روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از چارچوب

روز از نو

یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از چارچوب

طبقه بندی موضوعی

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ب.ظ

پیرمرد و واکس

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ب.ظ

کفش‌هایم را از پا در می‌آورم و تحویل پیرمرد واکسی می‌دهم. کفش‌های نفر قبلی _ مرد کت شلواری ریش پرفسوری _ را جفت می‌کند جلوی پایش و می‌گوید: خبردار شدی بنزین رو کردن 800 تومن؟ مرد کت شلواری با مکث می‌گوید نه، 1200 تومن میخوان بکنن. پیرمرد واکسی با جدیت ادامه می‌دهد: نه بابا! مردم که اعتراض کردن ریختن تو خیابون... اینا بنزین رو کردن 800 . مرد کت شلواری با تعجب می‌گوید: مگه میشه چیزی توی این مملکت ارزون بشه؟ پیرمرد: 800 شده بابا،بخاطر شلوغیا. مرد کت شلواری «عجبی» می‌گوید، کفش‌هایش را می‌پوشد و می‌رود. پیرمرد واکسی لنگه‌ی کفش من را روی پایش می‌گذارد و می‌زند زیر خنده، می‌خندد و رو بهم می‌گوید: می‌بینی مردم چه ساده‌ن؟ بهش میگم بنزین شده 800 باور میکنه. اینا خودشون دولتی‌ن مثلا! (می‌خندد) می‌خندم. آن طرف پیاده‌رو می‌ایستم تا ولیعصر شلوغ را بهتر ببینم. پیرمرد واکسی صدایم می‌کند. نگاهش می‌کنم،می‌خواهد چیزی بگوید...می‌روم سمتش. می‌گوید اون مرده رو می‌بینی نشسته روی زمین سیگار می‌کشه؟ الکی خودشو میزنه به مریضی مردم بهش پول بدن. بعد مردم فیلم می‌گیرن من و تو نشونش میدن. چند روز پیش کنار من بود. منم نشون داد من و تو ، دیدی؟ می‌خندم می‌گویم نه کی نشون داد؟ ‌می‌گوید مهم نیست؛ که چی آخه فیلم می‌گیرن؟ برای چی میفرستن برای اونا؟ که دنیا چی رو ببینن؟ مسخره‌بازی!  

موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۲۶
حاج مهدی

ایران

نظرات  (۱۶)

واقعا که چی بشه؟ 
مگه توی شهر های بزرگ جهان توی کشورهای توسعه یافته هم کارتون خواب و دستفروش پیدا نمیشه؟
یعنی اونجا مدینه فاضله هست و اینجا کشور جهان سوم بدبخت؟
عه میگم بو عنبر میاد-_-
نگو شما اومدی این ورا😁😁😂😂
ولیعصر بهترین خیابونه بهترین-_-
پاسخ:
:))
از راه آهن تا تجریش بوی عنبر میومد؟ من وسطاش بودم
دقیقا همیشه واسم سوال بوده. خودشون میدونن چقد کارشون مزخرفه که فیلم میگیرن میفرستن واسه اونا؟ یا مثلا اون فیلمای درمورد بدبختی‌های ملت که زیر نویس انگلیسی دارن!!
۲۶ دی ۹۶ ، ۱۵:۴۶ هَشْتْ حَرْفى
همینا دارن تلگرامو اداره میکنن پس :))
پاسخ:
انصافا یه واکسی بود، مردم رو از رئیس جمهور بیشتر میشناخت
۲۶ دی ۹۶ ، ۱۷:۴۸ آقاگل ‌‌
توی یکی از سفرهام با یه راننده اتوبوس چند ساعت کامل صحبت می‌کردم. اعتقادش این بود اطلاعات جامعه رو باید از مردم اون جامعه به دست آورد نه مجله و اینترنت و دانشگاه و اخبار تلویزیون. می‌گفت من اگه بخوام بدونم مثلاً فلان جا شرایط زندگی مردم چطوریه میرم شروع می‌کنم با مردمش صحبت کردن. صحبتای عادی. ولی از همین صحبتا کلی چیز می‌فهمم. یه جورایی شبیه همین پیرمرد واکسی شما بود. 
امیدوارم هرجایی هست سالم و سلامت باشه. اون شب کلی چیز ازش یاد گرفتم. :)
پاسخ:
آقا! راننده های تاکسی! بزرگمردان تحلیل سیاسی و جامعه شناسی کف بازاری.
۲۶ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۵ دکتر میم
بسیار زیبا
پاسخ:
وبلاگ خوبی داری سر میزنم. این چه آدرس ایمیلیه تو داری! پاتریک؟؟ :| :/ 
یکی از ارزوهام اینه یه وقت درست حسابی با پیرمردها بذارم
یعنی کلا بشینم پای حرفاشون
میبینی میافتن به حرف دیگه بیخیال نمیشن؟ دوست دارم بشینم همه اشو گوش کنم
خیلیه ها
کلی تجربه اس
یه زندگیه
یعنی من نوعی باید هم سن اون پیرمرد واکسی بشم تا بعضی از این جملاتش رو بتونم اونجوری که اون درک میکنه درک کنم
میتونم عقلی و منطقی بهش برسم ولی درک...
درک و تجربه و حس لعنتی یه چیز دیگه اس
پاسخ:
آفرین! از خودمون مطمئنیم ولی میبینیم همین راه رو اون سالها زندگی کرده! 
از راه اهن تا تجریش که دیگه همش ولیعصر نیست-_- مبالغه نفرمایید-_-
منم وسطاشم:)
برای همین بود عنبر میومد-_-
پاسخ:
همش ولیعصر نیست ولی ولیعصر همش هست :)) :|
امروزم میام ایشاللا بوی عنبر اومد پنجره رو ببندید D:
۲۷ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۴ دکتر میم
اسطوره بچگیام
پاتریک کلایورت
این ایمیلو ۱۳_۱۴ سال پیش، همون روزایی که جیمیل راه افتاد ساختم. هنوز کلایورت بازی میکرد :-))
پاسخ:
:)) گفتم پاتریک باب اسفنجیه.
من فقط موهای فر و صورت تیره‌ش یادمه. ماشاللا سنی داری ها! :|
چقدر فلسفی-_-
نه اتفاقا باز میزاریم بیشتر بیاد بوی عنبر:))))))
چای در خدمت باشیم:|
تو خوابگاه ها هیچی پیدا نشه چایی همیشه هست:)
پاسخ:
ما آمدیم،نبودید،رفتیم. ایشاللا که فقط بوی عنبر اومده باشه :))

دیدگاه سیاسی عمیقی داشته :)
پاسخ:
واقعا! 
یه روز یه چهارپایه باید گذاشت ور دل بعضی از این ادم ها و فقط گوش شد
فردای اون روز مطمئنن دنیا یه شکل دیگه ست
پاسخ:
آره واللا
خیلی خوب می نویسید... به منم سر بزنید:)🌷
پاسخ:
:| یعنی چی! 
لیموناد نمک
گفتم بدونی خودمم:)
پاسخ:
فهمیدم! ولی زودی شروع کنی هاا!
۲۷ بهمن ۹۶ ، ۰۷:۰۴ خونه مادری
جلوی ایستگاه خاطره ایستاده بودم
یه نفری اومد به من گفت(حالا نمی دونم چرا به من مراجعه کنند) ننویسید، این پیرمردا همشون دروغ میگن:)  
خوش هم یه پیرمرد بود!
سید!
نمی خوای برگردی؟!
پاسخ:
خیر :)