مثل همیشه. کلکچال به خودش ندیده همچین جمعه‌ی قشنگ و خلوتی. و ما دیدیم.

کیف کردیم. حض بردیم. اون بالا بالاهاش نزدیک قله زدیم زیر آواز درحالی که آب بینی‌مون تو هوا

یخ می‌زد. در حالی که باد از جا بلندمون می‌کرد. تا اینکه زیر قله، صحنه‌ی فوق العاده‌ای دیدیم.

ابرهای گرد پنبه‌ای محاصره‌مون کردن و دیگه هیچی نمی‌دیدیم جز ابر و مه. عکس گرفتیم چون

این تصویرا برای همه‌ی کوه‌نوردای این مسیر، نوبره!

وقتی میومدیم پایین، من به دوتا چیز فکر می‌کردم. همین تو نبودی دیروز با یه ضرب المثل معروف از

خجالت این خوشگلا دراومدی. حالا ببین چه تحویلت گرفتن!

بعد 4.5 ساعت رسیدیم پایین دم ماشین خوشحال و شاد و خندان و البته زانوهای لرزان. دومین چیزی

که بهش فکر می‌کردم این بود که چقدر می‌خندیم اگه سوییچ ماشین نباشه! (همینجوری الکی) و

سوییچ ماشین نبود! خیلی جدی و واقعی.

بله دوستان! سرتون رو درد نیارم. یادتون باشه یک: به نعمت‌های خدا بد و بیراه نگید،بهتون بدل

می‌زنن! یادتون باشه دو: اگه رفتین کوه، سوییچ ماشین رو تو جیب کاپشن نذارید. اگه تو جیب کاپشن

گذاشتید توی برف‌ و یخ، غلت نزنید! می‌افته گم می‌شه مجبور میشین تا خونه پیاده برین.

اینم بخشی از این جمعه‌ی زیبای عبرت‌آموز:

سال نویتان مبارک!


۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۵۷
حاج مهدی
صبح که بیدار شدم به گونه‌ی غیر معمولی سردم بود. پرده اتاق رو زدم کنار، بیرون رو نگاه کردم، و بیرون
رو نگاه کردم و باز بیرون رو نگاه کردم! چشمام رو مالیدم و باز بیرون رو نگاه کردم. دونه‌های درشت و
سفیدی از بالا می‌اومدن پایین که برف بودن! هنوزم دارن میان پایین.
یه ضرب‌المثل ناب ایرانی هست، شکارچی‌ها ازش استفاده می‌کنن، بسیار کاربردیه و دلنشین،
می‌فرماد: باز موقع شکار شد و تو ر...دنت گرفت؟ اومدم به آسمون تهرون اینو بگم ترسیدم خدا
خوشش نیاد.
خلاصه که آسمون! حال و هوای ما برات مهم نیست، حال و هوای شکوفه‌ها رو داشته باش!
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۴۳
حاج مهدی


لابد دیشب خواب دیده فرشته‌ها بالون‌ش رو از لای ابرها گرفتن و شروع کردن به نوشتن آرزوهاش...
.
مدرک دانشگاهمو بگیرم، یه پسر پولدار بیاد خواستگاریم، قد بلند و خوش‌تیپ، خونه و ماشین مدل
 بالا داشته باشه، برام بمیره، سه تا بچه‌ بیارم، دوتا دختر یه پسر، براشون بافتنی ببافم، فقط وقتایی
 که خودم بخوام آشپزی کنم، غذامونُ مَل‌مَل برامون بپزه، سالی یه دست مبل و پرده عوض کنیم، عید
 و تابستون بریم خارج، یه مزون بزنم تو پالادیوم، یه فشن شاپ درجه یک، چشم دوستای دانشگاهمُ
فامیلای شوهرم دربیاد از حدقه...
دیگه دیگه؟ وای ینی میشه؟ چلق(صدای فندک) بالون آرزوها ...
 آرزوهامو برسون به اون بالا! هورااااا... ستاره ببین بالونم چقدر رفت بالا!
.
 
دلم سوخت براش که آرزوهاش افتاد تو خونه‌ی ما! اگه آدرسشو داشتم براش رمان گتسبی بزرگُ هدیه
می‌بردم.
۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۰۹
حاج مهدی
من از همان بچگی که پدرم با یک لیوان آب پرتقال تازه بیدارم می‌کردم باور کرده بودم یک پسر
آب پرتقالی هستم. اما دوست نداشتم لقب پاستوریزه بهم بچسبد برای همین، کارهایی می‌کردم
که به عقل گودزیلاهای نسل جدیدی که هم‌اکنون شهر را به حالت جنگ درآورده‌اند نمی‌رسد. البته
هیچ وقت، دستم به نارنجک‌های دست‌ساز نرسید اما هنرم این بود که با کمترین امکانات،بیشترین
فاجعه را به بار بیاورم!

خروج از خانه ممنوع:
شب چهارشنبه سوری تنها شبی بود که پدر یا میم عزیز اجازه خروج از خانه نمی‌دادند. فکر کن
سه چهارنفر از دوستانت سر کوچه مشغول ترقه بازی باشند و تو گوشه‌ی خانه باشی. تصمیم
گرفتم ضیافتی فردی برای خودم بپا کنم. چراغ خاموش رفتم توی حیاط. کف باغچه کوچک یک در
یک و نیم متر را روزنامه و مقوا پهن کردم. مقداری الکل که از کشوی داروها کش رفته بودم ریختم
روی روزنامه‌ها. بخش مهیج کار، چیدن اسباب‌بازی‌ها بود. آن موقع، پدر از سفرهای فرنگش ماکت
ماشین‌آلات مهندسی برایم می‌آورد. بسیار چشم‌گیر بودند و گران. دوسه‌تایشان را گذاشتم
وسط ضیافت... یک عدد کبریت و بنگ! در یک چشم بهم زدن باغچه‌ی کوچک حیاط تبدیل شد به
جهنم. حجم روزنامه‌ها و مقواها بسیار زیاد بود و آتش کم نمی‌شد که زیادتر می‌شد. سرآخر،
بوق آتش‌نشانی به صدا درآمد و من با شلنگ آب‌پاش، آتش را خاموش کردم. بعد لای کاغذهای
سیاه، دنبال لاشه‌ی ماکت‌ها گشتم. فقط تکه آهنی ازشان باقی مانده بود. شیشه‌ها،لاستیک‌ها،
و حتی قسمت‌های فلزی نازک ذوب شده بودند.
از فردای آن روز، از داشتن ماکت‌ ماشین‌آلات محروم شدم.


جنگ میان محله‌ای:
چهارشنبه‌سوری‌هایی که بزرگتر شده بودیم جذاب نبودند. کسی نمی‌توانست بهمان بگوید از خانه
بیرون نرو، اما بیرون هم می‌رفتیم ترقه برایمان جذابیت کافی نداشت. به غیر از یک بار که میان
محله‌ی ما و محله‌ی بغلی جنگ درگرفت. فاصله‌ی ما تا آن‌ها یک کانال بزرگ بود. یک جور مرز.
آن‌ها به طرف ما نارنجک و کپسولی پرت می‌کردند ما هم به سمت آن‌ها. وسط‌هایش مهمات تمام
می‌شد و فقط بهم فحش می‌دادیم! تا اینکه یکی دو نفر از شاخ‌های محل با نارنجک‌های دست‌ساز
می‌رسیدند و فریادها، لای انفجار و دود گم می‌شد. طرف ما یک آتش بزرگ درست کرده بود.
آن‌ها که مهمات نداشتند از روی آتش می‌پریدند یا آت و آشغال تویش می‌ریختند تا بیشتر گُر بگیرد.
چون نور کم بود بیشتر بچه‌ها دور همین آتش بودند. من آن وسط می‌چرخیدم و الکی جو را شلوغ
می‌کردم. یک آن به خودم آمدم دیدم کسی از آن طرف، آرام آمد سمت آتش ما، چیزی در آن
انداخت و در رفت. یکی دو ثانیه مکث کردم تا ذهنم گوگل کند آن پسر، چی توی آتش انداخت.
بعد با همه‌ی وجود داد زدم «اسپری انداخت تو آتیش! فرار کنید!» و دوسه ثانیه بعد: بووووم!
همه با داد من به سرعت فرار کردند و پشت درخت‌ها پناه گرفتند جز خودم که شیرجه رفتم توی زمین!
نمی‌دانم من تحت تاثیر هالیوود بودم یا هالیوود تحت تاثیر من! همانطور که روی هوا بودم می‌دیدم
 تکه‌های بزرگِ آتش توی هوا می‌روند و پخش می‌شوند. بعد از این قائله، همه دچار حیرت و هیجان
شده بودیم. بچه‌های محل دوره‌م کردند و بسان یک قهرمان بهم درود فرستادند. و دسته‌جمع به آن
بی‌خردِ انتحاری‌باز که فکر کرده بود جدی جدی جنگ است فحش فرستادیم.
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۱۶
حاج مهدی

به سال کهنه فکر می‌کردم. چقدر خوشحالم کرد؟ چقدر راضی بودم؟ چقدر رشد کردم؟چقدر غمگین

بودم؟ چقدر شاد؟

سهم غم‌هایم دست تقدیر بود. کسی که دوستش داشتم رفت، مامان رفت.سهم رضایتم کوشش

خودم بود. گام‌های جدید و جسورانه، پشت کردن به باورهای خودساخته‌ی کهنه و بی‌خاصیت،

ترجیح حرکت‌های کوچک و پیوسته بر توقف‌های به ظاهر بزرگ.

به شاد بودن فکر می‌کردم. غمگین بودم، و با ساده‌ترین رویدادها شاد می‌شدم. همین بود که

شادی‌هایم دوام نداشتند. اولین سالی که نشانه‌های افسردگی را در خودم جستجو کردم.اولین باری

که دنبال قرصی برای راحت خوابیدن گشتم.اولین باری که حس کردم هیچ چیز برایم لذت‌بخش نیست!

سهمی که از رضایت و رشد داشتم مخلوطی از تقدیر بود و گام‌های رو به جلو. می‌توانم دفتر نود و چهار

را با خیال خوش ببندم و خشنود باشم که ورقه‌هایش رنگی‌تر و پربارتر از نود و سه بود هرچند به قیمتِ

درک شکست‌های سخت و دشوار.

سال نود و چهار را با قاطعیت، سال خاکستری‌ می‌پندارم. سالی که ترقی علمی‌ام مقارن شد با

حادثه‌های سنگین و تلخ احساسی.

این روزهای تعطیل نوروز، بجای نالیدن از هرچیزی، می‌کوشم به دل‌خوشی‌هایم فکر کنم.

دل‌خوشی‌هایی که ساده هستند اما کم نیستند...

۸ نظر ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۳۷
حاج مهدی

هنوز قهوه‌ی من نیومده رو میز، گوشیش رو می‌گیره بالا و چیلیک! بعد دوسه تا سلفی از زوایای

گوناگون. صورتم رو با دستم شطرنجی می‌کنم. بهش می‌گم تو منوی اینا باید سفارش مخصوص

اینستاگرامم باشه، فکر کنم به صرفه‌تر از خوردنیاشون باشه! می‌خنده، می‌گه تو چرا هیچ عکسی

نمی‌ذاری. می‌گم اونجا فعالیتی ندارم. می‌گه اونجا خیلی خوبه، وبلاگ دیگه کهنه شده.

می‌گم «الان وقت وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوندنه. واقعی می‌نویسی، واقعی خونده میشی، واقعی

می‌نویسن، واقعی می‌خونی...اونجا باید عکسای رنگی رنگی از قهوه و پاستای سبزیجات بذاری،

بالاش حتما لوکیشنِ بالاشهر تهرون باشه، زیرشم با یه شعر نو اعلام کنی چقدر شاد و روشنفکری!

هرچی تعداد قلب‌های قرمزت بیشتر باشه بیشتر برنده‌ای! غیر اینه؟» گوشیش رو می‌ذاره رو میز و

می‌گه اسپرسوتو بخور سرد شد!


۱۲ نظر ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۱۸
حاج مهدی